این کمترین قدردانیست، از همراهی های "پیوندی" شما و نیز کلی دعای خیر و درود بر غیرت ایرانی تان!  

بیشمار سپاس!


برچسب‌ها: تشکر و قدردانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ساعت 15:28  توسط   | 

برای اولین بار دلم می خواهد خواهش کنم اول یا حتا دوم، پست قبل را بخوانید: 

وقت نیست؛ وسع ندارم قلم بزنم به حس ِ شما؛ که غیرتتان را به جوش بیاورم. وقت شما مهم است، قصه سرایی دوست ندارم، ولی: 

دو سالست بناست ماشین را عوض کنیم؛ همان که کناره بزرگراه گذاشتمان، همان بی ترمز ِ کاربراتی ایرانی، پرس و جوها تمام شده ولی نصایح اطرافیان و ترغیب مدام به خرید ماشین های خارجی نه! من سفت ایستاده ام، به نرمی گفته ام؛ خارجی سوار نمی شوم. دوست ندارم چشم هیچ کس، دل احدالناسی ... . باز ستدلال می آورند، عصبانی می شوند، "ایرانی کجا بود!؟ نه کیفیتی نه جنسی نه تضمینی نه ... با وضع مهره های کمر با زانو ، که مردی برای تعمیر و ... همراهت نیست؟ خودروساز پول الکی می خورد! "

می گویم "قبول! حق باشماست، ولی حتا یک کارگر، یک کارگر ایرانی بیشتر سرکار باشد، مرا بس است! یک قطعه ساز حتا!  "

یاد خاطرات همسر می افتم از تولیدی کوچکی که با دوستان زده بودند و به بلای مافیای داخلی، پیش از ازدواج جمع شد. یاد ِ برق ِ چشمانی که وقت تعریف از کیفیت و تلاش پس از جنگشان می درخشید. یاد این که بارها شنیده بودم: "کاش یک قطعه را نگه می داشتیم، نشانت می دادم"

دوستان، برادرِ خودم و حتا گاهی همسر به شوخی، به خنده، به کدورت: "خودروی ایرانی معنا ندارد، کیفیت و قیمت هم". من هنوزم نه ی نرم و محکم با لبخند! (شده ایرانیِ چند سال قبل) 

برای لباس بچه ها، کفش، کیف، خوراکی، شوینده ها، پارچه ها، لوازم خانه، کادویی و هر آن چه بتوانم، خیلی باید بگردم تا جنس ایرانی مناسب از همه نظر پیدا شود! ما حصل این سالها خیلی بوده ولی الان همین هایی که در ذهن دارم می نویسم. شما هم بیایید خوش غیرتی کنید، هرچه بلدید بنویسید، همراهی کنید. 

فرض کنید برای تک تک شما دعوت نامه کامنتی گذاشتم. دست به قلم شوید و هر جنس ایرانی خوب و فروشگاهی که می شناسید معرفی کنید. بگذارید بشود یک مجموعه از اجناس خوب و خوش قیمت و با کیفیت و حتا شیک در سراسر کشور! که امتحانش را پس داده، برای آن ها که رگ گردنشان برای حتا بیکار نشدن یک کارگر، شب عیدی می تپد!  برای بهترین انتخاب از بین این ها http://www.tolidemihan.ir  

این تجربیات منست؛ به سلیقه و پسند و شرایط ما؛ و این که عموما دو یا چند برابر دیگران چیزی را نگه می داریم. 

  • لباس کودک و نوجوان

زیروتن: کیفیت دوخت و رنگ، تن خور خوب، سایزبندی سنی از نوزادی تا نوجوان، لباس زیر کودکان نخی. دوام عالی در اجناس مخمل. 12 سال مشتری هستیم  

تجریش، قائم مقام، شریعتی، سعادت آباد.

لینک سایت

سُها:  محصولات شیک و خوش رنگ. بعد از شست و شو از سکه نمی افتد، کیفیت دوخت، سایزبندی سنی، تن خور خوب، قدیم مشتری شعبه تجریش بودم.  

لینک سایت

لینک نمایندگی در سراسر کشور  

خرس کوچولو : شهروند، لباس خانگی کودک  

  • لباس اسپرت زنانه و مردانه

تین پوش   تن خور خوب، تنوع سایز، رنگ و مدل. شعبه 7 حوض. تازه یافتیم و دوام را چک نکردم

تعطیلات: تنوع رنگ، مدل و تا حدی سایز.  هفت حوض، قائم مقام، میلادنور، سیدخندان، پاسداران و ...  

لینک سایت

ایران کتان فروشگاهش در بابلسر و نمک آبرود بود. بچه ها هدیه گرفتند و راضی بودیم. گرچه دندان اسب پیش کشی شمردن ندارد (: 

  • کیف و کفش:

کفش نادر: بخصوص برای آقایان. بخصوص تر انواع صندل طبی غیرچرم. قیمت مناسب. تنوع رنگ و مدل. (خیابان ولیعصر، بالاتر از میدان ولیعصر، مجتمع تجاری گلستان و ... ) 10، 12 سالست مشتری صندل های طبی برای خانه و محل کار هستیم 

لینک سایت

کیمیا و نگاه نو (اول مفتح شمالی). خانواده سالهاست مشتری کفش و صندل طبی چرم آن هستند. دوامش وحشتناکست، آن قدر که به درد آدم های تنوع طلب نخورد.  

کیمیا (7حوض) کفش زنانه. امتحان دوام زیاد و راحتی را پس داده.

 شهر چرم: هم مردانه هم زنانه تبریز.  کیف و کفش. تنوع رنگ عالی. قیمت حراج خیلی خوب در مقایسه با چرم مشهد و نوین چرم. (منوچهری، میرداماد، پاسداران) 

چرم مشهد: (سوای اخلاق افتضاح فروشنده های بالا شهرش)، کیف: دوام دوخت و زیپ و ... . کیف پول، بارانی، کمربند، کیف مردانه حدود 10 سال دوام داشت. تجریش، ونک، گلستان، میلادنور؛ مشهد، خیابان تهران. قیمت غیر حراجش  در برابر برابر ایرانی های دیگر، نه برند خارجی، خیلی بی انصافیست. 

لینک سایت

بوفالوی سفید: خیلی سال پیش صندل طبی زنانه نمایشگاه بهاره.  

 لینک سایت

نوین چرم:  دیگران ازکیف زنانه ش راضی اند. ولیعصر، پاسداران، ...  

لینک سایت

  • لباس خانه، جوراب، زیر آقایان و کودک و نوجوان

 نیکو تن پوش. بازار بزرگ، شریعتی، 7حوض، کارگر شمالی و ... سالهاست مشتری هستیم. 

لینک نمایندگی ها

قدیم، سی تو برای آقایان بود که کیفیت و قیمت مناسب تری داشت. 

  • ملحفه، لحاف و سرویس خواب و آشپزخانه 

بروجرد  خصوص اجناس صددرصد نخی عالی و بادوام.  7حوض؛ پارک وی کنار آجیل تواضع. ملحفه های ما  18 سالست کار می کند.  

لینک سایت

تولیدی پارچه اردکان:  مغازه ی مقدم نزدیک کلانتری 7 حوض. رنگ بندی و دوام خیلی خوب، بخصوص طرح های بچه گانه سالها کار کرده، دوام رنگ خیلی خوب.

 لایکو   تنوع محصول و کیفیت و دوام . 7 حوض، ولی عصر، شریعتی نرسیده به میدان قدس، سعادت آباد سرو غربی و ...  متاسفانه فروشگاه ها وسط تولیدات خود، چینی و کره ای و ترک ... می فروشند، دقت لازم است. 

لینک سایت

رزین تاژ   انواع محصولات، تنوع  مدل و پارچه  

لینک سایت 

انواع تولیدات کاشان.  متاسفانه مارک را یادم نیست ولی مغازه دارهای راستگو به نام تترون کاشان و ... بخواهید می آورند. دوام رنگ و کیفیت جنس ؛ رنگ های شاد و متنوع

یک مارک دیگر هم هست که از روی ژورنالهای ترک سرویس خواب می زند (شاید پارس تکمیل). جنس و تنوع عالی. فروشگاه مقدم 7 حوض جنب کلانتری.

  • کاشی  

کاشی تبریز  (:  

برای کف آشپزخانه خیلی راضی هستیم. گفتند طرح چرم، برق ندارد و هر لکه آبی رویش بیفتد مجبور نیستیم دستمال به دست در خدمت کالا باشیم.  مارک های خوب ایرانی دیگری هم بود و هست. خواهش می کنم ارزانی و تنوع کاشی چینی حواستان را نبرد!!

