تبليغاتX
مسیر

اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى سَمیعاً بَصیراً

ای حضرت عشق! ستایش تورا شایسته است که حسین را آفریدی و او را شنوا و بینا گرداندی، چون خودت؛ عاشق رنگ معشوق یافت.

و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی، از مانده ی گل او سرشتی و به شنیدن و دیدن توانمند ساختی و چرا انگار درست نمی شنوم و نمی بینم؟*

وَلَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى خَلْقاً سَوِیّاً

و ستایش برای تو شایسته باشد که حسین را آفریدی و بر مسیر عشقبازی ات. با او چه نیکو آفریدی عشق را همزاد او؛ فتبارک الله احسن الخالقین. و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی از مانده ی گل او سرشتی.

رَحْمَةً بى وَقَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقى غَنِیّاً

و من می پندارم که گرچه تو غنی ای از آفرینش خوبان؛ با آفرینش خون خود، کامم را به شیرینی آن چه عشق می نامند برداشتی. عجب نیکو خلقتی و با نام او عشق بازی می کنم و انگار آفریدی ام تا طعم حلاوتش را بچشم و چه نیکو بهانه ای. فتبارک الله احسن الخالقین! و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی از مانده ی گل او سرشتی.

رَبِّ بِما بَرَاءْتَنْى فَعَدَّلْتَ فِطْرَتى

ای حضرت عشق! ای آفریننده ی حسین! به آن گونه که آفریدی و خمیر مایه  فطرتش عدل بخشیدی، فتبارک الله احسن الخالقین! به سان پدرش که کشته عدالت خود شد.

رَبِّ بِما َنْشَاءْتَنى فَاَحْسَنْتَ صُورَتى

و به آن گونه که صورت نیکویش آفریدی تا دلبری کند و به آن گونه که به حسنت او را آراستی.

(شاهدان کو دلبری زین سان کنند)

رَبِّ بِما اَحْسَنْتَ اِلَىَّ وَفى نَفْسى عافَیْتَنى

 به آن گونه که او را نگاهبان بودی و موفق داشتی و پسندیدی که او را قتیل بینی و همراهانش را اسیر و از هر خیری با این پسندیدنت به ما عطا کردی.

رَبِّ بِما کَلاَْتَنى وَوَفَّقْتَنى رَبِّ بِما اَنـَعْمَتَ عَلَىَّ فَهَدَیْتَنى رَبِّ بِما اَوْلَیْتَنى وَمِنْ کُلِّ خَیْرٍ اَعْطَیْتَنى رَبِّ بِما اَطْعَمْتَنى وَسَقَیْتَنى

ای حضرت عشق آن گونه که او را خوراندی و نوشاندی و سیراب شدند خودش و سپاهش از هفتاد و اندی سال تا 6 ماه در آغوش مهر تو، فتبارک الله احسن الخالقین!

رَبِّ بِما اَغْنَیْتَنى وَاَقْنَیْتَنى رَبِّ بِما اَعَنْتَنى وَاَعْزَزْتَنى

و آن گونه که بی نیازش آفریدی و سرمایه اش را خون فرزندانش نهادی و عزتش بخشیدی و ما را به عزت او سرفراز کردی و عزیز داشتی.

رَبِّ بِما اَلْبَسْتَنى مِنْ سِتْرِکَ الصّافى وَیَسَّرْتَ لى مِنْ صُنْعِکَ الْکافى

آن گونه که از مصنوعاتت به حد کافی در اختیار او نهادی؛ صاحب لوا و ساقی و اسب و سیب و خون حنجره و گوش های پاره و خیمه و گاهواره و بند بند های مهر که همه و همه را در طبقی که نمی دانم چه بنامم، پیشاپیش درگاهت به رسم پیشکش هدیه آورد؛ با سر و نه به تن که بَر نی. و نی سواری از ازل شیوه ی عشاق بود.

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ

درود فرست بر حبیبت و خاندان او آن گاه که دخترش رو به پدر هوای شهر حبیب می طلبد پدرجان! رُدَّنا الی حَرَمِ جَدِّنا؛ هوای حرم امن ... تصویرش آتش می زند جان را . و خواهرش رو به حبیب "هذا حسینک" می خواند ...

