• این پست صرفا جهت اطلاع خوانندگان از تعلیق موقت وبلاگ و پیش گیری از اتلاف کلیک، صادر شده و ارزش دیگری ندارد.

روز و روزگار خوش!

  

 

خیلی بعدتر نوشت: مدتیست در جست و جوی فیلم های مناسب/سالم برای نوجوانان هستم، ماجرا خیلی مفصل است و کلی توضیح می خواهد. علی الحساب چیزی شبیه به صد رمان ِ آقای امیرخانی. از هر دوست و آشنای مطمئنی دارم پرس و جو می کنم: خدا خیرتان بدهد اگر اهل فیلم و ایده هستید و اگر به راه های دست یابی آسان و سریع دسترسی دارید؛ دریغ نکنید لطفا!  

به یک آدم ِ تعلیق زده ی دغددغه دار ِ فیلم نشناس، کمک کنید! در راه خدا!   

به خودم قول دادم نتایج این دربه در زدن ها را طی یک پست مفصل در اختیار نوجوان داران قرار دهم. 

و اجازه بدهید بایت لطفی که می کنید علی الحساب یک تشکر و دعای خیر پیش پیش بگذارم  تا بعد سرفرصت کامنت ها را پاسخ دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/22ساعت 19:0  توسط   | 

پیامی که یادآور نامه ی امام به گورباچف است.

خطاب نامه، آغازش، استدلال ها و توصیه ها؛ چقدر الگو دارد!

   

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/28731/index.html

http://drjonah.persianblog.ir/post/165/

 

پ.ن. کامنت ها بی پاسخ است 

پ.ن. لااقل پدرها، برای فرزند، الگو بگیرند ازین خطاب ِ ناصحانه ی پرمهر!   

پ.ن. کجایند مدعیان ولایت؟!

 

چه روز خوبیست این جمعه! خدا مرگ باقی ِ مفسدان معاندِ هدایت نشو را برساند! مبارک شیعیان عربستان باد! 

یعنی در مراسم این ملعون از ایران می فرستند؟ کاش جمله ی امام یادشان باشد!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/11/02ساعت 20:36  توسط   | 

وسط ترم اول ارشد با خلاقیت آشنا شدم و به طرز خاصی گول استاد فلسفه را خوردم که در طرح خلاقیت کودکان پیش دبستانی همراه شوم. طبق عادت برای کوچکترین کار، مثل نمره گذاری آزمون تورنس رفتم تمام قفسه های آزمایشگاه ها و کتاب خانه را گشتم و هرچی منبع مرتبط دیدم، آوردم و مشغول شدم. ماحصلش این شد که تا چند سال چشم و گوش و مغزم از زمین و آسمان و آدم ها خلاقیت می چید!  برای طرح دوم؛ همراه مربی ِ خلاق ِ مهد سابق دانشگاه شدم. تمام رفت و آمدها با دخترک 4 ساله زیر تیغ آفتاب تابستان شد چاشنی بازی هایمان.

پنج شنبه با ریحانه ی همیشه ملتمس بازی، رفتیم از تراس، کیسه ی شن های ساحلی که از سفرشان با خاله ها سوغات آمده بود، آوردیم. قد یک سطل ماستی!

یک مشت از صدف های ساحلی آهری که روی شیشه ی کناره ی روشویی جاخوش کرده اند و کلی خاطره نقش می زنند، آمدند وسط سینی گرد استیل بزرگ، پخش شدند روی ماسه ها!

یک لیوان آب نشست کنار دستمان، فنجان بنفش هدیه عمه هم آمد. بعد نانوا شدیم، راه ساختیم، جاده کشیدیم، تپه زدیم، مشگ نبشتیم، تیت پختیم، خانواده کشیدیم، نسکافه دم گذاشتیم، مهر زدیم، دست ها را فرو بردیم توی نرمی ِ نمکی شن ها، ریزه ها از لای انگشت ها سر خوردند رو سینی، چرخ و فلک سوار شدند. پشت تپه ها قایم شدند. هر چی آب ریختیم به امید چاه و چاله، رفت زیر خرده صدف های ماسه شده. خانواده ی صدف ها آمدند مهمانی، کشتی شدند، گایق و هباپیما، بادبان کشیدیم، پارو هم زدیم، ملوان سوت کشید. بقیه ی صدف ها سوار صدف بزرگه شدند روی موج ها پریدند! ... 

قصه ساختیم، قصه ساختیم، خاطره شد! 1

ما، ماسه ها، فنجان بنفش و صدف ها.

تبصره : بازار کتاب های پرورش خلاقیت در کودکان و بازی های خلاق، سالهاست که رونق دارد و از حاشیه اش کلی آدم ِ کاسب پیشه، پول شمرده اند و می شمرند. هرگز وقت نشد بروم دسته بندی خوبی ازین کتاب ها تهیه کنم. اما آن چه برای خودم در بازی با بچه ها، در کلاس های انشا، در دوره ی کوتاه آموزشی معلمان یک دبستان و در زیرورو کردن فکرهای روزمره مفید بود، از شناختن معیارهای اندازه گیری خلاقیت درآمد. کمّی کردن خلاقیت، یک نگاه به شدت حداقلی است ولی می تواند برای پیدا کردن روش ها و ایده ها کمک باشد. از طرفی محک خوبی برای کلاس ها، کتاب ها، اسباب بازی ها و مهدهای رنگارنگ و تجارت پیشه ی این روزهاست.  

 

معرفی کتاب: "خلاقیت" دکتر ئی پال تورنس مترجم دکتر حسن قاسم زاده (نشر دنیای نو) و "ماهیت خلاقیت و شیوه های پرورش آن" تالیف دکتر افضل السادات حسینی انتشارات به نشر (آستان قدس رضوی) جز کتاب هایی هستند که برای ایده های کلی، کمک می کنند. دوبونو هم کتابی دارد که در آن 6 کلاه برای خلاقیت را پیشنهاد می کند. من سالها پیش در یک کارگاه یک روزه، تجربه اش کردم، مولد ایده است. 

