امسال بلاگفا دست از کینه ورزی برداشته و علاوه بر سر در زیبای ورودی اجازه داده به وبلاگ های بیان لینک داده شود!  

قابل تقدیر است! 

باید یاد گرفت؛ کنار گذاشتن کینه ها را حتا از بلاگفا! (:


برچسب‌ها: وبلاگستان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۹ساعت 9:42  توسط   | 

1. آدم ها مقایسه گرند؛ حتا مصداق این جمله اند: مقایسه می کنم، پس هستم.

این را از ردپایِ نگاه و توجهشان به خانه ها و آدم های دوروبر، به خود و کاستی هایشان می توان فهمید. حتا اگر به زبان نیاید.

مقایسه می تواند بُن کَن کند؛ خانمان برانداز شود؛ مادرِ غُصه اصلا! ازدواج فلانی، گوشی و ماشین بهمانی، خانه ی آن یکی، دارایی این یکی، چهره و تیپ اولی، سلامت دومی، خانواده سومی؛ مدارج علمی و موفقیت چهارمی، سفر رفتن های دور دنیا

انتها ندارد، چاه ویل است. آدمی را تا زیر صفر کلوین هم می کشد! 

2. سالها به مدد یک جفت و اندی گوش بشنو، دارایی آدم ها برایم بی رنگ شده؛ نه این که سیر و سلوک بدانم و چشم روی دنیا بسته باشم؛ نه! تقصیر دنیاست، دنیا یک جلوه ی بدی از خودش نشانم داده، بی مثال!

قصه این طور بود که مثلا الف؛ نمونه یک دختر بهره مند از زیبایی و زبان بازی و طنازی؛ که سالها هر پسری سرراهش قرار گرفته بود؛ از هر مرام و مسلکی خواستگارش شده بود؛ دخترها حسرت خواستگاری و خواسته شدن های او را می خوردند. 

دوسالست الف افتاده پیِ دلبری شوهر عمه و همسرِ دخترعمه! مردانی که دختران ِ دم بخت دارند!!! دوسالست عمه با داشتنِ فرزند دانشجو از شرم ِ این اتفاق هرکاری می کند که مرد نزدیک 50 سالش اسیر نگاه بازی و طنازی الف 30 ساله نشود. همان عمه ای که برادرزاده های دیگر سالها حسرت رابطه ی صمیمانه ی او و الف را خورده بودند. سالها دورهمی های شادشان؛ زبانزد بود!

ز خانواده همراهی دارد؛ همپای اعتقادی و شادی همند! همین قدر خوب؛ وقت ِ پافشاری روی باورهای غلطشان فیل را از پا می اندازند.

ش اروپا گردست با همسرش، توی این گشتن ها پای ِ دیسکو رفتن و جگوزی های مختلط اروپا هم باید بایستد؛ با همان همسر ِ چشم پاک حتا!

ط هم دانشگاهی خوش رو و آداب دان و کم نظیر در زیبایی و تناسب، ازدواج کرد. شادی بود توی لحن همسرش؛ زندگیشان می توانست از هر جوان مجرد و متاهلی دلبری کند. طولی نکشید که خبر انتظار ِ بی پایانشان برای فرزند از راه رسید.

م مرتبه ی اجتماعی حسرت برانگیزی دارد. خیلی ها غبطه ی زندگی مشترکش را می خورند؛ زندگی ای که بیرونش دیگران را می سوزاد و درونش او را! رنج سوختن کمست مجبورست به پوشاندن نامردی های مدام همسرش و آبروداری! بعید است کسی بعد از دانستن روز و شب های میم حاضر باشد لحظه ای جای او بماند!

ن نیز؛ نه تنها مایملکش از حُسن اخلاق و چهره و سلامت که فرزندان، روابط خیلی خوب با خانواده ها و از همه بیشتر تمجیدها و محبت های مدام همسرش در جمع، نگاه حسرت خیلی ها را برانگیخت. من اما می ترسیدم کنار این همه نعمت؛ با کدام رنجی دست و پنجه نرم می کند. خدا خدا می کردم این یکی نه؛ یک نفر باشد بی رنج؛ یک نفری که کنار نعمت هایش رنج ندیده باشد. وقتی با صدای لرزان ازین همه سال بودن با مردی بسیار موجه که در هر فرصتی سراغ عقد موقتی رفته، می گفت؛ وقتی ماجرای عقد دائم آخرین مورد و ... را می شمرد، رنج ِ داشته هایش روبه روی من بود و سالها حسرت کشیدن های دیگران.

و ی آدمی که با هزار و یک دارایی معنوی و مادی هزار و یک بیماری یدک می کشید.

الف تا ی آدم ها همینست! الف تا ی ِ دنیا. کنار هر نعمتی، هر دارایی، هر حُسنی؛ رنج ها صف شده اند! به گمانم هیچ زندگی و آدمی نیست که ارزش حسرت خوردن داشته باشد؛ حتا داشته های غیرنقدی آدم ها، خانواده های خوب، همسرِ همراه، فرزند ِ صالح، خانواده همسر ِ مهربان و همراه، دوستان بی نظیر؛ هیچ کدام شان! جز یکی که خواهم نوشت.

کنار ِ داشته های آدم ها، ابتلاهایشان چشم انتظارند. حیف شادی که پای ِ حسرتِ ابتلاهای آدم ها هدر شود! له باورم: با داشتنِ یک کبریت سوخته به نسبت نداشتنش، سر انگشتِ سرخِ پمادزده ای محتملست!  (: 

3. به لطف خدا از آقای فاطمی نیا شنیدم به محض دیدن و شنیدن دارایی آدم ها ذکر ماشاالله لاحول و لاقوة الا بالله را سه بار تکرار کنید. تکرار می کنم و شادشان می شوم، شادشان می شوم و تکرار می کنم. خوشحال که دارند، که مورد رحمت شده اند، که خدا برازنده ی آن نعمت دیده شان. برایشان الحمد لله زمزمه می کنم؛ آیه الکرسی که بماند بعافیت و به خیر. ولو این که یقین دارم: خلق الانسان فی کبد، مومن و کافر ندارد!  