و این همه را گفته بود در آستانه حرکت و فرونشست آفتاب به افق غربی ِ روز نهم ذی الحجه؛ تا از تو یاری طلبد برای این به قربانگاه آوردن و آمدن.

وَاَعِنّى عَلى بَواَّئِقِ الدُّهُورِ وَصُرُوفِ اللَّیالى وَالاَْیّامِ وَنَجِّنى مِنْ اَهْوالِ الدُّنْیا وَکُرُباتِ الاْ خِرَةِوَاکْفِنى شَرَّ ما یَعْمَلُ الظّالِمُونَ فِى الاَْرْضِ.

بر پیش آمدهاى ناگوار روزگار و کشمکش هاى شب ها و روزها تا روز نهم و دهم و شب یازدهم و صحرا و کودک و خون و آتش و سرهای روی نی و از هراس هاى دنیا و اندوه­هاى آخـرت نـجـاتش دادی و از شر آنچه ستمگران در زمین انجام دهند، کفایتش فرمودی!

چه خوب کفایت فرمودی که ندید خواهرش جز زیبایی! به برکت دعای عصر نهم ذی الحجه.

و آتش می گیرد جانم از نسیم عید قربان که بوی کاروان را به مشام کربلا رساند و زمین تشنه شد و بی تاب؛ ذبحی عظیم کنار حضرت عشق.

 

پی نوشت برای حضرت عشق : گرچه نیاز به گفتن نیست و تو خوب می دانی ناتوانی و مرده دلی ام را. خواستم بنویسم نه که نوشته باشم که به برکت حرف حرف این دعا که از میان لب های او به آستانت راه یافت، دم مسیحایی اش زنده گی بخشد مردار دلم را.

* قرار بود طور دیگری بنویسم از ندیدن و نشنیدن هایم ولی انگار تاب واژه های دعا را نیاورده باشم...

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 0:39 |
چقدر دلم می خواهد یک پست ِ مفصّل بنویسم با این عنوان:

ایها المذهبیون! این تذهبون؟!

به تک تک جملاتش هم هر وقت این مسیرهای طولانی تهران را می گذرانم، فکر کرده ام.

بعد هی مزه مزه می کنم اش...

نه ! وقتش نیست هنوز!

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 1:25 |

این چند تا کامنت یکی از بچه های عزیزم است که در وبلاگم (به جز مسیر) گذاشته بود. (معلم جدید این بچه ها را خوب می شناسم. آدم نازنینی است و بسیار توانمند. اوایل سال که بچه ها گله اش را آوردند توی آن وبلاگ، برایشان نوشتم چه معلم توانا و متخصص و البته خوش قلبی نصیبشان شده ...)

 چقدر آدم باید غصه بخورد برای این نگاه های "از بالایی" که زیر بارش له می کنیم. از وقتی این کامنت را خواندم، آوار غصه روی دلم هوار شده، بابت نمونه ی  این نگاه های "از بالا" که در مدت تدریسم کرده ام، ناخواسته بدون هیچ نیت ناسالمی، با کلی دقت که مثلا داشتم تا دل های نازک و آلبالویی شان را نشکنم ...