  • شیرآلات قهرمان هنوز هم خوبست. گرچه همه شیرآلات ایران، صنعت مونتاژ است!  (از TOTi) اصلا راضی نیستیم
  • ماشین ظرف شویی رومیزی 

 موریس، شرکت تولید کننده "فراگامان" با خدمات پس از فروش بی نظیر. 10 خانواده خریدند و خیلی راضی اند. حدود  8  یا 9 سال پیش تا کنون. یک دکترای اقتصاد، مصرف (آب و برق و ... ) این ماشین را با رومیزی های آن زمان بازار که بوش هم جزوشان بود، مقایسه و محاسبه کرد. این از همه به صرفه تر بود. خدمات پس از فروش عالی؛ نیم ساعت پیش از زمانی که قول دادند دم خانه هستند، آماده باشیم میایند، اگرنه منتظر می مانند تا راس ساعت قرار. پاسخ گویی تلفنی هم عالیست. یک بار تلفنی از تعمیر بی نیاز شدم.  ویژگی خوب دیگر این که با پودر ماشین ظرفشویی  ایرانی فدیشه هماهنگ است. 

  • پلاسکو:   

صنعت سازان: مغازه های پلاسکو. 

 تولیدی امیر  

تولیدی باران که طرح های Bazen ترک را خوب تقلید کرده و تنوع رنگ دارد. دستش درد نکند! 

محصولات یزدگل

  • ظروف بلور با در پلاستیکی مخصوص ماکروفر و ... : صنعت سازان. فروشگاه شهروند. کاش وقت بود عکس می گذاشتم و این کشفم را نشانتان می دادم.! هرچی پول نوش جانشان خوش رنگ و جنس و فکر شده!  
  • بدلیجات: شهرداری تهران از کارهای خانمی که اسمشان را یادم نیست، نمایشگاه گذاشته بود. کیفیت و قیمت عالی. سرای محله ها هم دارد.   

  • ظرف چینی، آرکوپال و بلور : چینی زرین. نمایندگی مولوی:پاساژ بزرگ روبروی مسجد. بعد از یک روز گشتن مولوی با همه ی خانواده خریدیم. خیلی خوب؛ سبک و خوش طرح. حیف دستی نمی فروشند.

قوری های مقصود و طوس : من از طوس بیشتر راضی ام. 

یک قوری سفالی کوچک از شهروند گرفتم که ست ظرف و لیوان و دیس و نمکدان و ... هم دارد. زیبا، شیک و سنتی. مادر از مغازه ای سرراه درکه یک سری ظرف سفالی خریده اند: بشقاب ، کاسه و دیس : آبی، سرمه ای و دوست داشتنی.

ایروپال: کارهای خیلی خوب و متنوع و شادی دارد. برای خرید عروس و ... (بستگان راضی اند)  

محصولات شیشه و بلور اصفهان و کاوه نیز بخصوص مقاومت و دوام در برابر ضربه نسبت به انواع ترک

  • قاشق چنگال: ناب استیل. شهروند. نمایندگی شریعتی حوالی پل رومی. خیلی عالیست در حد آلمانی ها. (همان اقوام مادری برند بخر، خریده اند و راضی اند!) 
  • کریستالمارک ایرانی JCC، تفاوتی با انواع برند فرانسه و چک ندارد. تنوع مدل دارد. کار اصفهان. طرح های مشابه ژاپن و چین و چک. مغازه های کریستال و بلور سراسر شهر و مولوی.  

از کریستال و زلنگ و زولونگ نمایشی توی ویترین خانگی متنفرم ولی فنجان هایی که هدیه گرفتیم مناسب پذیرایی است.  

  • تفلون: گاج و کویر و ماهیتابه های دوطرفه پارس.  شهروند مغازه های سطح شهر و مولوی.  

خیلی خوب بچه هایی بودند!  

تا بشود از توی سمساری ها قابلمه و انواع دیگر مسی قدیمی و روحی قدیمی پیدا می کنم. آیکون ننجون! چرایش مفصل است.  

  • پارس خزر : خردکن، تنوع کاربرد دارد. برای روز مادر کادوی قیمت مناسبیست. پیاز، کلم، سیب زمینی خام، الویه...  خامه زن. آبگوشت را هم در همین می کوبم (:  .3 خانواده از خرد کن خیلی راضی هستیم  

  • لوستر و چراغ: کمی بگردید ایرانی خوب فراوان است. طفلک کارگران تولیدکننده ها که هرسال به برکت واردات چینی های خوش زرق وبرق و ارزان، خانه نشین می شوند! لاله زار، بازار بزرگ، نمایشگاه سالانه و ....  

برند ایرانی معروف هست اما صاحبش کسی است که نمیخواهم تبلیغش بشود. 

  • چاقو آشپزخانه: فقط زنجان. مارک "حیدری" با نشان یک آهنگر و عقاب روی تیغه فولادی و دسته چوبی. 

سالها گشتم؛ از چند قصاب محلیِ با پدرمادر پرسیدم تا رسیدم  به این مارک! کم الکی نیست. پولتان را پای مارک آلمانی نریزید. آن ها که ریختند سخت پشیمانند! 

  • سفره: سفره قلمکار پارچه ای اصفهان

 

  • محصولات بهداشتی: محصولات ایروکس را متخصص پوست شریف و اخلاق مدار و معروفی از بستگان برای انواع مراجعات معرفی می کنند. ما راضی بودیم

فوم شست و شوی صورت ضد آکنه و لایه بردار: سی گل 

کرم دست: فیس داکس، سینره. بخصوص مرطوب کننده ی کم چرب.

کرم ترک پا: جی ؛ عالی  

  • مبل راحتی. مثلا الدورادو : دلاوران، مشابه مبلمان ترک کار کردند. کیفیت خیلی بالاست. کاملا معلوم بود دنبال این هستند که کیفیت برند شود. خیلی شریف برخورد کردند، به اصرار همسر محترم!!!! (: یک نصفه اش را پارسال خریدیم. خانوده شان خیلی استفاده کردند و راضی اند.

 

  • حوله لاله (برق لامع قدیم)، لایکو ، اطلس پود و سهند.  

  • پرده های تولید اطلس پود (خیلی از اجناس فروشگاه هایشان، وارداتی ترک و چینی است). مادرم از پرده تولید خودشان راضی اند (10 سال) 

  • شکلات : شیرین عسل و پشمک کاکائویی حاج عبدالله 

  • لوازم تحریر و لوازم اداری : پاپکو  (میدان 7 تیر و ...)  انواع دفتر نهال،  آزاده و شکرستان   

  •  اسباب بازی و بازی های فکری: بافرزندان، گلدونه و چندتا دیگر که خواهم نوشت.علی الحساب کانون پرورش فکری خیابان حجاب نمایندگی خیلی هایشان شعبه دارد. 

انواع وسیله نقلیه را شرکت درج  تولیدکرده که خیلی دوست داشتنی، شیک و هنری است. (یک اتوبوس خریدیم که ریحانه رویش می نشیند ولی طفلک سرپاست) 

لینک سایت

با این که عکس های زیر کیفیت رنگ را نشان نمی دهد، ولی تنوع محصولات را مشخص می کند:

+

شرکت زرین تویز: یک سری کامیون بزرگ هم تولیدکرده تا 120 کیلو وزن را تحمل می کند. حالا 120 را امتحان نکردیم ولی 50 را راحت جواب داد (: 

یکی از بستگان که وارد کننده ماشین های آنچنانی خارجیست، از همان برندبخرها، کامیون ریحانه را امانت گرفتند و آن قدر خوششان آمد که یکی خریدند!    

لینک سایت 

شرکت کوشا بلوکز: عمری کار می کند، ریحانه عاشقشان است. همه چیز ساخته ایم از جاده و اتوبان قم تا کابینت آشپزخانه و هتل و پارکینگ و سرسره و برج میلاد. 13 ساله مهمان خانه ما و چندین دوست شده. از همان سطل های سبزی که روی درش عقربه ساعت است!  

برای تبریک قدم نورسیده هدیه ی خوبیست!

لینک سایت

  • دمپایی پلاستیکی : نیکتا : تنوع رنگ و مدل راحتی و همراهی تا مرگ (:   

  • مسواک : پنبه ریز خیلی خوب و خوش قیمت. دوام هم که نباید داشته باشد 

 

  • برس مو : BOSS (کوچک با دندانه های فلزی)   

  • مینی واش: فریدولین برای یک کیلو. با مصرف آب کم (مدت زمان هر دور شست و شو : 15 دقیقه) شست و شوی دو طرفه (من پیش شست و شوی پرده ها را هم با همین انجام می دهم)

  • سوغاتی سنتی: مینای امین زاده اصفهان، نقل قاسمی ارومیه، شیرینی بخصوص باقلوای شکرریز کاشان (:

  • داروهای سنتی داروخانه کلینیک طب سنتی دانشگاه تهران، درمانگاه بهشت و خارک. کیفیت و قیمت مطمئن و تولید زیرنظر دانشگته علوم پزشکی تهران

 من اینجا هرچه از نزدیک دیدم یا استفاده کردم، نوشتم باقی را دوستان در کامنت ها اضافه کردند و به مرور تکمیل می کنم.

