اولین مسجدی که یادم هست، مسجد جامع کرمان است. برای من و برادرم حیاط مسجد جامع کرمان شب های احیا، لطف خاصی داشت. هیچ معنویتی از ان شبها به خاطر ندارم ولی روشنی و زنده بودن شب های مسجد شهری که همه سال دم دمای غروب غبارپاش دلتنگی و مردگی بود، برای ما خاطره ای باقی شد. حتما حسابی بازی می کردیم . یادم نیست بازی هایمان را ولی مزه اب نبات چوبی های مینو با روکش پلاستیکی ساده (به سادگی زندگی در دهه ۶۰) که مخصوص آن شبها بود و مادر لابد می آورد تا سرگرم شویم و نمی دانم برای چه اما هر چه بود بزمی داشتیم آن شبها.
جمعه های همان صحن ها را هم یادم هست. میانه روز باید از لابه لای بساط پیرزن های مسجدی رد می شدیم. جالبی پیرزن های کرمانی این بود که بساط فلاکس و خوراکی هایشان (به خصوص قوتو)حتی برای نماز جمعه هم برقرار بود و اصلا غر نمی زدند که "چرا از این ور رد میشی و ..." فقط تا جایی پیدا کنیم برای نشستن، جای نیشگون هایشان روی ساق پای من و برادرم می سوخت.
نمازهای مغرب و عشا را مدتی در مسجد امام حسن عسگری (ع) (ظفر) می خواندیم. تا یادم هست چیز خاصی نداشت، نه امام، نه مامومین و نه در و دیوارش. ولی تفریح جالبی بود برایم آن نمازهای نوجوانانه. مسجد المهدی(عج) که نزدیک خانه مادربزرگ ها بود هم خاطره اش جاودانه شد. محل قرارهای فامیلی بود تا به بهانه نماز اجازه بگیریم و برسیم به جمع بروبچه های همسن فامیل، که از قضا یا همان اطراف مسجد خانه داشتیم یا برای سرزدن به مادربزرگ آنجا آمده بودیم. به مسجد یزدی ها معروف بود. چقدر دوست داشتیم یک دفتر بسیج فعال داشت تا بهانه دیدارهایمان تکمیل می شد.
بعدتر مسجد قلهک (شریعتی) را برای خاطره ی احیاها دوست دارم. اوایل نوجوانی که تازه داشت معنویت حالی مان می شد ـ محض ریاـ از شب های احیا حیاتی می گرفتیم، سالها مهمان قران سرگرفتن حاج اقا توسلی مرحوم(دفتر امام) بودیم. سحری هم می دادند. توی سینی روحی با چهار قاشق کج و کوله و مدل به مدل. درسته که آدم نشدیم ولی توهم " آدم شدن" ان شبها، خاطره شد برایم.
مسجد جمکران خیلی سال است نرفته ام. هرچه بود به سال های دبیرستان و اردوهای دانشکده منحصر شد. همان وقت ها که بزرگترها با حسرتی که برایت عجیب است می گفتند: "قدر این حال و هوا را بدانید. به سن ما که برسید گرفتاری امانتان نمی دهد" و چرایی اش را لازم نبود توضیح دهند که زودتر از آن که باید فهمیدیم و مثل همیشه چه زود دیر شد. حیاط و بیرونش را دوست تر داشتم.
مسجد گوهرشاد با همه اجزای زیبایش سرشار از حس حضور است. همه اش زندگی است،حیات. حیاط این یکی باهمه فرق دارد و باز حیاط و حیاتش را چقدر دوست دارم. دلیل و برهان نمی خواهد. نماز مغرب و صبح، زیر سیاهی آسمان، کنار روشنی حرم، صدای اذان مرحوم موذن زاده. به وصفم نمی آید. یعنی نه شدنی است. با سن و سال و اوضاع و احوال جسمی و روحی خرابت هم کاری ندارد. به بار سنگینت هم. آغوش امام رئوف هیچ آداب و ترتیبی نمی خواهد.
مسجد کوفه در مقایسه با گوهرشاد هیچ ندارد، از زیبایی ظاهری. با آن شهر دلگیر و نفس گیر. ولی پا که از در ورودی بزرگ و کهنه اش تو می گذاری همه ی چهارگوش وسیع حیاط با دیوارهای قدیمی بلند، با محراب های خاک گرفته و سنگی، با سکوهای پراکنده و عجیب ـ حتی اگر توضیح متولی عصبانی ات کند ـ حس حضور عجیبی دارد. نه به قوت حرم نجف ولی دلتنگی شهر فراموشت می شود، نخل های دور آن و چاه هایش هم. و می خواهی ساعت ها ـ تنها ـ بنشینی درست وسط حیاط چهارگوش وسیع و خیره شوی به یک محراب. همان یک محراب. فکر هم نکنی، فقط نگاه. (از ده سال پیش که رفتم حتما خیلی تغییر کرده)
مسجد شاید سهله روی دیوار ورودی اش نوشته بود امام منتظر (عج) که ظهور کند نمازها را آنجا خواهند خواند. به سادگی ولی کوچکتراز مسجد کوفه بود اما نمازش حسی داشت. حضور یا غیبت نمی دانم.
دو مسجد آخری خیلی خیلی کوچکند و خیلی خیلی دوستشان دارم. اولی تجریش و دومی قم. با جرات و جسارت می نویسم همه حال و هوای دوست داشتنی شان مربوط به امامشان بود. امام اولی که به رحمت حق پیوست، امام دومی برپیکرش به نماز ایستاد. خدا رحمت کند آیت الله جمال الحق را که چه دین بزرگی به گردنم دارد. بخش بزرگی از زندگی ام را مدیون معجزه این مرد صاحب نفس ام. چقدر همیشه دلم تنگش می شود،با ان نگاه دوست داشتنی پدرانه اش با چشمان نافذش و با همه روح بزرگش چقدر زود رفت. چه زود دیر شد مثل همیشه. دومی نامش رانمی دانم . مسجد آیت الله بهجت (خداوند نگه دارشان) است. با بچه های دانشکده یک نماز ابدی ظهر و عصر مهمانشان بودیم. نه با فهمیدن خاص، ولی حضور قلب و توجه را فهمیدم، به فهم غیر خاص. شاید هم فقط چشیدم. همان شد که به حدیث "دو رکعت نماز باحضور قلب" طمع کردم. خدا دوباره قسمت کند.
از عطش شکن (http://atashshekan.persianblog.ir/post/276/) عزیز ممنونم برای این دعوت دوست داشتنی.