اللهم اغفر لی ... کلها

۱.. سلام علیکم بر خانم ل... نازنین! امروز انشا داشتیم و برای اولین بار متنمان را که یک معرفی کتاب بود و چند جلسه پیش سر کلاس نوشته بودیم را خواندیم. خانم معلم انشا هم بسیار کیف کردند و لذت بردند و کمی از حرص خوردن دست کشیدن(چون از اول زنگ هیچ کس یه معرفی کتاب درست ننوشته بود) و همه برایمان دست زدند و ما نگاه کردیم و خانم معلم انشا گفتند خوب بود و از این جور صحبت ها. اندکی بعد خانم معلم انشا فرمودند که مریم خانم شما به چه دلیل نوشته بودید که "این کتاب به درد یک روز سرد زمستانی می خورد" ما هم که تنها منظورمان از این نوشته این بود که کتاب جوری است که یکدفعه باید خوانده شود این را گفتیم. اما خانم معلم انشا در کمال خونسردی پرسیدند که راستش رو بگو خودت متنت رو ننوشته بودی! ما هم که احساس می کردیم خونمان دارد جوش می آید گفتیم که خودمان نوشته ایم آن هم در کلاس خودتان رو جلوی روی خودتان(البته این آخرش را نگفتیم) خانم معلم انشا هم گفتند که: به تو نمی یاد از این متنا بنویسی و جوری نگاه کردن که خر خودتی من فهمیدم خودت ننوشته بودی. البته ما کمی دیر منظور خانم معلم انشا را فهمیده بودیم و گرنه آن قدر عصبانی می شدیم که در نگه داشتنمان کار حضرت فیل بود. یاد آن خانمی افتادیم که چون معلم انشاش گفته بود خودش متنش را ننوشته دو روز گریه کرده و با خود خندیدیم( ) که ملت چه قدر بیکارند و گریه نکردیم. و نشستیم سر جایمان و برای نشان دادن اعتراضمان اعتصاب کرده و بقیه زنگ به کار های خودمان پرداختیم و با این ور و اون ور کلاس صحبت کردیم. و تازه آن موقع فهمیدیم که چه قدر(چه قدر را با تاکید بخوانید) دلمان برای شما تنگ شده است و چقدر(باز هم با تاکید) دلمان می خواهد که یک معلم انشای واقعی جای معلم انشایمان را بگیرد.
برایم مهم نیست که معلم انشایی که جای شما را گرفته چه جایزه هایی برده یا چه مدرسه هایی درس داده است و چه قدر باحال و با سواد و باهوش است. تنها چیزی که برایم مهم است این است که ما این روز ها انشا نمی خوانیم انشا را حفظ می کنیم به نظرم هیچ وقت در طول تاریخ پیش نیامده که نویسنده بیاید و فکر کند که چرا در داستانش فلاش بک می زند نمی آید بگوید که: چون خواننده اطلاعات کاملی از اون شخصیت نداشت لازم بود که مقداری تناقض و اطلاعات در اختیارش قرار بگیره ... و یکسری

۲.(ادامه نظر قبل این بلاگ جون می کنه تا یه پارگراف رو ارسال کنه)
حرف هایی قلمبه سلمبه ی دیگر که هیچ چیز ازشان یادم نیست.
من دیگه باید برم. فردا امتحان ادبیات داریم. از یکشنبه عقب افتاده

۳.تنها دلیل این تهمت ناروا این بود که در حفظیات معلم انشا گنجانده شده بود که جمله ی"این کتاب به درد یک روز سرد زمستانی می خورد" یعنی این که آدم زمستان نمی تواند برود بیرون می نشیند کتاب می خواند. انگار من بیکارم بشینم معنی جمله حفظ کنم![اوغ]
آه....
من از چهارشنبه ها متنفرم!
آه.....معلم انشای همیشگی....(شکلک افسوس) آخه چرا جاتون رو با این خانم معلم انشای با سواد همه چیز دان باهوش باحال بی نظیر عوض کردین.
آخــــــــــــــــــــه چــــــرا......!

 

پ.ن. این دخترم همیشه ردیف های آخر می نشست و همیشه لبخندی نیشخندوار روی لبش بود و نگاهم می کرد، طوری که فکر می کردم تک تک سلول هایش منتظر است تا مرا به سخره بگیرد. فکر می کردم از کلاس انشا و معلمش بیزار است و هرکاری می کند تا ... . کمتر پیش می آمد نگاهش کنم و با یک حلقه ی ۱۰ ـ۱۲ نفری دورش مشغول حرف و موشک پراکنی و نامه نگاری و نقاشی کشیدن و هزارکار دیگر نباشد. یک بار هم به جرم بهم ریختن کلاس آوردمش جلوی کلاس،افاقه نکرد و از همان جا ده ها پیام مخابره کرد با لب و ابرو و گوشه چشم  بعد رویش را گرداندم به دیوار و شروع کرد به دستکاری یک برگه اطلاعیه که مجبور شدم آنرا بِکَنم.وقتی مشغول بازی با جای میخ های روی دیوار شد، سرش را کردم رو به سقف کلاس و خودم روده بر شدم از خنده و خم و راست می شدم و دنبال جایی برای ولو شدن محترمانه بودم که بمب قهقهه بچه ها... عادت داشت تکالیفش را سرکلاس بنویسد. البته نه همیشه و فقط گاهی. وقتی بلند می شد و انشایش را می خواند ؛ اگر شیطنت اجازه داده بود که تمرکز کند؛ آدم انگشت به دهان می ماند که توی ذهن و قلم این نوجوان ۱۱ ـ ۱۲ ساله چه می گذرد. نوع استفاده اش از واژه ها ، چینش عبارت ها و جمله ها، سبک متن و هزار زیر و بم دیگر که انگار توی خونش بود و نمی شد که به تک تک شان فکر کرده باشد.