بعدا نوشت 1. برای کامنت گذاران تا کنون و بعد ازین :یک آفرین لوطی مسلکانه خدمت همه تان، مالتان پربرکت اصلا! 

بعدا نوشت 2 یا نخریم، نخرید، نخرند: می خواهم از کلاه عمیقی که سرم رفت بنویسم. به ناچارررررررررر برای سلامتی به توصیه اکید پزشک  مجبور شدم کفش برند GEOX  بخرم. حیف پول حلال همسر محترم! حیف!  

چشمتان روز بد نبیند بعد از 4 بار استفاده فقط زمان تدریس و بدون پیاده رویی، فقط 8 ساعت توی کلاس های سرامیک شده دانشکده، چسبش باز شد. یعنی الان معلوم شد کلاه سرم رفته تا قوزک پا و گوش ها نیز به همان طول در درجه مقابل بالا؟!!  

 برایشان بردم با یک نو عوض کردند. سر 3 ماه، درز های دوخت دومی باز شد. دیگر نشد برم عوض کنم. از رفتار فروشنده های متکبرش وقت تعویض متنفرم! فحش است که به خودم می دهم. همان دردهای شبانه و بی خواب شدن ها به ازین بود!    

برای تنبیه خودم، گرچه ارزانترین کفش آنجا بود، مدتی کفش نخریدم. هفته قبل از ماشین کفش را عوض نکردم و با همین برند فلان فلان شده ی کج و کوله رفتم سر کلاس! چند بار دانشجوهای ردیف جلو، جفت چشمشان. روی کفش بنده  ثابت مانده باشد خوبست؟ یک بارآمدم بگویم دخدرم بسه دیگه بنده به اندازه کافی اعصابم خرد هست سر صبحی دیرشده از ماشین چشم بسته پریدم سرکلاس، شما بی خیال!

الان معلوم است دلم می خواهد هرچه فحش آبدار بلدم نثارشان کنم؟ خب نمی کنم. همین که اینجا نوشتم که گول نخورید و نخرید و به بقیه هم بگویید نخرند، برایشان بس!   

همسر محترم نیز خریدند به دلیل مشکلات مشابه جسمی! آن قدر کفه اش لیز است که هروقت بارندگی می شود برای پیش گیری از زمین خوردن در راه رفتن عادی؛ یک هفته کمردردشان عود می کند !!!!  

Pierre Gardian  شعبه میرداماد بس که خانواده همسر از قیمت حراج گفتند، همسر محترم یک پیراهن خریدند. کلاه تا قوزک پا؟ نه بابا؛ کلاه دنباله دار مثل پیراهن عروس روی زمین بکش! اندازه پیراهن بنجل هم سکه نداشت!

این جا بخشی از اجناس مزخرف را معرفی خواهم کرد بخصوص خارجی ها و حتا داخلی برای پیش گیری از سواستفاده تولیدکننده. 

بعدا نوشت 4: بزرگوارانی که کامنت مسیر را دریافت کردید، منتظر دو نوع همراهی هستیم:

1. درباره خرید کالای ایرانی و نخریدن برند خارجی هر نوعی به نظر و تجربه تان می رسد، در وبلاگ خود بنویسید. معرفی کالا و فروشگاه خوب در شهری بجز تهران. چیزی مثل کمپین. ممنونم که ارسال پست را اطلاع می دهید.

2. هر تجربه ای از محصول خوب داخلی یا نامرغوب برند خارجی و حتا داخلی دارید ذیل کامنت های اینجا بیفزایید

3. ماجور باشید الهی!

دو سالست دنبال زودپز ایرانی ام دوست عزیزی که کامنت گذاشتید؛ خدا خیرتان بدهد. 


برچسب‌ها: خرید شب عید, خرید, مارک, برند, از کجا نخریم
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 5:24  توسط   | 

نمی دانم چطور می شود این قصه را گفت. موضوع خیلی قدیمی ِ نو! دو ساعت هر چه کردم خواب به چشمم ننشست از بس فکر کردم چطور بنویسم؛ پاک یادم رفت شنبه هر دو استاد راهنما منتظر گزارشم خواهند بود. تهش گمان کردم یکی نمی شود؛ شاید دوتا پست! 

1. قصه از کجا شروع شد؟ 

نمی دانم چندنفر با این خاطرات مرز مشترک دارید. روزهایی که کرم ِ دست نبود!سالی یک بار روی دفترچه بسیج اقتصادی یک قوطی کرم نیوا اعلام می کردند. یک جفت جوراب پشت درز دار مشکی ِ ضخیم از آن ها که روی پایین انگشتان سوراخ های خیلی ریز داشت. مردم می رفتند توی صف برای این دو قلم! پودر ماشین شوما گیر نمی آمد، کالای خاص بود. پارچه چادری به سختی گیر می آمد و ...

2. من ِ دبستانی چطور حواسم به این چیزها بود؟ 

به برکت یک خانواده مادری ِ مرفه ِ شاه دوست ِ ضدِ رژیم ِ طاغوتی (فحش آن زمانی انقلابی ها) که حسب ِ علاقه ویژه شان، غیرت داشتند مرا هم ببرند توی تیم خودشان! هر مهمانی ِ خانه پدربزرگ، همه ی تلاششان را می کردند ثابت کنند گوشت را می خریدند دوزار کیلو کیلو کباب می کردند! حالا شده فلان قدر. کره گیر نمیاد. نفت نیست ... برای دفاع استدلال می کردم : بابابزرگ سکه بوده فلان قدر، حقوق فلان قدر! حالا شده بهمان قدر خوب به هم میاد دیگه! کل دنیا طلا مهم بوده. بعد ایشون بحث می کرد که نخیر فلان جنس عالیِ ِ آمریکایی بود فراووون حالا نیست! ... من می ماندم و چالش جدید تا مهمانی بعدی.

همین؟ نه قطعا! به برکت مادرم.  

تکه کلام مهم آن سالها و اکنون مادرم، رگ ِ غیرتش، دو جمله بود: 

"پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! " 

غیرت که می نویسم یعنی غیرت ِ مردانه؛ یعنی رگِ گردن! نه ازین شعارهای بیلبوردی ایرانی، ایرانی بخر! 

عدل وسط خانواده ای که همان وقت ها همه ی پزشان این بود که از روی بوردا برای بچه هایشان لباس آمریکایی سفارش بدهند و از آن طرف بفرستند و هنوز هم بحث نوروزهایشان برندهای تندیس و میرداماد و ... است.  

توی خانه ی ما چند گناه ِ زشتِ کبیره ی غیرقابل بخشش وجود داشت: دوست داشتن و دنبال جنس خارجی بودن چون امام گفته بود "ما آنها را تحریم می کنیم". بی توجهی به نگهداری وسیله/ جنسی ضروری که فقط خارجیش وجود داشت. بخصوص درباره خوراکی ها، مادرم معتقد بود /هست "معلوم نیست اینها برای ما چه برنامه ای دارند چی توی ترکیب ها باشد، حتا داروهای شیمیایی"  

3. خب، منِ مادر چه می کنم؟  

* ما برای پیدا کردن جنسِ خوب ایرانی مضحکه ی فروشنده هاییم! دورِ شهر گردیم! ما خواهرانِ غریب ِ بی زار از خرید! بر خلاف عموم خانم ها، اولین سوالی که از فروشنده می کنیم این است: ایرانیست؟ به هم مغازه معرفی می کنیم؛ مارک ایرانی خوب و ... کفش ایرانی فلان جا، ملحفه بهمان جا، مانتو، جوراب، ... 

اقوام مادری چه خبر؟

* * نمی دانم چند سال نوروزها،خانواده ی مادری ِ چای فلان مارک عطر خارجی بخر، که جنس ایرانی برایشان افت دارد و فحش ناموسیست، چای لاهیجان ِ با آب و تاب تعریف کردن درباره ی روش دم و ... و شوخی و خنده ی مادر نوشیدند تا شده اند مشتری چای لاهیجان. هر کدامشان الان یک پا مبلغند! مهمانشان بشوید مغزتان را با شنیده هاشان از محبوب خانم شستشو می دهند تا همان آن بیفتید دنبال ِ چای لاهیجان.   

یعنی شاید 20 سال! 20 سال مادرم از چای ایرانی گفت و نوشید و خوراند و خندید و خسته نشد! خندید و از همه طرف دلیل آورد به سلامت ِ چای ایرانی با یقینِ "محبوب خانمی"!  