به محض شنیدن از سختی و دردهایشان: الحمد لله الذی عافانی بما ابتلاک به (این را دوستی از استادی شنیده بود و n سال پیش یادم داد. خدا خیرش دهد ساداتِ قمی را) که یادم باشد این عافیت داده ی اوست نه داشته ی من.


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید و فرصت و تهدید
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۸ساعت 10:31  توسط   | 

1. این یادداشت را بخوانید. یک تاریخ روائیِ خودمانی مزین به شعر و تصویر و تحلیل است. اگر حال و حوصله پی گیری اخبار را ندارید؛ خیلی آرام، سبک و لطیف عمق فاجعه را ببینید. (توفیقاتشان روز افزون!)

2. سخنرانی زنده سید حسن نصرالله را که از دست نداده اید؟ اگر از سیاست و ولایت فقیه هم متنفر بودم؛ معتقد بودم نباید سخنرانی های زنده ایشان را از دست داد؛ چرا؟ به خاطر صداقت و شجاعت و تحلیل های ویژه. تحلیل هایی با مصداق "فرقان" . آدم باید یک مرد شبیه امام سوم که هزاران سلام بر او باد؛ ببیند و بعد بمیرد.  

3. آقای مذاکرات؛ دکترِ خندان فیس بوکی که من واقعا زیرکی و خوشرویی اش در گفت و گو و مصاحبه را می ستایم؛ بدشانسی آوردند. فکر کنید درست بلافاصله بعد از شنیدن سخنان سیدِ صادق؛ دکتر بگوید "مذاکرات خیلی سخت است. بگوید آرامش می خواهد و" ... 

منِ جوان دوست دارم دکتر قاطع باشد؛ شجاعتِ سید که نه ولی قاطعیت یک مردِ سیّاس ایرانی، حداقل انتظار من از ایشانست! گرچه رفاه زدگی این روزهای مردان و زنان ایرانی حال و نایی برای خواستن ِ سختی ِ پس ِ عزت نگذاشته!

و کیست که نداند مبنای شجاعت کجای توکل و صداقت گروست!؟ 

* یمن از ایران بوده و از هنرهای پهلوی یکی این که یمن را از دست داد!


برچسب‌ها: سید حسن نصرالله, مذاکرات ژنو
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۸ساعت 8:47  توسط   | 

بعضی ورودی ها را اصلا نمی فهمم


برچسب‌ها: وبگذر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 10:32  توسط   | 

مدینه شهر پیغمبر؛ چه گل هایی همه پر پر!  مدینه  مدینه ... 

 

یک چیزهایی مال ِ نفهمیدن است! مثلا فاطمه؛ مثلا قدر!   

 

هر سال فاطمیه و شب های قدر می فهمم که چقدر نمی فهمم! چقدر نمی دانم! 

 برای همه خواستم قدر امسالشان از بهترین قدرهای زندگی باشد!


برچسب‌ها: ذکر, فاطمه سلام خدا بر او باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 10:18  توسط   | 

این جا را ببینید    +


برچسب‌ها: وبلاگستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 9:54  توسط   | 

1. حرف منشا خیروشر است! خوبش هم درد سر دارد؛ شنیده بودم سکوت حکمت می آورد مومن و کافر ندارد و گاهی آزموده ام ولی برای دیدارهای نوروز؛ سکوت همیشه ممکن نیست. 

2. خامی جوانی بهانه ای است که آدم برای ارتباط بیشتر از خودش حرف زند، چند باری که بند آب برود؛ دستش می آید که ضرورتی به گفتن از خود نیست (: 

3. جمع هایی هست که پیوستن بهشان عزا می آورد. آدم های منفی، آدم های ناله کن ِ غرغروی همیشه ناراضی. نیمه خالی ببین ها و ... 

برایشان سوغات دارم، جنبه های خوب و مثبت ِ مسائل ِ بد را.  فرصت های دلِ تهدیداتشان. 

"از همسر بدچشمش می گوید. یادش می آورم دست و دلبازی های مردش را: "یادتونه قدیم می گفتین قهر بودین وضعتونم سخت بود بنده ی خدا برده بودتون جوجه کباب ... چقدر التماستونو کرده بود (: وای هر وقت یادش میفتم میگم خداروشکر چقدر خوب. خ چون حتما یه خوبی بزرگی داشته که خدا همچین چیز خوبی براش خواسته! راستی دقت کردین خودتونم خیلی دست و دلبازین خ جون! ما توخونواده ازین خوبی هردوتون همیشه میگیم. (: 

من یه دوستی دارم (یکی را می شناسم) وای از همسرش. حساب قوطی کبریت هارو هم داره! حدیث داریم مرد خسیس بده ها! واقعا بده! برای {نوجوان} دعا می کنم از خساست در امان باشه خ جان  (:" 

می دانم جمله ی آخر توپ را می برد جای دیگری. می دانم روی نوجوان حساس است. مهربانی اش را دوست دارد. می دانم این را بگویم می افتد به دور قربان صدقه رفتن و من باز وقت دارم از خوبی هایش برایش بگویم. بگویم "خدا را شکر چقدر خدا به شما دل ِبزرگ و مهربانی داده!" بگویم چای شما بودم روزی یک بار لااقل برای دل ِ مهربانم خدا را شکر می کردم. بگویم بزرگ نعمتی دارید ها! این ها را بگویم حواسش از نکبت ِ بدچشمی پرت می شود. تمجید و تملق را بیزارم ولی شمردن نعمت های خدا و شادی بخشی به واسطه ی آن نه!   

بعضی سماجت عجیبی دارند در منفی بافی آن قدر می گویند که از رو بروم. بدی بیرون میکشند و خوبی ِ دلِ آن بدی را بیرون می کشم! بکش بکشی می شود. تا خسته ام کنند؟ نه!  

می خواهند نشانم بدهند دنیا بد است، خدای بداخلاقی دارند! خسته می شوم ولی دست نمی کشم! آن قدر ادامه می دهم تا از رو برود در بدگویی! (:   

من خدای مهربانی دارم.