چشم ها را باید شست ...

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 9:2 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱. همین جا فردا صبح همین لحظه،

 و قسم به آفتاب آنگاه که برآید در افق ِ جوار ِ شمس الشموس

۲. هوای امشب این بارگاه نوش ِ مهمان و مجاور،

 حسرتش ...

 شمس الضحی ؛ (از همین جا سلام ها را رساندیم پیشگاه حضرتش)

 

۱. طلوع صبح عیدفطر از صحن جمهوری 

 ۲. سحرگاه عید؛ پایین پای مبارک

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 7:32 |

ملت عزیزم! همه ی بدبختی مون از همینه که هر خاص و عامی از کنارمون رد میشه یه تبارک الله می بنده بهمون و ...

رئیس و وزیر و گزارشگر و خبرنگار و مجری و ملا و منبری و سخنران و ...

به هر قصد قربه الی الناس و شیطان و الله ی که باشه کلی رأی و حضور و حماسه و جوگیر شدن نصیب شده و هرطور بوده چرخ های جلویی مملکت چرخیده. کار ندارم که ماشین فرهنگ دیفرانسیل جلو هست یا نه، ولی دلم از این می سوزه که 

    آن کس که نداند که نداند ... ابدالدهر در فرهنگ پسینش بماند که بماند.

 پسین نه به معنای گذشته که برای پس رونده. تازه این قصه ی فرهنگ (با "غ" هم بخوانید درست است) از آن هاست که تصاعدی نزول می کند! و عینن مرض شریفه ی کنسر ذاتا پخش شونده است.بنابراین لطفا به دوروبری هاتون نگاه نکنید و گوشه چشم نیاید که : "ما؟! استغفرالله! "

از قِبَل این بارک الله ها هم هیچی هیچی نصیبمون نشه همچین باد کردیم که مرحبا به من! آفرین به من! بارک الله به من! و القصه... چه دردسرتون بدم که گذشت سی سال و برفت عمر فرهنگ

فرهنگ کجا و من خراب کجا ...

آخ نشست به دلم این حسودی لیلا که نگو!

و این پست پنج دری همچنین.

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 9:5 |
 

 

 رختکن استخر مجموعه ورزشی آزادی

 

پ.ن. قبول که بردن گوشی موبایل به محوطه استخر ممنوع است اما وقتی کارکنان از سوسک کُشی به ستوه آمده باشند وضع فرق می کند.

پ.ن.  چه باک از آنفولانزای خوکی! خوک ها بعد از بمباران شیمیایی هیروشیما زنده نموندن که! عوضش این سوسک های نازنین تنها موجودات زنده ای بودن که بعد از ان واقعه سر و مر و سرحال راه افتادند به طرف منزل. بچه هامون اینجا علاوه بر شکوفایی استعدادهاشون از مزایای همزیستی مسالمت آمیز  با سوسک های محترم  بهره مندند.

حالا هی پیف و پوف کنین. چند سال دیگه که برای بچه هاتون دربه در دنبال واکسن آنفولانزای سوسکی بودین بهتون می گم.