خدا، چه باشکوه است به وصف خلاق بودن!  

پ.ن. ها:  

عکس گرفتم از انگشت های سه سالگی لای ماسه ها زیر آفتاب کمرنگ زمستانی ولی وقتی برای پیدا کردن سایت دانلود، در حداقل زمان و پرس و جویش نیست!  

برای شادی؛ سفرهای مدام و آن چنانی، خرید اسباب بازی های رنگ به رنگ، وقت و پول گذاشتن های نجومی ضروری نیست! کمی فکر می خواهد و سیلان! همین. 

بهترین اسباب بازی ها، ساده ترین هایشان است، همان هایی که بتوانند نقش حیوان، انسان، خوردنی، پوشیدنی و خیلی چیزهای دیگر را به راحتی توی ذهن و روی شی رسم کنند!  

خاک بازی و دست بردن به گل، طبق فرمایش معصومین (اگر اشتباه نکنم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) برای آسودگی ذهن از وسواس و اضطراب عالیست. بخصوص درین زمانه، بخصوص تر اگر مادر/پدر/ بستگان کودک زمینه ی اضطراب یا وسواس دارند. توصیه ی روانشناسان غربی نیز، هست.

 

بعدتر نوشت: گاهی کامنت های خصوصی که درباره ی متن پست یا حواشیست، گفت و گوهای مفیدی برای خودم  دارد و ترجیح می دهم باقی بماند. تصمیم گرفتم بدون ذکر نام نویسنده بگذارمشان در ادامه ی مطلب. اگر بزرگواری بود که نخواست حتا بدون نام، متن کامنت و پاسخش در ادامه مطلب بیاید لطفا در کامنت تذکر دهد.


برچسب‌ها: خلاقیت, کودکان, معرفی کتاب, بازی, اسباب بازی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/22ساعت 8:56  توسط   | 

این جا را مدت کوتاهیست می خوانم. وقت نشده همه ی مطالب را بخوانم. طبق عادت باید مطمئن شوم چیزی که می خواهم معرفی کنم، حاشیه ی ناامنی نداشته باشد پس معرفی را بگذارید به حساب این مجموعه ای که درباره نظم و برنامه ریزی نوشتند!


برچسب‌ها: معرفی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/21ساعت 15:49  توسط   | 

یادآوری: چند وقت پیش مطلبی نوشتم درباره ی کودکان و هیئت، کامنت ها متناقض و پرسروصدا بود! این چند وقت فکرم مشغولش بود و خیلی دلم می خواست بحث را درست و درمان و مختصر و مفید خلاصه کنم طوری که بحث فدایی جامعه ی کودک زده و کودک سالار امروز نشود.  

از طرفی ماجرای پیامبر رحمت و حسنینشان سلام و صلوات خدا برآنان، یادم می افتاد. پیرترهای کم حوصله که از سجده های طولانی شده و یا منبری که کودک ازش بالا برود، کلافه می شدند. این که پیامبر چقدر مانع حسنین (علیهم السلام) می شدند و کودکی کردن آنان چه حدی بود!  این ها در ذهنم بود تا دیشب.

دیشب آقای راشد یزدی (خدا حفظشان کند) - برنامه "یادخدا" شبکه قرآن - درباره برخورد والدین در حرم رضوی با کودکان می گفتند. با ناراحتی از برخوردهای تند، فریاد زدن، کتک زدن و رفتارهای والدین گله می کردند. این که چقدر آینده ی کودکان خراب می شود و صدمه ی جبران ناپذیر می بینند! ( مادر چرا جیغ می زند سربچه، در عوض چیزهای خطرناک را از سر راهش باید برداشت)

یک جایی مجری پرسید: خب به فرموده شما در نهایت کودک 3 دقیقه، آن هم برای توجه به ریش و عینک سخنران (: ، تحمل می کند! بقیه اش چه؟  

آقای راشد: یا کودک را نیاورند ...

مجری : خب کودک چطور انس بگیرد با محافل و بهره مند شود؟ 

آقای راشد: ببینید این که کودک شیطنت کند (از کلام معصوم حدیث آوردند) جز کودکی کردن اوست. ما باید تحمل کنیم. مسئول نظم جلسه سخنران است. تازه او (سخنران) هم نباید به دویدن و حرکت کردن کودک کاری داشته باشد!!  1

حاج آقا چند روایت خیلی خواستنی از نحوه ی بازی کردن پیامبر با کودکان و مولا امیرالمونین (سلام و صوات خدا بر آنان) نقل کردند. یکی دو داستان هم از زائران اضافه کردند. از جمله پدری که بعد از نماز، حاج آقا را صدا می زده و فرزندش را کشان کشان می آورده سمت ایشان. 

 آقای راشد می گفتند: "من از دیدن صحنه به قدری ناراحت شدم که بلند شدم رفتم سمتشان، بچه کمتر اذیت شود" 

پدر شکایت کرده که: "بچه مدام، از صبح تا شب اذیت می کند، آرام ندارد، اعصاب من و مادرش را خرد کرده. لطفا دست بگذارید روی سرش، دعا کنید تا آرام شود" 

حاج آقا: من باید دست بگذارم سر شما و برای شما دعا کنم که صبرتان زیاد شود! ...