فقط چای؟ نه هر آن چه بشود. پارسال با خواهرم دو روز مولوی را دهنه به دهنه گشتند برای خرید لیوان و کاسه بلور ِایرانی. 

و برای هر آن چه نشود؛ مثل سوزن و سنجاق قفلی و چادر، سیاست؛ نگهداری در حداکثر ِ ممکن است!   

قصه ی غیرت مادر و ماحصل ِ فرهنگساز که با یقینش به ثمر می نشیند، مفصل است و قلندر ِ شب بیدار نگران ِ شنبه.  

این همه نوشتم که چه؟ 

شب عید است، زنان به خرید. 

ماییم که "پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! "  

ماییم که فرهنگ سازیم؛ ما همه ی امثال محبوب خانم ها، وسط خانواده ای که جنس ِ غیر برند برایشان فحش است!

پست بعدی هم هست؛ هر آن چه از اجناس ایرانی به هزار گشتن، یافته ایم و یک دعوت ِ هیئتی برای معرفی و نوشتن! 

و همچنان خواست به کامنت های بی پاسخست.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 4:23  توسط   | 

خدایا لطفا:

1. آقای رئیس رضای ردیف اول سالن برج میلاد؛ آن چنان ... آدامس نجود!

2. فیلمبردار از دست به بینی بردن فلان هنرمند بنام و آدامس جویدن رئیس فیلم نگیرد! (یعنی این حرکات زننده تر بود و بدآموزی بیشتری داشت یا پوشش خانم ها؟)

3. دریافت کنندگان جوایز برای اثبات پاکی خودشان، همه را متهم نکنند! خانم ِ محترم؛ وقتی رئیس جمهور پیشین انگشت اتهام به سمت همه ی دیگران برد، خودش متهم شد!

4. وزیر بداند هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، بداند بقالی که از ماستِ دولت خود تعریف کند آن هم به بهای تخریب پیشینیان، متهم به ماستِ ترش فروش می شود! مشک آنست که خود ببوید آقای وزیر!

5. دعوت شدگان همانا هنرمندان ِ فرهنگ ساز (حاضران سالن)، بلد شوند وسط حرف وزیر هم نه، حداقل وسط حرف همکاران و هم صنفی های خود دست و سوت به نشانه ی قطع کلام نزنند.

6. تملق ِ تملق کنندگان در شان موضوع و فرد مورد تملق باشد.

7. یا صدا و سیما خانم های برنده را سانسور نکند، یا خانم های برنده و مدعو تصمیم بگیرند به قوانین کشور احترام بگذارند یا یک طوفانی بیاید و جشنواره از سیما پخش نشود یا ما دست از خودآزاری خانوادگی و حرص خوردن برداریم!

8. توی مهمانی برایمان "آذر، شهدخت، پرویز و دیگران" که سیمرغ بهترین فیلم نامه و فیلم سال قبل را برده بود نشان ندهند. بگذارند سیمرغ های بلورین ملاک انتخاب فیلم برای سینما رفتن بماند. یعنی این فیلم چه داشت؟؟؟!!! حیفِ پولِ سی دی!!

مسالةٌ: دولتی هست که روی پیشینیان خود را سفید نفرموده باشد!  

  

+ این اقدام تنها شیرینیِ وقت هدر دادن پای تماشای مراسم بود.

سالهاست تماشای اختتامیه جشنواره فجر جز تفریحات خانوادگی شب انقلابی ماست. بعد از ساعاتی حرص خوردن درباره بی کس و کاری مراسم راهپیمایی و بلندگوها و شعارهای بعضا به شدت خنده دار و زباله های زیر پا و بخصوص سخنرانی روسای محترم و از همه بدتر مصاحبه های صداسیما با شرکت کنندگان، شب می نشینیم به تماشای اختتامیه؛ به خودآزاری! 


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, صدا و سیما, فرهنگ و ادبی که بی پدر می شود
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 2:1  توسط   | 

* خانه ی قبلی پدر، درست پشتِ سایه ی ساختمان، یک بوته بود، با برگ های به شدت سبزِ دوست داشتنی و بوی عطری میان یاس و لیمو وسط یخبندان های قدیمِ بهمن. روی شاخه ها از سنگینی برف خم می شد ولی عطرش دست از مست کردن عابر و رهرو، برنمی کشید. 6 سال است پدر یک قلمه از آن برایم آورده اند. امسال توی تراس بوی عطر عجیبش پییچید و انتظار سال های زمستانی ام را پایان داد. فقط دو گل ریز روی شاخه های تازه برگ زده اش نشست و ریحانه آن قدر بوییدش که تشنه تر شد!  

* خانه کودکی ام  یک باغچه مربعی بزرگ داشت، همیشه وسط بهمن، پر بود از نرگس های مست ِ شاد. توی شهری کویری که بهارش هم بی گل می گذشت.

هنوز پشت چراغ قرمزها، تنها دست فروشی که می تواند در کمال آگاهی سرم کلاه بگذارد، نرگس فروش است! 

این گل ها، عاشقند، نه؛ مجنونند به گمانم! گل های میانه ی زمستان، که عطرشان قواعد انقباض مولکولی و سرما را می شکند؛ درست وسط روزهایی که چیزی برای امید، رنگ ندارد.  انه لاییاس من روح الله الا ...

 

* درست وسط سال های خیلی سیاه ـ نه به زعم جوانک های روشنفکرِ غرغروی امروز که نمی دانند و نمی توانند معنی و تلخی ظلم و یاس را در کنار هم تصور کنند ـ مردی از جنس روح و نور آمده؛ که به زعم من نه تنها تاریخ و سیاست و اقتصاد و فلسفه و عرفان و اخلاق و حکمت و فقه و ... مدیون اوست؛ بلکه ما زن ها مدیون اوییم!  

روحانیت مردی را کم داشت، مردی که همه ی صلابت و سرسختی و ایستادگی ِتوی دهن ظلم زدن را داشته باشد، و نه فقط برای همسر و نزدیکان خود و برای امثال زنانی که بعد از ماجرای لانه به دستورش آزاد شدند، که برای هر جنس لطیفی, امید و عشق باشد، نمونه ی مردانگی! یعنی بشود رویاهای دخترکان خیالباف را با او سرود! بشود دل بست که مردانگی هم می تواند نمونه ای در حد اعلای نورشدگی را به خود ببیند! هنوز می تواند!

تو برای همه ی زن های آن سال ها که نه، برای ما و بعدی های دور نیز، از جنس عطر پیچیده توی زمستان تاریخی! 

... 

خیلی ها از نسل سوخته بودنشان گقته اند، که ما فرزندانِ نسل ِ خون و خمپاره و تحریم و گرانی و مقنعه های چانه دار و صف و کوپن و نفت و نرخ ِدلار و هزار درد دیگریم!  

وسط بدترین احساسات از بودن در تاریخ ِ سوزان ِ معاصر، شاکرم به "با تو بودن" را چشیدن. 

که پیش از تو بودن، هزار هزار بار بدتر از سوختن مدامست! عینِ نچشیدن ِ معرفت، نچشیدنِ آگاهی با تو. 

خوشا آنان که "با تو، با او بودگی" را برگزیدند، سهمشان روح شد و نور!

 

این مجموعه ی عطش شکن؛ تکراری نمی شود انگار! بارها خوانده ام و هنوز چقدر شیرین است


برچسب‌ها: روح الله الموسوی الخمینی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۷ساعت 13:20  توسط   | 

... امروز خجالت می‎کشد نامۀ مهم آیت‎الله خامنه‎ای درمورد اسلام را در همان توئیترش توئیت کند. نامه‎ای که هیچ خردمندی را یارای خرده گرفتن بر آن نبود. البته باید به او حق داد. نمی‎تواند. رویش نمی‎شود. سخت است برایش. نباید مجبورش کرد. اذیت می‎شود. عالم او عالم دیگری است. عالم انقلاب اسلامی هم عالم دیگری است. ...

 

این فقط بخشی از ماجرای نگرانی های عمیقی است که مدام داریم پنهانش می کنیم! مدام!  

... معاون رئیس جمهور که سنی ازش گذشته، متوجه نمی شود و انقدر راحت جلوی نایب رئیس مجلس آلمان (سمت طرف را دقت کنید لطفاً) سیاست خارجی دولت قبل را می کوبد و اظهار ناراحتی می کند که آن سیاست ها باعث شد ما روابط خوبی با هم نداشته باشیم و حالا که دولت عوض شده خوشحالیم ... 

 

و البته که این گله گذاری کودکانه پیش ارباب در مصاحبه ی جناب دکتر با روزنامه نگار آن طرفی چند ماه پیش هم بود وچقدر چندش آور!