برای بیرون کشیدن خوبی های هر شرایط و نعمت هایی که خدا به هرکسی داده، وقت می گذارم! دل می دهم. از خانه شان که بیرون بیایم قدر یک ماه خسته ام  ولی بهار است؛ زاویه ی خورشید طوری است که نور بیشینه شود. سرخوشم! 

 

می گوید نگران نوجوان است. پدرشان خیلی ایرادگیر است مدام تذکر می دهد و ... بچه دارد وسواسی می شود. کند شده. 

می گویم: "وای دختر به این ماهی من حظ می کنم (واقعا حظ می کنم)، این قدر طمانینه دارد! چقدر خوبست! مثل من مدام بدوبدو ندارد! مادر خوبی می شود. این سکونش برای نوه های آینده تان چه خوبست (:  

با خواهرها حرف آرامش شماست! می گوییم چه آرامشی دارند! آدم فکر می کند شما خانم و آقا عصبانی شدن بلد نیستید! راضی باشید غیبتتان را می کنیم (:   دست راستتان روی سرِ ِ ما ف خانم جان!  

یادش می آورم مردهای عصبی و صدماتشان را. می گویم شاید جایی این دختر نازنین ما در زندگی آینده اش به تور آدم های وسواسی بخورد. دقت لازم می شود. "  

لبخندش را دوست دارم! می خندد؛ دلش به نور رحمت خدا روشن شد.

4.  گاهی چیزی به گوشم رسیده از کسی. منتظر نوروزم بهانه گیر بیاورم. تشویقش کنم به کمک به کس ِ مشترکمان. به این که یادش بیاورم این کس بخاطر من و شما و کم کاری مان در رنج است. خواهر ِ شما و فلان کس من کمک می خواهد گیر است برای فلان کار. 

5.  کودکان و نوجوانان و نوعروس ها نیازمند توجهند. بخصوص نداشته های ظاهری و مادی به سختی به انزوا می کشدشان. دنبال بهانه های واقعی می گردم. به کمترین خوبی و حسنی که ازشان شنیده باشم یا دیده باشم، تحویلشان می گیرم. به نریختن چای توی سینی مثلا! برایشان تعریف می کنم بچه بودم چه مصیبتی داشتم وقت بردن، که چای را توی سینی و نعلبکی نریزم. می گویم هنوز هم دستمال دم دستم است وقت تعارف (:  عادت ائمه غریب نوازی است. به قول آقای فاطمی نیا اصلا ائمه تازه واردها را بیشتر تحویل می گیرند.  کودک و نوجوان و نوعروس تازه واردهای دنیای جدیدشان هستند.

6. حرف ِ خوب وسط کشیدن کمی سخت است؛ ولی کمکِ خدا بزرگ! ورودی بعضی خانه ها آیت الکرسی می خوانم به بچه ها از گزندها در امان باشند! وجعلنا حتا؛ چشمشان به بدی ها نیفتد! صلوات می فرستم توی گپ با نوجوان خاله ام بی راهه جلوی پایشان باز نشود! 

خدا می رساند؛ خدا حرف می رساند؛ بهانه برای حرف زدن از خرید ایرانی، قصه ی فلانی از برند معروف، ماجرای I20 فلانی و بی ترمزی ماشین صفرش!  

خدا می رساند؛ از خوبی های فلان کسِ مشترکمان؛ حرفی که برای نوجوان هم خوب باشد! خدا روزی رسانست!   

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: عید از چه می گوییم؛ گپ های فامیلی نوروزی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 8:8  توسط   | 

بعضی فامیل ها این رسم را ورنداختند، بعضی هم به زباله کشیده اند! هرچه بوده سنت ِ پیشینیان و پسندیده دینی بوده ولی وضع کنونی و جیب ِ ما و دیگران چیست؟

خیلی ها اقوام رنگارنگ دارند. متکبر و متواضغ، دارا و ندار. ما نیز . اوایل نگران می شدم زوج جوانی بودیم. حب و بغض های هر کداممان روی مبالغ و وظایف و تصمیم ما سایه می انداخت، منبع درآمد از من نبود ولی پای آبرویم را وسط می دیدم. خیلی وقت ها بهانه ی شاد کردن دیگران کل ِ فروردین مان را به باد دلخوری و دلگیری می داد!

طول کشید تا یفهمم پای آبروی من می تواند وسط نباشد، پای وظیفه مهم تر بود!

یک زمانی چشمم را بستم و باز کردم و دیدم منِ زن باید چشمم را ببندم روی دلم، روی درست و غلط ها و چارچوب های خانواده ی خودم. همسر و خودم که حالا خانواده ی جدیدی بودیم را ببینم. مهم نبود دیگران چه می گویند و فکر می کنند! کاری که انجام می شد به تصمیم همسر بود و روح رضایت و همراهی و اعتماد ِ من، بهش رنگ می داد. رنگ به ظاهر تلخش را عوض می کرد. این معجزه ی خدا بود. بارها نشانم داده بود که اصرار ِ من و مجاب کردن همسر چه ته ِ تلخی دارد! قصه ها داشتم ازین ته هایی که روی پایه های ظاهرا منطقی پی ریزی کرده بودم. و در عوض لبخند رضایت زدن و واگذار کردن تصمیم چه سرانجام های قشنگی داشت!

والعاقبة همیشه للمتقین! خوشا متقین!

سال های اخیر، ننوشته قراری داریم: تشویق می کنم به بهترین و بزرگترین و بیشترین هدیه ها برای بستگان  درجه ی یکشان؛ چه خود داشته باشم چه نه؛ این ته دل و باورم نشسته گرچه همیشه به عمل درناید. 

وقت دادن چشمم را می یندم گم می شوم به هر بهانه ای تا افتخار ِ این بخشش برای ِ خودشان باشد. مال های امانتی باید به صاحبش برگردد! صاحب مال بی نیاز است؛ گفته انتم الفقرا! من کی ام که مانع خیر شوم، من به این محتاج ترم، به ثمره شادی ِ این بخشش، بخشش پسر و برادر و دایی و عمو  و شادی و محبتی که به واسطه اش افزوده می شود بینشان. 