 

1. برداشت ما این بود که اگر پدر /مادر تحمل نمی کنند، کودک را نیاورند اگر نه هیچ اشکالی در تحرک و شیطنت بچه ها نیست؛ با مطابقت با سنت رسول خدا حتا کارهای واجب را می شود خلاصه کرد تا بچه آزرده نشود، آزار ندیدن کودک و ساکت کردن او اولاست! (ماجرای نمازی که حضرت تند خواندند و دربرابر شکایت نمازگزاران گفتند مگر نشنیدید صدای گریه ی کودک را؟ تمام کردم که مادرش بتواند آرامش کند. (جانم فدایتان)

 

پ. ن. برنامه را ضبط کردم که هر روزی کم آوردم، بازپخش کنم، یک بلیط مشهد هم باید بگیرم که جاج آقا برای صبرما هم دعا بفرماید، فقط دلم نمی آید دخترک را کشان کشان ببرم که حاج آقا دعای جدی تری بکند! (: 

سایت تلویبیون و سایت خود شبکه  قرآن احتمالا امکان دانلود را داشته باشد. اگر درست یادم مانده باشد، موضوع برنامه اخلاق پیامبر در رفتار با مردم بود.


برچسب‌ها: ذکر, سنت پیامبر و کودکان
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/21ساعت 11:44  توسط   | 

آن قدر این روز بزرگ بود که نتوانیم پس گرامی داشت آن برآییم فقط به عنوان عیدی : کتاب سنن النبی که تالیف علامه طباطبایی است را پیشنهاد می کنم دوستان برای خودشان بخرند (:   

این که امانت گرفتم: کتاب جمع و جور 248 صفحه ای ترجمه ی احمد بانپور انتشارات استوار مشهد، چاپ دوم به قیمت 3200 تومان!

الهی که همه بهره مند از خلق عظیم ایشان شویم و مزین به مکارم اخلاقشان!  

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/10/19ساعت 17:44  توسط   | 

یاد قدیم بخیر که سنت رسول الله (سلام و صلوات خدا و ملائکه و ما بر او و خاندانش) همنشين ازدواج و ازدواج همنشين سنت رسول الله بود. حرف ازدواج می شد کنارش سنت پیامبر بود و اکمال دین، چون و چرا هم نداشت! یاد روزهایی که آدم ها اختراعات نفسانی خود را به سنت ندوخته بودند (نه من و نه شما حسش را نداریم حجم حال بد کن این فاجعه را مرور کنیم). ولی یک چیزی هست که باید مرور کرد. یکی از اختراعات بچه مذهبی ها در ملاک های انتخاب همسر. (اول یک فاتحه برای خودم بخوانم)

توی قحط الرجال و قحط النسا امروز "ولائی بودن" اضافه شده به متر بچه مذهبی ها! 1 حالا دختر خانم ها را یک جای دلم می گذارم (شاید معنای ولایت همسر را تفسیر کرده باشند) و موقت توجیه می کنم ولی از آقایان بعید است. نمی فهمم اصلا یعنی چی یک آقا برای ملاک انتخاب همسر ولائی بودن را مطرح کند. شاید بهتر است بگویم می فهمم ولی درد دارد. چه دردی؟ درد نفهمیدن نقش ها، جابه جایی و به هم ریختگی! برادر محترم، شما یا نمی دانید مرد نقش ولی همسرش را دارد و قوامون علی النسا را خوب نفهمیدید، یا به مهارت خودتان در مدیریت خانواده شک دارید، یا می ترسید پسِ ِ خودتان بر نیایید!

مثلا پس فردا ولایت امر به جهاد کند، همسرتان ولائی نباشد اجازه ی میدان نمی دهد به شما!!؟؟؟

یا شبیه 9 دی پیش بیاید، برای بردن فرزند معطل اذن خانم هستید؟

شاید هم می ترسید آن قدر مهربان و کار بلد ِ رفتار با بچه نباشید و آن وقت خانم /خانواده/ دوست مغز بچه را شست و شو دهد و از راه به در کند! پدر این همه ناتوان!

پس فردا لابد برای محیط فرزندتان هم قید ولائی بودن می گذارید! شما اصلا قید ازدواج را بزنید به نظرم! حیف می شوید!

پس فردا برای همین نوجوان خانه از ولائی بودن بپرسند، اول کار باید بگویم سلام علیکم و رحمه الله در پناه خدا! به من نیست که (:

1. چرا متر؟ می خواهند بیایند خواستگاری متراژ داماد را می گویند، می پرسیم دختر برای برادرمان سراغ ندارید؟ جواب می دهند متراژ چقدر؟!!!!

پی نوشت: دارم توی مغزم آدم های همراه و برمسیر ولایت را مرور می کنم! بعضی هایشان عجیب با این ملاک گذاری غریبه اند!


برچسب‌ها: ملاک ازدواج
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/18ساعت 10:26  توسط   | 

مامان دصه بدو! _(قصه بگو!)

به نام خدای مهربون یه دختر کوچولویی بود ... (به "به نام خدا " عادت کرده وگرنه می پرسید خدا تجاس؟ مهلبونه؟ با من؟)

کی؟ آهری بود؟ من بودم؟

نه یه دختری مثلا اسمش سارا (برای این که سوال تولید نشه)بود. با مامانش رفتن تو خیابون

رفتن راه برن؟ ماشین میاد؟

نه منظورم پیاده رو ئه . مامانش دستشو گرفته بود قدم می زدن ...

د ـــــرا؟ (چرای کشدار)

شاید می خواست زمین نخوره

درا زمین نخوره؟

پاش به یه چیزی گیر نکنه ...

سرسره بود؟ (به سطح شیب دار می گه سرسره)

شایدم

مامان دصه توچیتیامو بگو توچیکیای آهری رو

به نام خدای مهربون، وقتی فاطمه کوچیک بود ...

کی ؟من؟

نه، خواهری. با مامان رفتن پارک.