و اقتصاد، همین یکی که جناب نوبخت فرمودند نمی خواهند (به قشر مرفه) فشار بیاورند؛ با یک حساب دودوتا چهارتای ساده از ضرب مقدار یارانه مرفهین در ماه های گذشته و درصدشان و باقی قضایا!  

همین واکنش های قشنگشان به اتفاقات و رخدادها!!! 

همین همین ها!    

 

کلا دوره ایی بوده که حرص نخوریم؟! اصول گرو یا اصلاحاتی!!! 

 

 

این پست خیلی موقت است و کامنت ها همچنان بی جواب!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ساعت 20:28  توسط   | 

پیامی که یادآور نامه ی امام به گورباچف است.

خطاب نامه، آغازش، استدلال ها و توصیه ها؛ چقدر الگو دارد!

   

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/28731/index.html

http://drjonah.persianblog.ir/post/165/

 

پ.ن. کامنت ها بی پاسخ است 

پ.ن. لااقل پدرها، برای فرزند، الگو بگیرند ازین خطاب ِ ناصحانه ی پرمهر!   

پ.ن. کجایند مدعیان ولایت؟!

 

چه روز خوبیست این جمعه! خدا مرگ باقی ِ مفسدان معاندِ هدایت نشو را برساند! مبارک شیعیان عربستان باد! 

یعنی در مراسم این ملعون از ایران می فرستند؟ کاش جمله ی امام یادشان باشد!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۲ساعت 20:36  توسط   | 

  • این پست صرفا جهت اطلاع خوانندگان از تعلیق موقت وبلاگ و پیش گیری از اتلاف کلیک، صادر شده و ارزش دیگری ندارد.

روز و روزگار خوش!

  

 

خیلی بعدتر نوشت: مدتیست در جست و جوی فیلم های مناسب/سالم برای نوجوانان هستم، ماجرا خیلی مفصل است و کلی توضیح می خواهد. علی الحساب چیزی شبیه به صد رمان ِ آقای امیرخانی. از هر دوست و آشنای مطمئنی دارم پرس و جو می کنم: خدا خیرتان بدهد اگر اهل فیلم و ایده هستید و اگر به راه های دست یابی آسان و سریع دسترسی دارید؛ دریغ نکنید لطفا!  

به یک آدم ِ تعلیق زده ی دغددغه دار ِ فیلم نشناس، کمک کنید! در راه خدا!   

به خودم قول دادم نتایج این دربه در زدن ها را طی یک پست مفصل در اختیار نوجوان داران قرار دهم. 

و اجازه بدهید بایت لطفی که می کنید علی الحساب یک تشکر و دعای خیر پیش پیش بگذارم  تا بعد سرفرصت کامنت ها را پاسخ دهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ساعت 19:0  توسط   | 

وسط ترم اول ارشد با خلاقیت آشنا شدم و به طرز خاصی گول استاد فلسفه را خوردم که در طرح خلاقیت کودکان پیش دبستانی همراه شوم. طبق عادت برای کوچکترین کار، مثل نمره گذاری آزمون تورنس رفتم تمام قفسه های آزمایشگاه ها و کتاب خانه را گشتم و هرچی منبع مرتبط دیدم، آوردم و مشغول شدم. ماحصلش این شد که تا چند سال چشم و گوش و مغزم از زمین و آسمان و آدم ها خلاقیت می چید!  برای طرح دوم؛ همراه مربی ِ خلاق ِ مهد سابق دانشگاه شدم. تمام رفت و آمدها با دخترک 4 ساله زیر تیغ آفتاب تابستان شد چاشنی بازی هایمان.

پنج شنبه با ریحانه ی همیشه ملتمس بازی، رفتیم از تراس، کیسه ی شن های ساحلی که از سفرشان با خاله ها سوغات آمده بود، آوردیم. قد یک سطل ماستی!

یک مشت از صدف های ساحلی آهری که روی شیشه ی کناره ی روشویی جاخوش کرده اند و کلی خاطره نقش می زنند، آمدند وسط سینی گرد استیل بزرگ، پخش شدند روی ماسه ها!

یک لیوان آب نشست کنار دستمان، فنجان بنفش هدیه عمه هم آمد. بعد نانوا شدیم، راه ساختیم، جاده کشیدیم، تپه زدیم، مشگ نبشتیم، تیت پختیم، خانواده کشیدیم، نسکافه دم گذاشتیم، مهر زدیم، دست ها را فرو بردیم توی نرمی ِ نمکی شن ها، ریزه ها از لای انگشت ها سر خوردند رو سینی، چرخ و فلک سوار شدند. پشت تپه ها قایم شدند. هر چی آب ریختیم به امید چاه و چاله، رفت زیر خرده صدف های ماسه شده. خانواده ی صدف ها آمدند مهمانی، کشتی شدند، گایق و هباپیما، بادبان کشیدیم، پارو هم زدیم، ملوان سوت کشید. بقیه ی صدف ها سوار صدف بزرگه شدند روی موج ها پریدند! ... 

قصه ساختیم، قصه ساختیم، خاطره شد! 1

ما، ماسه ها، فنجان بنفش و صدف ها.

تبصره : بازار کتاب های پرورش خلاقیت در کودکان و بازی های خلاق، سالهاست که رونق دارد و از حاشیه اش کلی آدم ِ کاسب پیشه، پول شمرده اند و می شمرند. هرگز وقت نشد بروم دسته بندی خوبی ازین کتاب ها تهیه کنم. اما آن چه برای خودم در بازی با بچه ها، در کلاس های انشا، در دوره ی کوتاه آموزشی معلمان یک دبستان و در زیرورو کردن فکرهای روزمره مفید بود، از شناختن معیارهای اندازه گیری خلاقیت درآمد. کمّی کردن خلاقیت، یک نگاه به شدت حداقلی است ولی می تواند برای پیدا کردن روش ها و ایده ها کمک باشد. از طرفی محک خوبی برای کلاس ها، کتاب ها، اسباب بازی ها و مهدهای رنگارنگ و تجارت پیشه ی این روزهاست.  

 

معرفی کتاب: "خلاقیت" دکتر ئی پال تورنس مترجم دکتر حسن قاسم زاده (نشر دنیای نو) و "ماهیت خلاقیت و شیوه های پرورش آن" تالیف دکتر افضل السادات حسینی انتشارات به نشر (آستان قدس رضوی) جز کتاب هایی هستند که برای ایده های کلی، کمک می کنند. دوبونو هم کتابی دارد که در آن 6 کلاه برای خلاقیت را پیشنهاد می کند. من سالها پیش در یک کارگاه یک روزه، تجربه اش کردم، مولد ایده است. 

خدا، چه باشکوه است به وصف خلاق بودن!  

پ.ن. ها:  

عکس گرفتم از انگشت های سه سالگی لای ماسه ها زیر آفتاب کمرنگ زمستانی ولی وقتی برای پیدا کردن سایت دانلود، در حداقل زمان و پرس و جویش نیست!  

برای شادی؛ سفرهای مدام و آن چنانی، خرید اسباب بازی های رنگ به رنگ، وقت و پول گذاشتن های نجومی ضروری نیست! کمی فکر می خواهد و سیلان! همین. 

بهترین اسباب بازی ها، ساده ترین هایشان است، همان هایی که بتوانند نقش حیوان، انسان، خوردنی، پوشیدنی و خیلی چیزهای دیگر را به راحتی توی ذهن و روی شی رسم کنند!  

خاک بازی و دست بردن به گل، طبق فرمایش معصومین (اگر اشتباه نکنم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) برای آسودگی ذهن از وسواس و اضطراب عالیست. بخصوص درین زمانه، بخصوص تر اگر مادر/پدر/ بستگان کودک زمینه ی اضطراب یا وسواس دارند. توصیه ی روانشناسان غربی نیز، هست.

 

بعدتر نوشت: گاهی کامنت های خصوصی که درباره ی متن پست یا حواشیست، گفت و گوهای مفیدی برای خودم  دارد و ترجیح می دهم باقی بماند. تصمیم گرفتم بدون ذکر نام نویسنده بگذارمشان در ادامه ی مطلب. اگر بزرگواری بود که نخواست حتا بدون نام، متن کامنت و پاسخش در ادامه مطلب بیاید لطفا در کامنت تذکر دهد.


برچسب‌ها: خلاقیت, کودکان, معرفی کتاب, بازی, اسباب بازی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ساعت 8:56  توسط   | 

این جا را مدت کوتاهیست می خوانم. وقت نشده همه ی مطالب را بخوانم. طبق عادت باید مطمئن شوم چیزی که می خواهم معرفی کنم، حاشیه ی ناامنی نداشته باشد پس معرفی را بگذارید به حساب این مجموعه ای که درباره نظم و برنامه ریزی نوشتند!