فقط یک مشوقم، چرا به بهترین خیر نباشم!؟ 

2. بنا به خرید باشد؛ بیش از خانواده ی خودم می گردم و تلاش می کنم آنی باشد که پسندشان است.  

3. منتظر ِ این طرف خط نیستم؛ این ها را ندارم که برایم متقابلش انجام شود. 

4. برای بستگان دیگرشان و دوستان بخصوص کودکان و نوجوانانشان؛ و بخصوص نوعروس ها تدارکی دارم. تدارکی که از گفت و گوهای سال های پیش درباره علائق شان درآمده. نه برای همه شان؛ برای آن ها که ایشان بخواهد! سخت نیست اصلا؛ خیلی هم شیرین است!    

سختی مال ِ تقابل است؛ مالِ دیدن خود!

از کتاب های عرفان نظرآهاری و شل سیلور استاین تا معرفت دینی و خط و نقاشی استاد فرشچیان تا ابزارها و ...

و ... تا اسکناس های نویی که خودشان زحمت تهیه اش را می کشند. برکت این حسِ ِ خوب وقت گشتن پی اش؛ شده آن چه نداشته اند و آرزویشان بوده!   

امسال کلی شمعدانی قلمه زده ام. خدا بخواهد برای تک تک خانواده هایی که عزیزند یک گلدان کوچک هدیه بدهم؛ گل های کتاب علوم همه مان؛ که همه سال گل می دهند!   


برچسب‌ها: عیدی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت 15:54  توسط   | 

1. سالهای سال اسکناس عیدی گرفتن و حساب کتاب های مربوطش را دوست نداشتم، بخصوص از دست بعضی ها! گر چه کی از پول بدش میاد؟! 

2. جمع های خانمانه؛  پتانسیل حرف و حدیث و بدآموزی بخصوص برای کودک و نوجوانت

3. آدم های هم خونت که خون خونت را بخوره وقت ِ نشست و برخاست  

4. آدم مثبت های فامیل که 8 شان گرو نهشان شده! 

5. بچه پولدارهای برند بخرِ بی درد ِ  

6. مواجهه با تغییرات عظیم ِ مادی آدم ها! 

7. جامعه ی بی صاحب ِ  ... و فرهنگ! 

8. شبکه های اجتماعی و معتادان فامیلی (موبایل به دستی توی مهمانی)!  

9. دیدو بازدیدهای حال بد کن!  

10. مهمان ها و آداب آموزی 

11. خوردن و خوردنی 

12. حال ِ بد دل ِ خودت! 

13. رسالت ِ اندوه 

14. آدم های بدچشم؛ دختران ِ وقیح ِ دل بیمار 

15. عوضش های عوضی

 

 

این لیست؟  

لیست بخشی از دغدغه های نوروزی من؛ فرصت ها و تهدیدهای من و خانواده  است. برای هر مورد فکر می کنم؛ توی سال های رفته هر کدام را کاری کرده ام، مدد ِخدایی که درین نزدیکیست. 

روزهای دهه بیست اسفند و شب هایش فکر کردم چطور می شود همه ی این ها را عیدی داد به شما؛ چطور حال بد ِ خودمان و دور و بری ها را به حالِ خوب تحویل کنیم؟  

چطور حال های تحویل به احسن شده را نگیریم؟ 

و رسالت نوروزی این سال های خودم را این طوری روی صفحه مجازی مسیر آوردم.  

بسم الله الرحمن الرحیم

اول اصول:  

سهم من ِ مرد، منِ زن، من دختر من ِ بابا منِ دختر دایی و پسر عمه خیلی مهم است؛ این سهم دست منست! پس نگهدارش!   

هر تهدیدی یک فرصت است و هر فرصتی تهدید! هر رخداد بد و سختی؛ میدان ابتلای من و خانواده است! رخدادها، فرصت های ربوبی شدن آدم ها و بخصوص فرزندان ِ ماست . بالاخره نیمه پر لیوان من حواس ِ جمع و سعی منست!

بخش اول ِ هر مورد اشتباهات یا تجربه های گذشته ام را می نویسم و دوم پیشنهادهای موفق. می خواستم همه را بگذارم ذیل یکی، همین لحظه، وسط نوشتن دیدم سلسله شدنش خوشتر است.

کاش نوشتان شود این سلسله و سرسلسله!  

 

این و بعدی ها، فاتحه شود برای شهدا و گذشتگان صاحب حجم و ترافیکی که میزبان ماست!  

من یقرئ الفاتحِة مع الصلوات؟ رحمه الله! (:

  

 


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت 7:0  توسط   | 

روز خوب؛ 25 اسفندِ خوب یعنی صبح بروی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، با دوتا استاد ِ خوب ِ حال خوب کن؛ برای اولین دیدار، گپ علمی بزنی؛ بی خیال ِ بدوبدوهای آخر اسفند!   

 

 

توی راهروها، دم در و ... فکر می کردم جای دانشجوهای ادبیات فارسی که دغدغه زبان فارسی را دارند، چقدر خالیست!  

جای دانشجوهای واقعی در فضاهای علمی واقعی ِ محتاج نیروی متخصص خیلی خالی است!

پ.ن حال ِ گلدان هایشان هم عجیب خوب بود، گل های معمولی که به دست مهماندار ِ خوش دستی آبیاری می شود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ساعت 22:24  توسط   | 

برای دیدن اصل مطلب + این خانه ی پدری خلاق  را ببینید

 

 


برچسب‌ها: وبلاگستان مصطفی رحمان دوست
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 12:40  توسط   | 

1.  از مرد جوانی می گفت؛ "از بچه بسیجی های محل. برای پیدا کردن خانه اصلی منافقین، شده بود هم شکل آن ها، رفته بود توی نقش منافق! اول رفقاش کنارش گذاشتند، بعد اهل محل با دست نشانش دادند و پدر مادر نفرینش کردند. همسرش هم طلاق گرفت! 

ولی او ایستاده بود، پای باورش ایستاده بود!  