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 3:21 |

پنج شنبه اولین کسی که در رختکن ورزشگاه دیدم، نوشین بود. برخلاف همیشه یک شال مشکی با نقش سفید بسته بود و شال سفید درشت بافت روی آن. آرایشش با همیشه فرق داشت. نفهمیدم چه فرقی ولی متفاوت بود. اول به نظرم آمد عزادار شده ولی جرأت نکردم بپرسم. هر کدام از مادرهای دیگر که از راه می رسیدن چیزی می گفتند؛ تکه، گوشه و کنایه.: مومن شدی! متحول شدی! خواب نما شدی نوشین! باز برخلاف همیشه آرام لبخند زد و گفت: فلانی مشهد دعام کرده. شوخی غریبی بود اگر با نگاه کاملا متفاوتش همراه نمی شد. وسط همهمه و سؤال جواب تک تک کسانی که شاخک های کنجکاوی شان حیران تکان می خورد گفت: خواب دیدم و باز خندید. این شوخی خیلی باورنکردنی تر از قبلی بود و همین شد که بچه ها رها شدن برای دوش گرفتن و مادرها بی محل به غرغر دخترها دور نوشین جمع شدند. با خنده و لحن همیشگی اش شروع کرد و اگر چشمان قرمز و گلوی پربغضش  نبود حتا یک نفر از ان جمع باور نمی کرد که شنونده ی حرف های نوشین باشد. همان نوشینی که وقتی ازش خواستند مهمانی بگیرد گفت: " اگه من مهمونی بگیرم هیچ کدوم تون از در تو نمیاین. مهمونی های من به درد شما نمی خوره" . همان که وقتی ملیحه گفت همسرش تغییر کرده و دبی وادارش کرده حجابش را بردارد، خیلی مطمئن جواب داد:"بالاخره آدم ها که سن شان بالا می ره، رشد می کنن ، مغزشان تکامل پیدا می کنه". همان که به قول خودش بزم گردان همه ی بزم های شبانه ی فامیل بود.

گفت: "از اول ماه رمضون به خدا گفتم : اگه این چیزایی که آخوندا می گن راسته، می خوام خودت نشونم بدی. خواب ببینم یا نشونه ای چیزی. همین طوری نمی تونم باور کنم. سریال عیسا رو که می دیدم می گفتم خدا مگه برا اونا این همه نشونه نفرستادی خب پس من چی. دلم می خواد خودت نشونم بدی تا با دلم قبول کنم. شبای قدرم (قصه ی احیا گرفتن هاش هم شنیدنیه) خیلی ازش خواستم. شب عید فطر، قلیون کشیدنمون که تموم شد، 12 گذشته بود. خوابیدیم. خواب دیدم بهم میگن :  تو همونی هستی که می خواست ببینه؟ خیلی سنگین بود. گفتم آره بعد مرا با شدت برگرداند و گفت: حالا نگاه کن ... . اگه این ها رو تو بیداری دیده بودم، حتما می مردم از شدت هول و وحشت.اما می دونستم دارم خواب می بینم. وقتی بیدار شدم گریه می کردم و دور خونه می گشتم و به ج  التماس می کردم و داد می زدم که تو رو خدا  یه روسری به من بده. حالم خیلی عجیب بود یه چیزی به شدت دلم رو گرفته بود. دیگه خوابم نمی برد. می ترسیدم بخوابم و حال خوبی که تو خودم حس می کردم، تغییر کنه. روز عید فطر هم همین ترس رو داشتم. شبش قرار بود بریم پارتی  طبق روال خواهر و خواهرزاده هام زنگ زدن که قرار بذاریم. مونده بودم چی بگم فقط به دلم افتاد بگم ویانا تب کرده و نمی تونم بیام. وضع بدتر شد حالا خواهرم زنگ زده بود که من نگهش می دارم تو نباشی کی بترکونه ؟ به بچه ها خوش نمی گذره و ... شب که خواهرزاده ام امد سوئیچ ماشینو تحویل بده و حال ویانا ... "