برچسب‌ها: معرفی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ساعت 15:49  توسط   | 

یادآوری: چند وقت پیش مطلبی نوشتم درباره ی کودکان و هیئت، کامنت ها متناقض و پرسروصدا بود! این چند وقت فکرم مشغولش بود و خیلی دلم می خواست بحث را درست و درمان و مختصر و مفید خلاصه کنم طوری که بحث فدایی جامعه ی کودک زده و کودک سالار امروز نشود.  

از طرفی ماجرای پیامبر رحمت و حسنینشان سلام و صلوات خدا برآنان، یادم می افتاد. پیرترهای کم حوصله که از سجده های طولانی شده و یا منبری که کودک ازش بالا برود، کلافه می شدند. این که پیامبر چقدر مانع حسنین (علیهم السلام) می شدند و کودکی کردن آنان چه حدی بود!  این ها در ذهنم بود تا دیشب.

دیشب آقای راشد یزدی (خدا حفظشان کند) - برنامه "یادخدا" شبکه قرآن - درباره برخورد والدین در حرم رضوی با کودکان می گفتند. با ناراحتی از برخوردهای تند، فریاد زدن، کتک زدن و رفتارهای والدین گله می کردند. این که چقدر آینده ی کودکان خراب می شود و صدمه ی جبران ناپذیر می بینند! ( مادر چرا جیغ می زند سربچه، در عوض چیزهای خطرناک را از سر راهش باید برداشت)

یک جایی مجری پرسید: خب به فرموده شما در نهایت کودک 3 دقیقه، آن هم برای توجه به ریش و عینک سخنران (: ، تحمل می کند! بقیه اش چه؟  

آقای راشد: یا کودک را نیاورند ...

مجری : خب کودک چطور انس بگیرد با محافل و بهره مند شود؟ 

آقای راشد: ببینید این که کودک شیطنت کند (از کلام معصوم حدیث آوردند) جز کودکی کردن اوست. ما باید تحمل کنیم. مسئول نظم جلسه سخنران است. تازه او (سخنران) هم نباید به دویدن و حرکت کردن کودک کاری داشته باشد!!  1

حاج آقا چند روایت خیلی خواستنی از نحوه ی بازی کردن پیامبر با کودکان و مولا امیرالمونین (سلام و صوات خدا بر آنان) نقل کردند. یکی دو داستان هم از زائران اضافه کردند. از جمله پدری که بعد از نماز، حاج آقا را صدا می زده و فرزندش را کشان کشان می آورده سمت ایشان. 

 آقای راشد می گفتند: "من از دیدن صحنه به قدری ناراحت شدم که بلند شدم رفتم سمتشان، بچه کمتر اذیت شود" 

پدر شکایت کرده که: "بچه مدام، از صبح تا شب اذیت می کند، آرام ندارد، اعصاب من و مادرش را خرد کرده. لطفا دست بگذارید روی سرش، دعا کنید تا آرام شود" 

حاج آقا: من باید دست بگذارم سر شما و برای شما دعا کنم که صبرتان زیاد شود! ...

 

1. برداشت ما این بود که اگر پدر /مادر تحمل نمی کنند، کودک را نیاورند اگر نه هیچ اشکالی در تحرک و شیطنت بچه ها نیست؛ با مطابقت با سنت رسول خدا حتا کارهای واجب را می شود خلاصه کرد تا بچه آزرده نشود، آزار ندیدن کودک و ساکت کردن او اولاست! (ماجرای نمازی که حضرت تند خواندند و دربرابر شکایت نمازگزاران گفتند مگر نشنیدید صدای گریه ی کودک را؟ تمام کردم که مادرش بتواند آرامش کند. (جانم فدایتان)

 

پ. ن. برنامه را ضبط کردم که هر روزی کم آوردم، بازپخش کنم، یک بلیط مشهد هم باید بگیرم که جاج آقا برای صبرما هم دعا بفرماید، فقط دلم نمی آید دخترک را کشان کشان ببرم که حاج آقا دعای جدی تری بکند! (: 

سایت تلویبیون و سایت خود شبکه  قرآن احتمالا امکان دانلود را داشته باشد. اگر درست یادم مانده باشد، موضوع برنامه اخلاق پیامبر در رفتار با مردم بود.


برچسب‌ها: ذکر, سنت پیامبر و کودکان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۱ساعت 11:44  توسط   | 

آن قدر این روز بزرگ بود که نتوانیم پس گرامی داشت آن برآییم فقط به عنوان عیدی : کتاب سنن النبی که تالیف علامه طباطبایی است را پیشنهاد می کنم دوستان برای خودشان بخرند (:   

این که امانت گرفتم: کتاب جمع و جور 248 صفحه ای ترجمه ی احمد بانپور انتشارات استوار مشهد، چاپ دوم به قیمت 3200 تومان!

الهی که همه بهره مند از خلق عظیم ایشان شویم و مزین به مکارم اخلاقشان!  

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۰/۱۹ساعت 17:44  توسط   | 

یاد قدیم بخیر که سنت رسول الله (سلام و صلوات خدا و ملائکه و ما بر او و خاندانش) همنشين ازدواج و ازدواج همنشين سنت رسول الله بود. حرف ازدواج می شد کنارش سنت پیامبر بود و اکمال دین، چون و چرا هم نداشت! یاد روزهایی که آدم ها اختراعات نفسانی خود را به سنت ندوخته بودند (نه من و نه شما حسش را نداریم حجم حال بد کن این فاجعه را مرور کنیم). ولی یک چیزی هست که باید مرور کرد. یکی از اختراعات بچه مذهبی ها در ملاک های انتخاب همسر. (اول یک فاتحه برای خودم بخوانم)

توی قحط الرجال و قحط النسا امروز "ولائی بودن" اضافه شده به متر بچه مذهبی ها! 1 حالا دختر خانم ها را یک جای دلم می گذارم (شاید معنای ولایت همسر را تفسیر کرده باشند) و موقت توجیه می کنم ولی از آقایان بعید است. نمی فهمم اصلا یعنی چی یک آقا برای ملاک انتخاب همسر ولائی بودن را مطرح کند. شاید بهتر است بگویم می فهمم ولی درد دارد. چه دردی؟ درد نفهمیدن نقش ها، جابه جایی و به هم ریختگی! برادر محترم، شما یا نمی دانید مرد نقش ولی همسرش را دارد و قوامون علی النسا را خوب نفهمیدید، یا به مهارت خودتان در مدیریت خانواده شک دارید، یا می ترسید پسِ ِ خودتان بر نیایید!

مثلا پس فردا ولایت امر به جهاد کند، همسرتان ولائی نباشد اجازه ی میدان نمی دهد به شما!!؟؟؟

یا شبیه 9 دی پیش بیاید، برای بردن فرزند معطل اذن خانم هستید؟

شاید هم می ترسید آن قدر مهربان و کار بلد ِ رفتار با بچه نباشید و آن وقت خانم /خانواده/ دوست مغز بچه را شست و شو دهد و از راه به در کند! پدر این همه ناتوان!

پس فردا لابد برای محیط فرزندتان هم قید ولائی بودن می گذارید! شما اصلا قید ازدواج را بزنید به نظرم! حیف می شوید!

پس فردا برای همین نوجوان خانه از ولائی بودن بپرسند، اول کار باید بگویم سلام علیکم و رحمه الله در پناه خدا! به من نیست که (:

1. چرا متر؟ می خواهند بیایند خواستگاری متراژ داماد را می گویند، می پرسیم دختر برای برادرمان سراغ ندارید؟ جواب می دهند متراژ چقدر؟!!!!

پی نوشت: دارم توی مغزم آدم های همراه و برمسیر ولایت را مرور می کنم! بعضی هایشان عجیب با این ملاک گذاری غریبه اند!


برچسب‌ها: ملاک ازدواج
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۸ساعت 10:26  توسط   | 

مامان دصه بدو! _(قصه بگو!)

به نام خدای مهربون یه دختر کوچولویی بود ... (به "به نام خدا " عادت کرده وگرنه می پرسید خدا تجاس؟ مهلبونه؟ با من؟)

کی؟ آهری بود؟ من بودم؟

نه یه دختری مثلا اسمش سارا (برای این که سوال تولید نشه)بود. با مامانش رفتن تو خیابون

رفتن راه برن؟ ماشین میاد؟

نه منظورم پیاده رو ئه . مامانش دستشو گرفته بود قدم می زدن ...

د ـــــرا؟ (چرای کشدار)

شاید می خواست زمین نخوره

درا زمین نخوره؟

پاش به یه چیزی گیر نکنه ...