وقتی خانه لورفت ـ خانه مرکزی مجاهدین ـ توی مراسم مردی از جنس نور که به نور پیوست؛ حقیقت معلوم شد "

اولین بار که شنیدم بهتم زد! هزار بار سخت تر و سخت تر از روی مین رفتن و جان دادن؛ معامله آبرو بود!   

2. سه شنبه خانم دکتر حاج عبدالباقی از شهادت گفت: عزم داشتن؛ پای حرف ایستادن؛ قوامون بودن؛ از وصف های شهید است. آیات را خواهم نوشت. پای ایران ماندن، 8 سال روی مین رفتن لازم داشت. کسانی همه چیزشان را گذاشتند. 

3. بچگی، تاریخ خواندن عین دق بود. همش فکر می کردم: چرا قاجار فقط یک ولیعهدِ "مرد" داشت!؟ چرا قبلش؟ چرا مردم؟ چرا بعدش؟ چرا هیچ کس هیچ کاری نکرده؟ از جایی، اجداد ایرانی ما هیچ چیز جز سرافکندگی برای ما نگذاشتند!  

همان بچگی قصه ی آلمان و ژاپن بعد از جنگ، برایم مهم بود. دوست داشتم بفهمم این ها بعد از باخاک یکسان شدن همه چیزشان، چه کردند که حالا همه دنبال جنس آلمانی و ژاپنی هستند؟(اواخر دهه 60). پرس و جو  کردم تا دیدم یک نسلی یک وقتی تصمیم گرفتند با سختی، بسازند و کار کنند! رفاه را بگذارند کنار! 

4.  ما کدام نسلیم برای قرن 15 و 16 شمسی و کتاب های تاریخ نوادگان خود؟ نمی دانم!

اما مطمئنم سهم نوادگانِ ما، دست دولت و رهبر و ... نیست. سهمشان از افتخار و غرور دست تک تک ماست! فرزندان ِ فرزندان ِ  فرزندان ِ ریحانه کتاب های تاریخ خود را ورق خواهند زد تا ببینند، نسلی بوده در گذشتگان؛ بعد از شهدا؛ که پای حرفش ایستاده باشد؟ نه با شعار! که با مال و جان و آبرو. ببینند کدام آدم های تاریخ ایران حاضر شدند مالشان را کف دست بگیرند و روی مین بروند! روی مین ِ خرید کالای ایرانی. وسط سال های تورم و تحریم. کدام نسل حاضر شدند با انگشت نشانشان بدهند، جهیزیه و زندگیشان را به تمسخر بگیرند ولی پای حرفشان ایستادند؟ عزم کردند.

توضیح: می خواستم از تجربه ضررهای خرید جنس ایرانی، معضلات خدمات پس از فروش و ... بنویسم! از دروغ و نامردی تولیدکننده؛ از بخور بخورهای مدیران صنعت خودرو، پاداش های کلان و دزدی و جیب های طماع! می خواستم حرف دل کامنت ها، متضرر شدن از خرید ایرانی و نگرانی از وضعیت اقتصادی، را بنویسم. ولی قصه ی مردی که با جان و آبرو و خانواده اش رفت میانه ی منافقان تا جان های بسیاری را نجات دهد؛ جلوی چشمم است! آیه های شهدا نیز!

بعدا نوشت:  

1. از بچه های جنگ پرسیده ام: چرا داوطلب مین می خواستید؟ جواب دادند: امکانات نداشتیم!

2. کودکیم فکر می کردم مخترع می شوم و یک خدمتی به مملکت می کنم. بخصوص بعد از سخنرانی های امام برای جوانان و روی پای خود ایستادن. بعد دیدم هیچی نشدم؛ این شد که مجبورم کالای ایرانی بخرم بلکه جبران هیچی نشدن هایم؛ کم کاری هایم، بشود!   

3. ما که بنا نداریم روی شاهان قاجار را سفید کنیم؟ داریم؟ مثلا نوادگانمان بگویند: ... برسرشان! نفت و ارز مملکت را بابت عمره و گشتن ترکیه و دبی و مالزی و بهم پز دادن، بفنا دادند، رفت!  

چه فرقی دارد؟ خوشگذرانی و عیاشی شاهان با رفاه زدگی رعایا!؟

4. و یادم آمد: آیا متدیّنین، همه به این مهم اهتمام دارند؟ فرهیخته‎ای که دغدغۀ معرفت دینی دارد، حزب‎اللهی‎ای که والپیپرش روی قاسم سلیمانی و عماد مغنیه است و منبر پناهیان و ماندگاری اش {قضا نمی شود}... اگر فقط آن‎ها رعایت می‎کردند، آیا وضع چنین بود؟ اهل عمل، ولایتی ها، مخاطبانِ اول این پیام کجایند؟

«شما می‏‎روید یک جنسی را از بازار تهیه کنید، یک لباس؛ یا فرض بفرمایید یک وسیلۀ خانه؛ نوع داخلی‏‎اش هست، نوع خارجی‏‎اش هم هست؛ یک مقداری به خاطر تبلیغات خارجی، یک مقدار به خاطر پُز دادن به این که این جنس خارجی است، یک مقدار به خاطر رسوبات فرهنگی قبلی که جنس داخلی فایده‏‎ای ندارد و یک مقدار هم شاید به خاطر مرغوب‎تر بودن جنس خارجی؛ این مرغوبتر بودن هم ممکن است یکی از عوامل باشد، لیکن به هر حال تعیین‏‎کننده نیست، شما آن را انتخاب می‏‎کنید. یعنی چه کار می‏کنید؟ ---> یک کارگر ایرانی را بیکار می‏‎کنید و یک کارگر غیر ایرانی را به کار وادار می‏‎کنید.» در دیدار دانشگاهیان سمنان ۱۳۸۵/۰۸/  ۱۸


برچسب‌ها: خرید کالای ایرانی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ساعت 17:23  توسط   | 

همت یعنی این! یعنی نجوای عزیز و بزرگواری این جدول را طراحی کنند و بفرستند و باز ویرایش کنند و بفرستند.