منم بودم؟

(یه پارک دیگه را تو ذهنم میارم از اخیر) بله بودی.  {یک بار گفتم نبودی، بلوایی شد، اول هی سوال که کجا بودم؟ پیش شما بودم؟ بعدش اشک می ریخت آلبالو آلبالو که چرا؟ نمی خوام. می خواستم پیش شما باشم. این بود که فهمیدم هر راستی را نباید گفت!}

بابام بود؟

بله بود

آهری ام بود؟

بله بود

تجا رفتیم؟

قصه ی اصلی را بکل فراموش کردم؛ اصلا یادم رفت!  |: 

بذار یه قصه دیگه بگم. یه دختری بود با مامانش رفته بود بیرون

کی ؟ من؟  

به مامانش می گفت : قصه بگو ... (اینجا را داشته باشید)

وسط نوشت: چندماه پیش(خردادماه)، آخر شب، 12ونیم یک؛ یک بار بلندم می کرد برای آب. می آمدیم سرجا تا افقی می شدیم آب را کامل و به هر زحمتی بود تا ته می خورد دوباره می گفت آب! آب دوم را تا نیمه می خورد بعد می آمد درگوشم می گفت: دشنمه! (گشنمه) سیب داریم؟  

بله  

هبیج می خوام! چندتا گاز هویج می خورد خرت خرت!   

دم گوشم می گفت: مسبات نزدم! با خمیردندون شما!  (خمیردندان را می خورد مثل کاکائو. ممنوع کرده بودیم!)

بعد که مراسم تمام می شد دوباره افقی نشده آب می خواست!  

بعد هم معلومه دیگه بعد این همه مایعات نوشی بچه دوسال و خرده ای کجا می خواد بره!  

فکر کردید تمام شد. نه! قصه تازه شروع می شد! قصه یعنی همین پرسش و پاسخ های بالا ضرب در 20. بی اغراق! که همان وقت نوشته بودم. ولی نیمه شب مغزم سه قفله می شد، حافظه پارازیت های پرسشی اش را نگه نمی داشت. من به امید روزی بودم که یادم باشد چی گفتم و چی شنیدم که نرسید! فقط یادم هست یک بار که خیلی کلافه شدم شروع کردم به خاطره گویی. یعنی ماوقع همان شب را برایش گفتم. سوال ها که پرسیده بود و جواب هایم را. 

(مابقی ماجرا) بذار یه قصه دیگه بگم. یه دختری بود با مامانش رفته بود بیرون.

کی ؟ من؟

به مامانش می گفت: قصه بگو. مادرش گفت به نام خدای مهربون. یه دختری بود... تا مامانش گفت یه دختری بود. پرسید کی؟ من؟ مامانش گفت بله. داشت می رفت پارک. تا مامانش گفت پارک گفت آهری ام بود!

 

پایان نوشت: ساکت ِ ساکت شد و به همه ی قصه ی گوش داد. بی آن که سوالی بپرسد!

پی نوشت: ولی این قصه فقط یک شب نجاتم داد!  

توضیح: وسط این پرسش ها، خلق های خاصی اتفاق می افتاد. خلق هایی طنز و شگرف! عمیقا طنز! (هیچ ازش یادم نیست)): ). خیلی دلم می خواست یک شب مکالمه را ضیط کنم اما تا حس می کرد وسیله ای دوروبر آمده می گفت. "نمی خوام ازم فیلم بدیری" !!! 

خلق ها مربوط به کشف مفاهیم و چیزها بود. گویا درین دیالوگ های کوکانه، او سقراطی بود که سوال می پرسید تا من و خودش دانایی را بزاییم! 


 

می خواستم چیزی بنویسم از پیامبر رحمت صلوات خدا بر او و خاندانش، ازین که چطور به کودک یا نوجوان خانه آن چه فهمیده بودم را بازگو می کردم. دیدم وسط قصه باید از تلخی بگویم، نخواستم کامتان از شیرینی ایام برگردد! در عوض به لبخند مهمان شدید!


برچسب‌ها: زبان, رشد, دو سال و نیم تا 3 سالگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/10/17ساعت 9:35  توسط   | 

نمی دانم چند درصد دختران، مثل من دوره های بدبختی داشته اند! دوره هایی که هرگز شرمساری اش فراموششان نشود؟ کامنت های خصوصی پست قبل یادم انداخت، یادم آورد من دوره ای به لطف برخی آدم های فاقد شعور، پیامبرم را بد شناخته بودم، آن دوره، دوره ی بدبختی من است، که کسی را نداری برایش از آفت هایی که به جان باورت افتاده حرف بزنی. از آفت هایی که به آفت بودنشان یقین داری ولی منطق طلبی ِ خام ِ نوجوانی ات پسش برنمی آید و تو میانه راهی، دلت پیش آن همه خوبی بال بال می زند 1.

گذشت سال هایی که من بازشناسی کنم رسول مهربانی را، محمدِ صادق ِ امین ِ مکه (صلوات خدا بر او و خاندان بی مثالش) را!

ولی وقتی رسید که طبیب ِ دوّارم از راه برسد، نگارگونه مهرش را به ارمغان آورد! روزی از روزهای هیئت، عاشورایی که برایم از استیصال اهل بیت و دست به دامان پیامبر شدنشان بخوانند و به لطف دردهای روزگار آن قدر مستاصل باشم که دست به یادشان ببرم و آرام گیرم!    

الحمد لله کما هو حقه!  

اصلا دردها و استیصال ها برای همین است! برای همین که پدرت را بشناسی؛ رسول الله پدرم است، پدر من، شما و همه ی آن هایی که پدرانی خوب دارند یا ندارند! حبیبِ خدا پدر ِ ماست، پدری که رنج یتیمی را بر فرزندانش نپسندد! بی نقص، بی افراط، با عدالت میان فرزندانش، با آغوشی از مهر ِ بی انتها، با گوش هایی شنوا، شنوای درست و غلطم؛ حریص است بر خیرخواهی من، آن چنان که خدا نگرانش بشود که: داری خودت را برای فرزندانت می کُشی محمد! 