سرسره بود؟ (به سطح شیب دار می گه سرسره)

شایدم

مامان دصه توچیتیامو بگو توچیکیای آهری رو

به نام خدای مهربون، وقتی فاطمه کوچیک بود ...

کی ؟من؟

نه، خواهری. با مامان رفتن پارک.

منم بودم؟

(یه پارک دیگه را تو ذهنم میارم از اخیر) بله بودی.  {یک بار گفتم نبودی، بلوایی شد، اول هی سوال که کجا بودم؟ پیش شما بودم؟ بعدش اشک می ریخت آلبالو آلبالو که چرا؟ نمی خوام. می خواستم پیش شما باشم. این بود که فهمیدم هر راستی را نباید گفت!}

بابام بود؟

بله بود

آهری ام بود؟

بله بود

تجا رفتیم؟

قصه ی اصلی را بکل فراموش کردم؛ اصلا یادم رفت!  |: 

بذار یه قصه دیگه بگم. یه دختری بود با مامانش رفته بود بیرون

کی ؟ من؟  

به مامانش می گفت : قصه بگو ... (اینجا را داشته باشید)

وسط نوشت: چندماه پیش(خردادماه)، آخر شب، 12ونیم یک؛ یک بار بلندم می کرد برای آب. می آمدیم سرجا تا افقی می شدیم آب را کامل و به هر زحمتی بود تا ته می خورد دوباره می گفت آب! آب دوم را تا نیمه می خورد بعد می آمد درگوشم می گفت: دشنمه! (گشنمه) سیب داریم؟  

بله  

هبیج می خوام! چندتا گاز هویج می خورد خرت خرت!   

دم گوشم می گفت: مسبات نزدم! با خمیردندون شما!  (خمیردندان را می خورد مثل کاکائو. ممنوع کرده بودیم!)

بعد که مراسم تمام می شد دوباره افقی نشده آب می خواست!  

بعد هم معلومه دیگه بعد این همه مایعات نوشی بچه دوسال و خرده ای کجا می خواد بره!  

فکر کردید تمام شد. نه! قصه تازه شروع می شد! قصه یعنی همین پرسش و پاسخ های بالا ضرب در 20. بی اغراق! که همان وقت نوشته بودم. ولی نیمه شب مغزم سه قفله می شد، حافظه پارازیت های پرسشی اش را نگه نمی داشت. من به امید روزی بودم که یادم باشد چی گفتم و چی شنیدم که نرسید! فقط یادم هست یک بار که خیلی کلافه شدم شروع کردم به خاطره گویی. یعنی ماوقع همان شب را برایش گفتم. سوال ها که پرسیده بود و جواب هایم را. 

(مابقی ماجرا) بذار یه قصه دیگه بگم. یه دختری بود با مامانش رفته بود بیرون.

کی ؟ من؟

به مامانش می گفت: قصه بگو. مادرش گفت به نام خدای مهربون. یه دختری بود... تا مامانش گفت یه دختری بود. پرسید کی؟ من؟ مامانش گفت بله. داشت می رفت پارک. تا مامانش گفت پارک گفت آهری ام بود!

 

پایان نوشت: ساکت ِ ساکت شد و به همه ی قصه ی گوش داد. بی آن که سوالی بپرسد!

پی نوشت: ولی این قصه فقط یک شب نجاتم داد!  

توضیح: وسط این پرسش ها، خلق های خاصی اتفاق می افتاد. خلق هایی طنز و شگرف! عمیقا طنز! (هیچ ازش یادم نیست)): ). خیلی دلم می خواست یک شب مکالمه را ضیط کنم اما تا حس می کرد وسیله ای دوروبر آمده می گفت. "نمی خوام ازم فیلم بدیری" !!! 

خلق ها مربوط به کشف مفاهیم و چیزها بود. گویا درین دیالوگ های کوکانه، او سقراطی بود که سوال می پرسید تا من و خودش دانایی را بزاییم! 


 

می خواستم چیزی بنویسم از پیامبر رحمت صلوات خدا بر او و خاندانش، ازین که چطور به کودک یا نوجوان خانه آن چه فهمیده بودم را بازگو می کردم. دیدم وسط قصه باید از تلخی بگویم، نخواستم کامتان از شیرینی ایام برگردد! در عوض به لبخند مهمان شدید!


برچسب‌ها: زبان, رشد, دو سال و نیم تا 3 سالگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ساعت 9:35  توسط   | 

نمی دانم چند درصد دختران، مثل من دوره های بدبختی داشته اند! دوره هایی که هرگز شرمساری اش فراموششان نشود؟ کامنت های خصوصی پست قبل یادم انداخت، یادم آورد من دوره ای به لطف برخی آدم های فاقد شعور، پیامبرم را بد شناخته بودم، آن دوره، دوره ی بدبختی من است، که کسی را نداری برایش از آفت هایی که به جان باورت افتاده حرف بزنی. از آفت هایی که به آفت بودنشان یقین داری ولی منطق طلبی ِ خام ِ نوجوانی ات پسش برنمی آید و تو میانه راهی، دلت پیش آن همه خوبی بال بال می زند 1.

گذشت سال هایی که من بازشناسی کنم رسول مهربانی را، محمدِ صادق ِ امین ِ مکه (صلوات خدا بر او و خاندان بی مثالش) را!

ولی وقتی رسید که طبیب ِ دوّارم از راه برسد، نگارگونه مهرش را به ارمغان آورد! روزی از روزهای هیئت، عاشورایی که برایم از استیصال اهل بیت و دست به دامان پیامبر شدنشان بخوانند و به لطف دردهای روزگار آن قدر مستاصل باشم که دست به یادشان ببرم و آرام گیرم!    

الحمد لله کما هو حقه!  

اصلا دردها و استیصال ها برای همین است! برای همین که پدرت را بشناسی؛ رسول الله پدرم است، پدر من، شما و همه ی آن هایی که پدرانی خوب دارند یا ندارند! حبیبِ خدا پدر ِ ماست، پدری که رنج یتیمی را بر فرزندانش نپسندد! بی نقص، بی افراط، با عدالت میان فرزندانش، با آغوشی از مهر ِ بی انتها، با گوش هایی شنوا، شنوای درست و غلطم؛ حریص است بر خیرخواهی من، آن چنان که خدا نگرانش بشود که: داری خودت را برای فرزندانت می کُشی محمد! 

پدری که پس ِ دیوار سایه ام را ببیند و بشتابد به سلام دادن به من، پیش از من، پیش از من!  

پدری که خاکروبه پاشی ام را ندیده بگیرد و وقت بیماری بشتابد به بالینم! 

پدرِ  شوخ طبع، همیشه متبسم، که وقت آمدنش رایحه ی خوشش مشام را پر کند!   

سلام بر شما!  

+ جز اینهاست؟!  پدرمان، همین جاست 2 با همین وصف اندکم و عالمی از خوبی ها که قدِ قلم کوتاهم نارس است از نوشتنش!  

حیف باشد که تو باشی و  مرا غم ببرد ... 

ولی  نشکوا الیک فقد نبینا! نشکوا !  نشکوا !

 

پی نوشت: این پست را با تمام قلبم تقدیم کرده بودم به دکتر یونس! که ولی شناس است و پدرشناس! نمی خواستم بنویسم ولی کامنت خصوصی هاجر را که فقط بخشی از حسم به این خانه مجازی را بازنویسی کرده بود، نشانه گرفتم برای نوشتنش!


1. آقا من به قدر همین لحظه ی نوشتنم درباره ی ظواهری که از شما به یاد آوردم بسنده کردم، بزرگواری شماست و رحمتتان که این همه جسورم کرده!   

2. این پست حداقل 14 صلوات دارد برای بارهایی که نام و صفاتشان را برشمردم. 

3. پانویس ها:  

* انا و علی ابوا هذه الامة 

** آقای فاطمی نیا 28 صفر می گفتند: حضرت آن قدر خوش بو بودند که عرق روی دستشان در خواب را برمی داشته اند و در شیشه می کرده اند به عنوان عطر استفاده کنند! این یک معجزه یک مثال برای قدرِ ناشناخته ی خوبی ایشانست!

 1. هی گفته بودم خدایا به تو شاکی ام که فرزند این زمانم!

4. با پدرمان زندگی کنیم، حیف نیست او باشد و من ِ یتیم این در و آن در بزنم، نگفتم از حاجت خواهی فقط گفتم به قدری که پدرم خوب است، یا پدرانی که خوب نیستند، یا آن ها که جایشان خالیست، به همان قدر کنار  ِ خودم پدری ببینم به این وصفِ وصف ناشدنی! حیف که اولیای ما شده اند میوه های بهشتی لبِ تاقچه! بلد نیستیم بهره مند نعمت حضورشان باشیم!