قدردانی* یعنی این که هر کدام به عدد بهره ای که می بریم دعایشان کنیم و همت کنیم به معرفی به دیگران!  

+ آخرین نسخه جدول کالاهای ایرانی (جمعه 22 اسفند 93 : برگه های فایل Excell حاوی: توضیحات، لینک ها، فهرست محصولات مندرج در پست اصلی، محصولات کامنت ها، جهیزیه و لیست سایت تولید میهن است.

و همت عالی ریحان  عزیز برای استخراج محصولات از 50 کامنت اول در ادامه مطلب  

از عطش شکن عزیز  به واسطه اعلام آمادگی خالصانه برای کمک بینهایت ممنونم ولی نخواستم مشمول رنج دادن نگاراسادات شوم!  (:

* از آن وقت هایی که تشکر زبانی خیلی فاصر است!


برچسب‌ها: کالاهای خوب و بد ایرانی, خرید, خرید برند, چی بخریم, چی نخریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ساعت 10:31  توسط  

این کمترین قدردانیست، از همراهی در نوشتن پست و لینک پیوندها نیز کلی دعای خیر و درود بر غیرت ایرانی تان!  

بیشمار سپاس!


برچسب‌ها: تشکر و قدردانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ساعت 15:28  توسط   | 

برای اولین بار دلم می خواهد خواهش کنم اول یا حتا دوم، پست قبل را بخوانید: 

وقت نیست؛ وسع ندارم قلم بزنم به حس ِ شما؛ که غیرتتان را به جوش بیاورم. وقت شما مهم است، قصه سرایی دوست ندارم، ولی: 

دو سالست بناست ماشین را عوض کنیم؛ همان که کناره بزرگراه گذاشتمان، همان بی ترمز ِ کاربراتی ایرانی، پرس و جوها تمام شده ولی نصایح اطرافیان و ترغیب مدام به خرید ماشین های خارجی نه! من سفت ایستاده ام، به نرمی گفته ام؛ خارجی سوار نمی شوم. دوست ندارم چشم هیچ کس، دل احدالناسی ... . باز ستدلال می آورند، عصبانی می شوند، "ایرانی کجا بود!؟ نه کیفیتی نه جنسی نه تضمینی نه ... با وضع مهره های کمر با زانو ، که مردی برای تعمیر و ... همراهت نیست؟ خودروساز پول الکی می خورد! "

می گویم "قبول! حق باشماست، ولی حتا یک کارگر، یک کارگر ایرانی بیشتر سرکار باشد، مرا بس است! یک قطعه ساز حتا!  "

یاد خاطرات همسر می افتم از تولیدی کوچکی که با دوستان زده بودند و به بلای مافیای داخلی، پیش از ازدواج جمع شد. یاد ِ برق ِ چشمانی که وقت تعریف از کیفیت و تلاش پس از جنگشان می درخشید. یاد این که بارها شنیده بودم: "کاش یک قطعه را نگه می داشتیم، نشانت می دادم"

دوستان، برادرِ خودم و حتا گاهی همسر به شوخی، به خنده، به کدورت: "خودروی ایرانی معنا ندارد، کیفیت و قیمت هم". من هنوزم نه ی نرم و محکم با لبخند! (شده ایرانیِ چند سال قبل) 

برای لباس بچه ها، کفش، کیف، خوراکی، شوینده ها، پارچه ها، لوازم خانه، کادویی و هر آن چه بتوانم، خیلی باید بگردم تا جنس ایرانی مناسب از همه نظر پیدا شود! ما حصل این سالها خیلی بوده ولی الان همین هایی که در ذهن دارم می نویسم. شما هم بیایید خوش غیرتی کنید، هرچه بلدید بنویسید، همراهی کنید. 

فرض کنید برای تک تک شما دعوت نامه کامنتی گذاشتم. دست به قلم شوید و هر جنس ایرانی خوب و فروشگاهی که می شناسید معرفی کنید. بگذارید بشود یک مجموعه از اجناس خوب و خوش قیمت و با کیفیت و حتا شیک در سراسر کشور! که امتحانش را پس داده، برای آن ها که رگ گردنشان برای حتا بیکار نشدن یک کارگر، شب عیدی می تپد!  برای بهترین انتخاب از بین این ها http://www.tolidemihan.ir  

ادامه مطلب تجربیات منست؛ به سلیقه، پسند و شرایطم؛ و این که عموما دو یا چند برابر دیگران چیزنگه  داریم.


برچسب‌ها: خرید شب عید, خرید, مارک, برند, از کجا نخریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 5:24  توسط   | 

نمی دانم چطور می شود این قصه را گفت. موضوع خیلی قدیمی ِ نو! دو ساعت هر چه کردم خواب به چشمم ننشست از بس فکر کردم چطور بنویسم؛ پاک یادم رفت شنبه هر دو استاد راهنما منتظر گزارشم خواهند بود. تهش گمان کردم یکی نمی شود؛ شاید دوتا پست! 

1. قصه از کجا شروع شد؟ 

نمی دانم چندنفر با این خاطرات مرز مشترک دارید. روزهایی که کرم ِ دست نبود!سالی یک بار روی دفترچه بسیج اقتصادی یک قوطی کرم نیوا اعلام می کردند. یک جفت جوراب پشت درز دار مشکی ِ ضخیم از آن ها که روی پایین انگشتان سوراخ های خیلی ریز داشت. مردم می رفتند توی صف برای این دو قلم! پودر ماشین شوما گیر نمی آمد، کالای خاص بود. پارچه چادری به سختی گیر می آمد و ...

2. من ِ دبستانی چطور حواسم به این چیزها بود؟ 

به برکت یک خانواده مادری ِ مرفه ِ شاه دوست ِ ضدِ رژیم ِ طاغوتی (فحش آن زمانی انقلابی ها) که حسب ِ علاقه ویژه شان، غیرت داشتند مرا هم ببرند توی تیم خودشان! هر مهمانی ِ خانه پدربزرگ، همه ی تلاششان را می کردند ثابت کنند گوشت را می خریدند دوزار کیلو کیلو کباب می کردند! حالا شده فلان قدر. کره گیر نمیاد. نفت نیست ... برای دفاع استدلال می کردم : بابابزرگ سکه بوده فلان قدر، حقوق فلان قدر! حالا شده بهمان قدر خوب به هم میاد دیگه! کل دنیا طلا مهم بوده. بعد ایشون بحث می کرد که نخیر فلان جنس عالیِ ِ آمریکایی بود فراووون حالا نیست! ... من می ماندم و چالش جدید تا مهمانی بعدی.