پدری که پس ِ دیوار سایه ام را ببیند و بشتابد به سلام دادن به من، پیش از من، پیش از من!  

پدری که خاکروبه پاشی ام را ندیده بگیرد و وقت بیماری بشتابد به بالینم! 

پدرِ  شوخ طبع، همیشه متبسم، که وقت آمدنش رایحه ی خوشش مشام را پر کند!   

سلام بر شما!  

+ جز اینهاست؟!  پدرمان، همین جاست 2 با همین وصف اندکم و عالمی از خوبی ها که قدِ قلم کوتاهم نارس است از نوشتنش!  

حیف باشد که تو باشی و  مرا غم ببرد ... 

ولی  نشکوا الیک فقد نبینا! نشکوا !  نشکوا !

 

پی نوشت: این پست را با تمام قلبم تقدیم کرده بودم به دکتر یونس! که ولی شناس است و پدرشناس! نمی خواستم بنویسم ولی کامنت خصوصی هاجر را که فقط بخشی از حسم به این خانه مجازی را بازنویسی کرده بود، نشانه گرفتم برای نوشتنش!


1. آقا من به قدر همین لحظه ی نوشتنم درباره ی ظواهری که از شما به یاد آوردم بسنده کردم، بزرگواری شماست و رحمتتان که این همه جسورم کرده!   

2. این پست حداقل 14 صلوات دارد برای بارهایی که نام و صفاتشان را برشمردم. 

3. پانویس ها:  

* انا و علی ابوا هذه الامة 

** آقای فاطمی نیا 28 صفر می گفتند: حضرت آن قدر خوش بو بودند که عرق روی دستشان در خواب را برمی داشته اند و در شیشه می کرده اند به عنوان عطر استفاده کنند! این یک معجزه یک مثال برای قدرِ ناشناخته ی خوبی ایشانست!

 1. هی گفته بودم خدایا به تو شاکی ام که فرزند این زمانم!

4. با پدرمان زندگی کنیم، حیف نیست او باشد و من ِ یتیم این در و آن در بزنم، نگفتم از حاجت خواهی فقط گفتم به قدری که پدرم خوب است، یا پدرانی که خوب نیستند، یا آن ها که جایشان خالیست، به همان قدر کنار  ِ خودم پدری ببینم به این وصفِ وصف ناشدنی! حیف که اولیای ما شده اند میوه های بهشتی لبِ تاقچه! بلد نیستیم بهره مند نعمت حضورشان باشیم!

در ادامه مطلب : آیات از میان کامنت ها و یک متن بسیار خواندنی (رنگ سبز) از عزیزی که دعاگویش شدم.


برچسب‌ها: ذکر, ما یتیمان بی امام
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/15ساعت 8:32  توسط   | 

و مِنهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ و يَقولون هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٍ لَّكُم 1  

يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ و يُؤمِنُ لِلْمُؤمِنِينَ و رَحمَةٌ لِّلَّذِينَ آمنوا مِنكُم  (مصحف شریف، سوره توبه :61)

"از آنها کسانى هستند که پیامبر را آزار مى دهند و مى گویند: «او آدم خوش باورى است!» بگو: «خوش باور بودن او به نفع شماست ...  "  

سلام برشما، سلام بر رحمتی که برای همه است، مومن و منافق! سلام بر شما!

 
 
خلاصه تفسیر آیه : بعضی از منافقان پیامبر را آزار می دهند و می گویند: او مثل گوش است ، یعنی به حرف همه گوش می دهد و هر حرفی را می پذیرد، می فرماید: به آنها بگو که او گوش بسیار خوبی است، یعنی آنچه را خیر شما در آنست می شنود، مثلا وحی خدا را می شنود و خیر خواهی مؤمنان را می شنود و در هرصورت استماع آن جناب استماع خیری است و سخنان خوب شما را می شنود وسخنانی را هم که صحیح نیست گوش می دهد و هتک حرمت شما را نمی کند وبه خدا ایمان دارد و مؤمنان را شخصا تصدیق می نماید و خدا را در وحیی که به او می شود تصدیق می کند، اعم از اینکه سخن آنان را هم تصدیق کند یا خیر و این امر باعث خیر برای مؤمنان است، همچنین او رحمتی برای مؤمنان است ،چون آنها را از شقاوت و هلاک نجات داده و راه فطرت را به آنها نمایانده است و دینی را برایشان آورده که هم از فرد حمایت می کند و هم از جامعه، پس مراد از رحمت در این آیه رحمت فعلی است، یعنی مؤمنان عملا از رحمت وجودپیامبر(ص ) برخوردارند.  
 
 
 
1.ازین خواستنی تر! حسرتی بیشتر، خوشا آنان که گوش دادن شما را دیده اند! 

خدا رحمت کند، علمای ملبس به لباس شما را! یکی شبیه شما دیدم، جمال الحق نام و جلوه ای! وقت حرف زدنم، انگار همه ی وجودش گوش بود و مهر، با همه ی وجودش می شنید. مرزوق کرم شما باد!

ذره ی درگاهتان چنین بود، شما چگونه اید یعنی!؟

فدای شما آقا! و صفات شما!  


برچسب‌ها: ذکر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/10/12ساعت 9:31  توسط   | 

 

"در سلام کردن به کودکان عمدا دقت می کنم، چون می خواهم این سنت بعد از من بماند." * 

  

پ.ن فدای سنت تان آقا ! 

 

مهر تربت زودتر از مهرهای کارخانه ای مثل مهر امین، تیره می شود. بعضی ها مهر را با باریکه ی آب می شویند و زیر دستشان ظرفی می گذارند که آب تربت را جدا کنند. 