در ادامه مطلب : آیات از میان کامنت ها و یک متن بسیار خواندنی (رنگ سبز) از عزیزی که دعاگویش شدم.


برچسب‌ها: ذکر, ما یتیمان بی امام
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۵ساعت 8:32  توسط   | 

و مِنهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ و يَقولون هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٍ لَّكُم 1  

يُؤْمِنُ بِاللَّـهِ و يُؤمِنُ لِلْمُؤمِنِينَ و رَحمَةٌ لِّلَّذِينَ آمنوا مِنكُم  (مصحف شریف، سوره توبه :61)

"از آنها کسانى هستند که پیامبر را آزار مى دهند و مى گویند: «او آدم خوش باورى است!» بگو: «خوش باور بودن او به نفع شماست ...  "  

سلام برشما، سلام بر رحمتی که برای همه است، مومن و منافق! سلام بر شما!

 
 
خلاصه تفسیر آیه : بعضی از منافقان پیامبر را آزار می دهند و می گویند: او مثل گوش است ، یعنی به حرف همه گوش می دهد و هر حرفی را می پذیرد، می فرماید: به آنها بگو که او گوش بسیار خوبی است، یعنی آنچه را خیر شما در آنست می شنود، مثلا وحی خدا را می شنود و خیر خواهی مؤمنان را می شنود و در هرصورت استماع آن جناب استماع خیری است و سخنان خوب شما را می شنود وسخنانی را هم که صحیح نیست گوش می دهد و هتک حرمت شما را نمی کند وبه خدا ایمان دارد و مؤمنان را شخصا تصدیق می نماید و خدا را در وحیی که به او می شود تصدیق می کند، اعم از اینکه سخن آنان را هم تصدیق کند یا خیر و این امر باعث خیر برای مؤمنان است، همچنین او رحمتی برای مؤمنان است ،چون آنها را از شقاوت و هلاک نجات داده و راه فطرت را به آنها نمایانده است و دینی را برایشان آورده که هم از فرد حمایت می کند و هم از جامعه، پس مراد از رحمت در این آیه رحمت فعلی است، یعنی مؤمنان عملا از رحمت وجودپیامبر(ص ) برخوردارند.  
 
 
 
1.ازین خواستنی تر! حسرتی بیشتر، خوشا آنان که گوش دادن شما را دیده اند! 

خدا رحمت کند، علمای ملبس به لباس شما را! یکی شبیه شما دیدم، جمال الحق نام و جلوه ای! وقت حرف زدنم، انگار همه ی وجودش گوش بود و مهر، با همه ی وجودش می شنید. مرزوق کرم شما باد!

ذره ی درگاهتان چنین بود، شما چگونه اید یعنی!؟

فدای شما آقا! و صفات شما!  


برچسب‌ها: ذکر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۰/۱۲ساعت 9:31  توسط   | 

 

"در سلام کردن به کودکان عمدا دقت می کنم، چون می خواهم این سنت بعد از من بماند." * 

  

پ.ن فدای سنت تان آقا ! 

 

مهر تربت زودتر از مهرهای کارخانه ای مثل مهر امین، تیره می شود. بعضی ها مهر را با باریکه ی آب می شویند و زیر دستشان ظرفی می گذارند که آب تربت را جدا کنند. 

دو روش جدیدی که دیده ام: گذاشتن مهرها روی دو صفحه ی شعله پخش کن با شعله ی خیلی کم.  

     گذاشتن مهرها روی شوفاژ یا بخاری  

 فقط باید مراقب بود زمان از حد نگذرد که بسوزد یا ترک بردارد.  

با سپاس فراوان از بزرگواری که این کامنت را گذاشتند: سلام- از یک عارف مرتبط به عارف بزرگی شنیدم که تربت را به آتش نزدبک نکنید. حتی در اب سماور که می جوشد تبرکا و بنیت شفا نریزید. بگذارید آب سرد شود. مگر نه اینکه اتش بر سینه ای که برای امام حسین ضربه خورده حرامه؟! تربت امام حسین علیه السلام را چه به آتش!. من اگر جای شما بودم متن را اصلاح میکردم حتی اگر احتمال میدادم این حرف درست باشد. تشکر


* بخش اول حدیث نقل به مضمون است.


برچسب‌ها: ذکر, تمیز کردن لایه‌ی روی مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۰ساعت 12:37  توسط   | 

همین جوری، شاید هم محض فراموش کردن، خنداندن ام می آید! 

{نوجوان خانه:} "خانم ... (مدیر هم هستند) سبزینه رو درس داد 

من گفتم: خانم میشه یه چیزی درست کنیم تزریق کنیم آدم بره بشینه تو آفتاب تغذیه بشه؟؟!!! "

معلم زیست:خنده خوش رویی و همراهی

دوست و همکار نوجوان در بهم ریختن کلاس: خانم اون وقت برای ماه رمضون باید با چتر بریم تو خیابون! 

کلاس: خودتون تصویرسازی کنید!

پ.ن.ممنون خانم مدیر که رفتید و برای کلاس دیگر هم وعده دادید که نوجوان قرار است کلروفیل دارمان کند!   

(: 

 

پ.ن. من بگویم خوشم، خوبم، اوضاع روبه راه است! خنده وعده ی هر لحظه ی سفره ی دلم! تو اهل باوری؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۹ساعت 15:2  توسط   | 

بابت پایان نامه بخشی از مباحث زبان شناسی را خوانده ام، نگاه ویگوتسکی برایم جذاب است و در مجموع آن چه چامسکی از دانش زبانی می گوید. هم زمان با پژوهشی؛ درباره رشد از منظر ملاصدرا، که دورادور پی گیرم، معرفت شناسی و روش شناسی به تجربه ی روزمره گره می خورد.

آمیختگی این دو و دنیای واژه های ریحانه/کودک، مفاهیمش، کاربردها، ساخت افعال و قواعد و ... روبه رویم پهنه ی بی نظیری گسترده است. از کل به جز از جز به کل، گاه مدل ها و الگوها را می بینم، گاه نه! شاید بشود ترسیمش کرد شاید هم جسارتی بیشتر برای روی کاغذ آوردن بخواهد. چه می دانم؟! 

هرچه هست دنیای شناخت دنیای بی نظیری است! دنیایی که مسبب قد راست کردن روبه روی سختی های دنیای مادی ام است! 

در ادامه مطلب نمونه های این تجربه ی ریحانه از به کاربردن مفاهیم و واژه ها را آورده ام.


برچسب‌ها: رشد, سه سالگی, زبان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۹ساعت 8:39  توسط   | 

خانم آبیار، خانم زارعی :

متشکرم، نه فقط بابت یادآوری حماسه مادرانی که مدیونشان مانده ایم

نه فقط بایت یادآوری خاطرات روزهای کودکی تشییع و انتظار ما نسل دومی ها

نه فقط بابت نمایش رنج و شیرینی تسلیم و رضا

متشکرم که یادآوری کردید، نیروی بی نظیری را که در میان چشمان یک زن منتظر موج می زند، اگرچه دستانش بوی آب و کاه آغل بدهد؛  

ملایمتی که از دستان نوازشگرش می تراود، اگرچه چکمه های سیاه لاستیکی و چادر قد کمرش هم خوانی نداشته باشند؛

روح پرشکوهی که میان سکوت های او توی کوچه ها می دود، اگرچه هنر عشوه گری اش را به گوشه ی تاریک آشپزخانه رانده باشد و هزار و یک نشئه ی روحانی دیگری که از وجود مقدس یک زن بما هو زن جاری و ساری می شود.

ما و دیگرانِ مانندمان به شما مدیون شدیم.

اما:

از نگاه من شیار 143 برای مردان معتقد و مدعی این سرزمین از نان شب هم واجب تر است که دستشان را بگیرد و از کنار همه ی تصاویری که این سال های رسانه ای چشمشان را آلوده و نیاز و سلیقه شان را بیمار کرده، رد کند و برساند به آن چه باید.

یادشان بیاورد، زن این اسطوره ای نیست که لعبتکان مجازی و خیابانی برایتان تراشیده اند.

زن همان آغوش و نوازش الفت در خلوتش با قنداقه ی پای تابوت هم نیست، زن یعنی آن چه در وجود الفت، زبانه می کشد و تصویر شدنی نیست!

پ.ن. شیار؛ فقط اشک های پای رنج الفت، شکستن سید علی پشت دیواره ی آهنی و سیگار آتش زدنش، نشانه سازی الفت و صدها پرده ی دیگر این فیلم نیست!  

شیار، ترسیم بخشی از اوج ِ تصویرنشدنی یک زن در چشمان هنر هفتم بود.

 


برچسب‌ها: شیار 143
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۶ساعت 12:32  توسط   |