همین؟ نه قطعا! به برکت مادرم.  

تکه کلام مهم آن سالها و اکنون مادرم، رگ ِ غیرتش، دو جمله بود: 

"پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! " 

غیرت که می نویسم یعنی غیرت ِ مردانه؛ یعنی رگِ گردن! نه ازین شعارهای بیلبوردی ایرانی، ایرانی بخر! 

عدل وسط خانواده ای که همان وقت ها همه ی پزشان این بود که از روی بوردا برای بچه هایشان لباس آمریکایی سفارش بدهند و از آن طرف بفرستند و هنوز هم بحث نوروزهایشان برندهای تندیس و میرداماد و ... است.  

توی خانه ی ما چند گناه ِ زشتِ کبیره ی غیرقابل بخشش وجود داشت: دوست داشتن و دنبال جنس خارجی بودن چون امام گفته بود "ما آنها را تحریم می کنیم". بی توجهی به نگهداری وسیله/ جنسی ضروری که فقط خارجیش وجود داشت. بخصوص درباره خوراکی ها، مادرم معتقد بود /هست "معلوم نیست اینها برای ما چه برنامه ای دارند چی توی ترکیب ها باشد، حتا داروهای شیمیایی"  

3. خب، منِ مادر چه می کنم؟  

* ما برای پیدا کردن جنسِ خوب ایرانی مضحکه ی فروشنده هاییم! دورِ شهر گردیم! ما خواهرانِ غریب ِ بی زار از خرید! بر خلاف عموم خانم ها، اولین سوالی که از فروشنده می کنیم این است: ایرانیست؟ به هم مغازه معرفی می کنیم؛ مارک ایرانی خوب و ... کفش ایرانی فلان جا، ملحفه بهمان جا، مانتو، جوراب، ... 

اقوام مادری چه خبر؟

* * نمی دانم چند سال نوروزها،خانواده ی مادری ِ چای فلان مارک عطر خارجی بخر، که جنس ایرانی برایشان افت دارد و فحش ناموسیست، چای لاهیجان ِ با آب و تاب تعریف کردن درباره ی روش دم و ... و شوخی و خنده ی مادر نوشیدند تا شده اند مشتری چای لاهیجان. هر کدامشان الان یک پا مبلغند! مهمانشان بشوید مغزتان را با شنیده هاشان از محبوب خانم شستشو می دهند تا همان آن بیفتید دنبال ِ چای لاهیجان.   

یعنی شاید 20 سال! 20 سال مادرم از چای ایرانی گفت و نوشید و خوراند و خندید و خسته نشد! خندید و از همه طرف دلیل آورد به سلامت ِ چای ایرانی با یقینِ "محبوب خانمی"!  

فقط چای؟ نه هر آن چه بشود. پارسال با خواهرم دو روز مولوی را دهنه به دهنه گشتند برای خرید لیوان و کاسه بلور ِایرانی. 

و برای هر آن چه نشود؛ مثل سوزن و سنجاق قفلی و چادر، سیاست؛ نگهداری در حداکثر ِ ممکن است!   

قصه ی غیرت مادر و ماحصل ِ فرهنگساز که با یقینش به ثمر می نشیند، مفصل است و قلندر ِ شب بیدار نگران ِ شنبه.  

این همه نوشتم که چه؟ 

شب عید است، زنان به خرید. 

ماییم که "پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! "  

ماییم که فرهنگ سازیم؛ ما همه ی امثال محبوب خانم ها، وسط خانواده ای که جنس ِ غیر برند برایشان فحش است!

پست بعدی هم هست؛ هر آن چه از اجناس ایرانی به هزار گشتن، یافته ایم و یک دعوت ِ هیئتی برای معرفی و نوشتن! 

و همچنان خواست به کامنت های بی پاسخست.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 4:23  توسط   | 

خدایا لطفا:

1. آقای رئیس رضای ردیف اول سالن برج میلاد؛ آن چنان ... آدامس نجود!

2. فیلمبردار از دست به بینی بردن فلان هنرمند بنام و آدامس جویدن رئیس فیلم نگیرد! (یعنی این حرکات زننده تر بود و بدآموزی بیشتری داشت یا پوشش خانم ها؟)

3. دریافت کنندگان جوایز برای اثبات پاکی خودشان، همه را متهم نکنند! خانم ِ محترم؛ وقتی رئیس جمهور پیشین انگشت اتهام به سمت همه ی دیگران برد، خودش متهم شد!

4. وزیر بداند هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، بداند بقالی که از ماستِ دولت خود تعریف کند آن هم به بهای تخریب پیشینیان، متهم به ماستِ ترش فروش می شود! مشک آنست که خود ببوید آقای وزیر!

5. دعوت شدگان همانا هنرمندان ِ فرهنگ ساز (حاضران سالن)، بلد شوند وسط حرف وزیر هم نه، حداقل وسط حرف همکاران و هم صنفی های خود دست و سوت به نشانه ی قطع کلام نزنند.

6. تملق ِ تملق کنندگان در شان موضوع و فرد مورد تملق باشد.

7. یا صدا و سیما خانم های برنده را سانسور نکند، یا خانم های برنده و مدعو تصمیم بگیرند به قوانین کشور احترام بگذارند یا یک طوفانی بیاید و جشنواره از سیما پخش نشود یا ما دست از خودآزاری خانوادگی و حرص خوردن برداریم!

8. توی مهمانی برایمان "آذر، شهدخت، پرویز و دیگران" که سیمرغ بهترین فیلم نامه و فیلم سال قبل را برده بود نشان ندهند. بگذارند سیمرغ های بلورین ملاک انتخاب فیلم برای سینما رفتن بماند. یعنی این فیلم چه داشت؟؟؟!!! حیفِ پولِ سی دی!!