دو روش جدیدی که دیده ام: گذاشتن مهرها روی دو صفحه ی شعله پخش کن با شعله ی خیلی کم.  

     گذاشتن مهرها روی شوفاژ یا بخاری  

 فقط باید مراقب بود زمان از حد نگذرد که بسوزد یا ترک بردارد.  

با سپاس فراوان از بزرگواری که این کامنت را گذاشتند: سلام- از یک عارف مرتبط به عارف بزرگی شنیدم که تربت را به آتش نزدبک نکنید. حتی در اب سماور که می جوشد تبرکا و بنیت شفا نریزید. بگذارید آب سرد شود. مگر نه اینکه اتش بر سینه ای که برای امام حسین ضربه خورده حرامه؟! تربت امام حسین علیه السلام را چه به آتش!. من اگر جای شما بودم متن را اصلاح میکردم حتی اگر احتمال میدادم این حرف درست باشد. تشکر


* بخش اول حدیث نقل به مضمون است.


برچسب‌ها: ذکر, تمیز کردن لایه‌ی روی مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/10/10ساعت 12:37  توسط   | 

همین جوری، شاید هم محض فراموش کردن، خنداندن ام می آید! 

{نوجوان خانه:} "خانم ... (مدیر هم هستند) سبزینه رو درس داد 

من گفتم: خانم میشه یه چیزی درست کنیم تزریق کنیم آدم بره بشینه تو آفتاب تغذیه بشه؟؟!!! "

معلم زیست:خنده خوش رویی و همراهی

دوست و همکار نوجوان در بهم ریختن کلاس: خانم اون وقت برای ماه رمضون باید با چتر بریم تو خیابون! 

کلاس: خودتون تصویرسازی کنید!

پ.ن.ممنون خانم مدیر که رفتید و برای کلاس دیگر هم وعده دادید که نوجوان قرار است کلروفیل دارمان کند!   

(: 

 

پ.ن. من بگویم خوشم، خوبم، اوضاع روبه راه است! خنده وعده ی هر لحظه ی سفره ی دلم! تو اهل باوری؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/09ساعت 15:2  توسط   | 

بابت پایان نامه بخشی از مباحث زبان شناسی را خوانده ام، نگاه ویگوتسکی برایم جذاب است و در مجموع آن چه چامسکی از دانش زبانی می گوید. هم زمان با پژوهشی؛ درباره رشد از منظر ملاصدرا، که دورادور پی گیرم، معرفت شناسی و روش شناسی به تجربه ی روزمره گره می خورد.

آمیختگی این دو و دنیای واژه های ریحانه/کودک، مفاهیمش، کاربردها، ساخت افعال و قواعد و ... روبه رویم پهنه ی بی نظیری گسترده است. از کل به جز از جز به کل، گاه مدل ها و الگوها را می بینم، گاه نه! شاید بشود ترسیمش کرد شاید هم جسارتی بیشتر برای روی کاغذ آوردن بخواهد. چه می دانم؟! 

هرچه هست دنیای شناخت دنیای بی نظیری است! دنیایی که مسبب قد راست کردن روبه روی سختی های دنیای مادی ام است! 

در ادامه مطلب نمونه های این تجربه ی ریحانه از به کاربردن مفاهیم و واژه ها را آورده ام.


برچسب‌ها: رشد, سه سالگی, زبان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/09ساعت 8:39  توسط   | 

خانم آبیار، خانم زارعی :

متشکرم، نه فقط بابت یادآوری حماسه مادرانی که مدیونشان مانده ایم

نه فقط بایت یادآوری خاطرات روزهای کودکی تشییع و انتظار ما نسل دومی ها

نه فقط بابت نمایش رنج و شیرینی تسلیم و رضا

متشکرم که یادآوری کردید، نیروی بی نظیری را که در میان چشمان یک زن منتظر موج می زند، اگرچه دستانش بوی آب و کاه آغل بدهد؛  

ملایمتی که از دستان نوازشگرش می تراود، اگرچه چکمه های سیاه لاستیکی و چادر قد کمرش هم خوانی نداشته باشند؛

روح پرشکوهی که میان سکوت های او توی کوچه ها می دود، اگرچه هنر عشوه گری اش را به گوشه ی تاریک آشپزخانه رانده باشد و هزار و یک نشئه ی روحانی دیگری که از وجود مقدس یک زن بما هو زن جاری و ساری می شود.

ما و دیگرانِ مانندمان به شما مدیون شدیم.

اما:

از نگاه من شیار 143 برای مردان معتقد و مدعی این سرزمین از نان شب هم واجب تر است که دستشان را بگیرد و از کنار همه ی تصاویری که این سال های رسانه ای چشمشان را آلوده و نیاز و سلیقه شان را بیمار کرده، رد کند و برساند به آن چه باید.

یادشان بیاورد، زن این اسطوره ای نیست که لعبتکان مجازی و خیابانی برایتان تراشیده اند.

زن همان آغوش و نوازش الفت در خلوتش با قنداقه ی پای تابوت هم نیست، زن یعنی آن چه در وجود الفت، زبانه می کشد و تصویر شدنی نیست!

پ.ن. شیار؛ فقط اشک های پای رنج الفت، شکستن سید علی پشت دیواره ی آهنی و سیگار آتش زدنش، نشانه سازی الفت و صدها پرده ی دیگر این فیلم نیست!  

شیار، ترسیم بخشی از اوج ِ تصویرنشدنی یک زن در چشمان هنر هفتم بود.

 


برچسب‌ها: شیار 143
+ نوشته شده در  شنبه 1393/10/06ساعت 12:32  توسط   | 

چرا باید جوابی که به سوال های خاص فرزندمان می دهیم صادقانه باشد. صادقانه بودن این جواب ها آن ها را با سیلی از اطلاعات غیرضروری و حتا خطرناک مواجه نمی کند؟

بله و نه.