مسالةٌ: دولتی هست که روی پیشینیان خود را سفید نفرموده باشد!  

  

+ این اقدام تنها شیرینیِ وقت هدر دادن پای تماشای مراسم بود.

سالهاست تماشای اختتامیه جشنواره فجر جز تفریحات خانوادگی شب انقلابی ماست. بعد از ساعاتی حرص خوردن درباره بی کس و کاری مراسم راهپیمایی و بلندگوها و شعارهای بعضا به شدت خنده دار و زباله های زیر پا و بخصوص سخنرانی روسای محترم و از همه بدتر مصاحبه های صداسیما با شرکت کنندگان، شب می نشینیم به تماشای اختتامیه؛ به خودآزاری! 


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, صدا و سیما, فرهنگ و ادبی که بی پدر می شود
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 2:1  توسط   | 

* خانه ی قبلی پدر، درست پشتِ سایه ی ساختمان، یک بوته بود، با برگ های به شدت سبزِ دوست داشتنی و بوی عطری میان یاس و لیمو وسط یخبندان های قدیمِ بهمن. روی شاخه ها از سنگینی برف خم می شد ولی عطرش دست از مست کردن عابر و رهرو، برنمی کشید. 6 سال است پدر یک قلمه از آن برایم آورده اند. امسال توی تراس بوی عطر عجیبش پییچید و انتظار سال های زمستانی ام را پایان داد. فقط دو گل ریز روی شاخه های تازه برگ زده اش نشست و ریحانه آن قدر بوییدش که تشنه تر شد!  

* خانه کودکی ام  یک باغچه مربعی بزرگ داشت، همیشه وسط بهمن، پر بود از نرگس های مست ِ شاد. توی شهری کویری که بهارش هم بی گل می گذشت.

هنوز پشت چراغ قرمزها، تنها دست فروشی که می تواند در کمال آگاهی سرم کلاه بگذارد، نرگس فروش است! 

این گل ها، عاشقند، نه؛ مجنونند به گمانم! گل های میانه ی زمستان، که عطرشان قواعد انقباض مولکولی و سرما را می شکند؛ درست وسط روزهایی که چیزی برای امید، رنگ ندارد.  انه لاییاس من روح الله الا ...

 

* درست وسط سال های خیلی سیاه ـ نه به زعم جوانک های روشنفکرِ غرغروی امروز که نمی دانند و نمی توانند معنی و تلخی ظلم و یاس را در کنار هم تصور کنند ـ مردی از جنس روح و نور آمده؛ که به زعم من نه تنها تاریخ و سیاست و اقتصاد و فلسفه و عرفان و اخلاق و حکمت و فقه و ... مدیون اوست؛ بلکه ما زن ها مدیون اوییم!  

روحانیت مردی را کم داشت، مردی که همه ی صلابت و سرسختی و ایستادگی ِتوی دهن ظلم زدن را داشته باشد، و نه فقط برای همسر و نزدیکان خود و برای امثال زنانی که بعد از ماجرای لانه به دستورش آزاد شدند، که برای هر جنس لطیفی, امید و عشق باشد، نمونه ی مردانگی! یعنی بشود رویاهای دخترکان خیالباف را با او سرود! بشود دل بست که مردانگی هم می تواند نمونه ای در حد اعلای نورشدگی را به خود ببیند! هنوز می تواند!

تو برای همه ی زن های آن سال ها که نه، برای ما و بعدی های دور نیز، از جنس عطر پیچیده توی زمستان تاریخی! 

... 

خیلی ها از نسل سوخته بودنشان گقته اند، که ما فرزندانِ نسل ِ خون و خمپاره و تحریم و گرانی و مقنعه های چانه دار و صف و کوپن و نفت و نرخ ِدلار و هزار درد دیگریم!  

وسط بدترین احساسات از بودن در تاریخ ِ سوزان ِ معاصر، شاکرم به "با تو بودن" را چشیدن. 

که پیش از تو بودن، هزار هزار بار بدتر از سوختن مدامست! عینِ نچشیدن ِ معرفت، نچشیدنِ آگاهی با تو. 

خوشا آنان که "با تو، با او بودگی" را برگزیدند، سهمشان روح شد و نور!

 

این مجموعه ی عطش شکن؛ تکراری نمی شود انگار! بارها خوانده ام و هنوز چقدر شیرین است


برچسب‌ها: روح الله الموسوی الخمینی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۷ساعت 13:20  توسط   | 

  • این پست صرفا جهت اطلاع خوانندگان از تعلیق موقت وبلاگ و پیش گیری از اتلاف کلیک، صادر شده و ارزش دیگری ندارد.

روز و روزگار خوش!

  

 

خیلی بعدتر نوشت: مدتیست در جست و جوی فیلم های مناسب/سالم برای نوجوانان هستم، ماجرا خیلی مفصل است و کلی توضیح می خواهد. علی الحساب چیزی شبیه به صد رمان ِ آقای امیرخانی. از هر دوست و آشنای مطمئنی دارم پرس و جو می کنم: خدا خیرتان بدهد اگر اهل فیلم و ایده هستید و اگر به راه های دست یابی آسان و سریع دسترسی دارید؛ دریغ نکنید لطفا!  

به یک آدم ِ تعلیق زده ی دغددغه دار ِ فیلم نشناس، کمک کنید! در راه خدا!   

به خودم قول دادم نتایج این دربه در زدن ها را طی یک پست مفصل در اختیار نوجوان داران قرار دهم. 

و اجازه بدهید بایت لطفی که می کنید علی الحساب یک تشکر و دعای خیر پیش پیش بگذارم  تا بعد سرفرصت کامنت ها را پاسخ دهم.


برچسب‌ها: وبلاگستان و تعلیق
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ساعت 19:0  توسط   | 

وسط ماسه بازی پرسیدم این صدف ها، ماهی ا روهم سوار می کنن؟ 

ریحانه : نه خیسن دیگه روبدنشون نمی تونه بیاد 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ساعت 10:34  توسط   |