مواجه می کند چون عموما به سوال او مانند سوال یک بزرگسال فکر می کنیم. برای جواب دادن همه ی دانسته های خود را جلوی چشم می آوریم و طبیعیست که هول می شویم، دست و پای خود را گم می کنیم و احساس می کنیم تمام معصومیت او در معرض آسیب قرار خواهد گرفت. بعضی از ما یاد حالِ بد خود در مواجهه با دریافت اطلاعات خاص می افتیم و ...

واقعیت این است که خیلی وقت ها عقبه ی سوال مهم است، عقبه ای که بی خبر از آن خودمان را در چاه جواب کامل می اندازیم! سطح درک و دریافت بچه ها از واژه ها و مفاهیم با کلِ آن واژه و مفهوم متفاوت است. خیلی وقت ها بچه ها واژه ها یا مفاهیمی را در سوال خود به کار می برند که با چرایی ای که در ذهنشان از مفهوم شکل گرفته، بیگانه است.

مثال بزنم: یکی از بستگان با فرزند 8ساله نشسته بودند به جست و جو و برخورده بودند به فارسی واژه ی SE.X، فرزند پرسیده بود این لغت یعنی چی. مادر دستپاچه شده بود و جواب هایی سرهم کرده بود. به نظرم بچه با یک واژه جدید آشنا شده بود. خیلی راحت می شد بهش گفت: این کلمه لاتین است، کلمه ها معناهای مختلفی دارند، مثلا وقتی برای ثبت نام بخواهند بپرسند دختر هستید یا پسر ازین کلمه استفاده می کنند. یعنی جنسیت شما چیست. اگر بچه خیلی حواس جمع باشد ادامه می دهد معناهای دیگر چیست و آن وقت باز می شد توضیحی صادقانه و واقعی به اندازه ی سوال و سوال کننده داد. (همین سوال را اگر نوجوان 12 ساله بپرسد، نمی شود و نباید چنین جوابی داد)

همین فرزند 5 سالگی از مادر پزشکش پرسیده بود فرق سزارین چیست؟ مادرتمام جزئیات علمی را برایش توضیح داده بود!

پرسیدم کافی نبود به جراحی اشاره کنید.

می گفت من بچه ام را می شناسم این جواب قانعش نمی کند. از قضا من هم بچه را می شناختم. گرچه نه به اندازه مادر و اگر می خواستم رابطه مان را نادیده بگیرم می گفتم: اشکالی نداشت او به سوال کردن ادامه می داد و شما به جواب دادن به حد نیاز. آیا لازم بود فرزند 5 ساله با یک سوال همه جواب مادرِ متخصص را دریابد؟ اتفاقا ایراد دیگر این کار بستن باب گفت و گو بود. یعنی مادر کم حوصله با یک پاسخ کامل و غیرضروری بحث را پایان می داد.

در واقع پاسخ به سوال سطر اول این است که اگر بفهمیم فرزندمان از موضوع چه می داند و دقیقا کجای مفهوم ایستاده و درباره ی چه بخشی از آن و به چه واسطه ای در ذهنش سوال ایجاد شده، آن وقت است که مجبور نخواهیم شد اطلاعات اضافی و آسیب زا به او بدهیم.

توی کارگاهی که شرکت کردم، از یک روش جالب برای دانستن این ابعاد که من اسمش را می گذارم شان نزول سوال و دانسته ها، صحبت شد. مجری می گفت از بچه بپرسید تو درین باره چی می دونی یا از روش تکرار عبارت استفاده کنید، یعنی به جای این که جواب بدهید در مرحله ی اول کلمه ی کلیدی سوال را تکرار کنید و مکث کنید. خیلی وقت ها بچه ها در ادامه ی مکث شما دانسته ها و شنیده های خود را به زبان می آورند.

در مثالی که زدم، از نوجوان سوالی شبیه به این ها پرسیدم: چه جالب، بحثش تو کلاس شد یا زنگ تفریح؟ بچه ها چیا می گفتن؟

و او مفصل توضیح داد. که فلانی گفته ... و بهمانی گفته ...

 

پ.ن. خیلی خیلی ممنون که رعایت آن چه باید در کامنت های پست اول این مجموعه شد. 

 

بعدا نوشت: ممنون که بابت پاسخ دادن های نامرتب این چند وقت صبورید


برچسب‌ها: سوال های کودکان و نوجوانان, گفت و گو با فرزندان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/04ساعت 12:24  توسط   | 

یک ساعت نشستم یک متن مفصل درباره ی پدیده ی فحش دادن در کودکان نوشتم و مثال زدم  و ... دستم رفته روی چه دکمه ای نمی دانم. صفحه برکشته عقب و هرچه این فلش های راست و چپ بالای صفحه را می زنم! هیچ اندر هیچ!  یعنی این بس نیست که آدم تا شب دلش نخواهد صورت مبارک این بلاگفا را ببیند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/10/04ساعت 10:50  توسط   | 


برچسب‌ها: ذکر, نذری پختن, حلیم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/02ساعت 16:8  توسط   | 

بچه های مدرسه درباره ی دوست پسر حرف زده بودند، قصه سرایی کرده بودند. یکی هم آن وسط خیال بافی های عجیبی کرده بود. این آخری را خوب می شناختم. مادرش و خودش را. چیزی که نفهمیدم این بود که دخترِ ساده ی ما چرا باور کرده و نتوانسته بود تناقضات کلامی را دربیاورد!

اولش که تعریف می کرد، دل آشوب شدم ازین معصومیت های دخترانه ای که برای نابسامانی خانواده های مذهبی و تحصیل کرده ی امروز در خطر افتاده! نه که چیز خاصی باشد، سروته قصه این بود که موجودی هست به نام دوست پسر (نوجوان ما فکر کرده بود: خب چرا اسمش با همسر فرق دارد؟!!). موجودی که اسم بردن ازش در خانواده و مدرسه ممنوع است و هیجان انجام کاری که هیچ کس جراتش را ندارد (یعنی حرف زدن ازین موضوع) می توانست ماجرا را سریالی کند. ادامه ماجرا هم شنیده ها و دیده های بچه ها از بازیگران هالیودی یا کره ای بود.

وقتی داشت تعریف می کرد می توانستم به اندازه ی یک مادر صفر کیلومتر، دستپاچه شوم، بزنم کانال معارف و از زشتی مساله تعریف کنم و خیلی واکنش های دیگر این چنینی. اما اولین مساله ای که بنظر می رسید این بود که تمام مغز و صورت علامت سوال شده اش سروسامان بگیرد، شنیده های راست و دروغش را هضم کند و از همه مهم تر این که راحت درباره ی حدس ها و فرضیه هایش بگوید و آن چه باید بداند را بدون شعارزدگی بدون آویزان شدن به خدا و پیغمبر بداند (این بدونِ آخری توضیح می خواهد، می دانم).

چیزی که با قدری تامل فهمیدم این بود که ذهن ِ دست نخورده ی نوجوان افتاده بود دست گروه همسال، دستِ جدابیت ِ پچ پچ های نوجوانانه و مرموز بودگی مساله!

من یا باید پیش از گروه همسال، بهانه ی چنین گفت و گوهایی به فراخور سن و محیط فراهم می کردم که نکرده بودم. یا الان که وقتش رسیده بود، فضا را برای یک گفت و گوی خوب و صادقانه؛ تاکید می کنم صادقانه؛ باز می گذاشتم.

و این همه ی سختی ماجراست. به نظرم این جور وقت ها بخصوص، خیلی سخت است که روی همه ی باورهای دینی ات پرده موقت بکشی و مساله را ببری به فاز انسانی و عاطفی و عقلانی آن هم بی اغراق، صادقانه و جذاب! یعنی توی چهره و چشمت هیچ موجی از حسی که نسبت به مساله داری ننشیند! ممکن است یعنی؟

نمی دانم. حداقل می دانم آدم خیلی موفقی نیستم و عموما چهره و چشمانم، لو می دهد.

حرف زدیم. بیشتر او گفت و تلاش کردم شنونده ی خوبی باشم.

وقتی نوبتم شد، خیلی سعی کردم همه ی نگفته های لازم را یکهو منتقل نکنم. روی پله ی وسط منبر مسلسل دست نگیرم و رگبار حدیث و آیه از جهنم و بهشت حواله اش نکنم. آن روز خیلی بی مقدمه ماجرا شروع شد. به خیلی چیزها فکر نکرده بودم، آمادگی کاملی نداشتم و فرصت خیلی خوبی که پیش آمده بود را تا حدودی از دست دادم. در عوض فرصتی شد برای فکر کردن به سوال های پرپیچ و تاب بعدی او و جواب های من. فرصت هایی که از تهدیدهای بعدی به دست می آمد...

درباره ی سوال های خاص بچه ها، از سه سالگی تا بلوغ، حرف زیاد است. این پست مقدمه ی این حرف هاست. حرف های سخت و ضروری. حرف هایی که می توانید از زیر گفتنشان و شنیدنشان در بروید و واگذارش کنید به مدرسه و معلم و کتاب و گروه همسال و رسانه و هزار دوست و دشمن دیگر. حرف هایی که می شود واسطه ی هشدارها و آموزش های عاقلانه برای مراقبت های مربوط به سلامت روان و سلامت جنـسی فرزندمان باشد یا وسیله ای برای سواستفاده دیگران و آسیب های جبران ناپذیر.

چیزی که به اندازه ی گفتن و شنیدن این حرف ها مهم است، نوع گفتن و روش طرح است. من سال ها به این موضوع فکر کردم و قدری خواندم و شنیدم. اخیرا به واسطه ی کارگاه یک خانم روان شناس با ابعاد مساله بهتر آشنا شدم و با همه ی سختی ِ نوشتن ازین موضوع و طرح آن در این جا، وظیفه دانستم نوشتنش را.

تمام تلاشم را خواهم کرد که مطلب را با سلامت نوشتار بدون لطمه خوردن به مفهوم منتقل کنم. با همه ی احترامی که برای تک تک کسانی که متن را می خوانند و کامنت می گذارند، قائلم؛ خواهش می کنم در کامنت ها رعایت حدود استفاده از عبارات و کلمات را داشته باشند. اجازه بدهند کامنت ها به نحوی باشد که اگر نوجوانی به هردلیلی گذارش به اینجا افتاد، دچار آزردگی و درگیری ذهنی نشود. (ما مسئول زبان و قلم خویشیم)

پ.ن. با تمام همان احترام: با تشخیص خود کامنت هایی که دارای عبارات نامناسب بدانم را تغییر خواهم داد.

پ.ن. یکی از موضوعات مربوط به پست "درخواست از خوانندگان"!


برچسب‌ها: سوال های کودکان و نوجوانان, گفت و گو با فرزندان
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 21:11  توسط   | 

شما جای من، حتا اگر بعد 3شنبه ای باشه که کلی پست توی ذهنتون متولد شده و 4شنبه صبح را اشغال کرده؛ به چنین جایی برخورد کنید، دلتان می آید معرفی نشود؟  

 http://www.bacheshiebas.blogfa.com/

برای نوجوانان ها سرگرمی جالبیست، مرحبا به نویسنده!


برچسب‌ها: معرفی وبلاگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 11:41  توسط   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/24ساعت 8:54  توسط   |