اصلا فکر نکنید این یک قصه است یا محصول خیال پردازی باورهای دینی نویسنده و یا یک خبر دست چندم که چهل کلاغ شده و ... نه. ابدا . این عین واقعیت بود. واقیتی که من شاهد دست اولش بودم و سند زنده اش هر وقت اراده کنید حاضر است ماوقع را دوباره و با جزییات شرح بدهد. روایت این حال به زبان و قلم من هرگز نمی تواند واقعیت زنده و دیدنی اش را برایتان به تصویر بکشد. گرچه سعی کردم جمله ها و عبارت های او را عینا نقل کنم ولی، شنیدن کی بود مانند دیدن. نه یکسال، ولی 5 -6 ماه. نه هم کلام که حداقل سلام و علیک های از سر اجبار او و ...  با نوشین داشتید تا حال عجیب رمضانش را لمس می کردید. به گفته خودش : "برای هر بزمی و هر سفر شمالی و خلاصه هرکاری من پا بودم. تدارک همه چیز هم با خودم بود. هرچیزی که فکرش را بکنید. گرچه مطمئنم شما تصور شم نمی کنین. هیشه فکر می کردم اگه شماها فیلمای منو تو پارتی هامون ببینین چی فکر می کنین.." راست می گفت. گرچه وقت هایی که من بودم کمتر حرف می زد ولی وسط همان حرف های قدیمش معلوم بود که با همه فرق داشت. ان هایی که انجا بودن و ( به زعم نوشین) از او بهتر بودن اغلب یا بی حجاب بودن و یا حجاب های دست و پا شکسته ای داشتند که منحصر به رفت و آمد در ایران بود.

 نوشین بی شک یکی از همان به پیشواز آمده های دوست داشتنی بود " ... و بیش از دل بستنشان، سینه ی سپر نشده و سر ِ به زیر افکنده شان خواستنی است. و بیش از سر به زیر افکنده و سینه ی سپر نشده، دل بستن شان، خواستنی است.حال و هوای تان ای به پیشواز آمده ها، خواستنی است". گرچه وقتی این پست را می نوشتم او تنها کسی بود که در ذهنم نشانی از به پیشواز آمدنش نداشتم.

اولین افطار در محوطه ورزشگاه آزادی؛ پنیر خیار و گوجه یک دست خرد شده، سبزی، خرمایی که در کنجد غلطانده بود و نان سنگک تازه را که می گفت در ازای خواب بعداز ظهر سفارش داده، با علاقه توی سفره ی سفید چید. هیچ وقت این طور ندیده بودمش. همه ی افطارهایی که روی حصیر زیر چراغ ورزشگاه و زیر نگاه ها و غرولند حراستی های آنجا دور هم جمع بودیم از تک تک حرکات و رفتار و سخن ریز و درشت نوشین عشقش به وقت افطار تراوش می کرد. همان اوایل ماه وقتی نازنین و لیلا درباره سریال های کانال ... ماهواره صحبت می کردند با تعجب و ناراحتی پرسید: " مگه تو ماه رمضون ماهواره می بینین ؟" و بی توجه به غلظت نگاه متعجب همه، خودش جواب داد: "من به دو ماه حرمت می ذارم. رمضون و محرم. حتا ارایش و لباس و ... . همه ی فامیل هام هم می دونن. من تو این دو ماه هرکاری، نمی کنم ". همه این ها که نوشتم با همه ی آن چه ننوشتم باعث شده بود احساس کنم خیلی دوستش دارم. خیلی بیش از ان چه خودم باورم شود و این دست خودم نبود شاید دست خودش هم نبود. تمام افطار و سحرهایی که ورزشگاه نبودم حتا شب قدر بدون آن که خواسته باشد مدام یادش بودم. باور نمی کردم ، نمی فهمیدم چرا این قدر جلوی چشمم است.

شرح این روزهای نوشین مفصل است. نگاه بقیه مادرها و کارکنان استخر، برخوردهای بستگان، دوستان، همسر و حتا دو دخترش؛ رفتار مغازه دارها و تمام احساسات این روزهایش . می گوید: "باید برم خرید. اصلا لباس آستین دار ندارم. همه اش رکابی و حلقه است. مانتوهام هیچ کدام بدرد نمی خورد. برای جمع های فامیلی هم باید روسری و شال مناسب بخرم. نمی دانم اگر چند وقت بگذرد عکس العمل ج چه می شود. دیروز که می گفت: "من چه طوری تنها برم پارتی . بدون تو که حال نمی ده. دبی رفتیم باید حجاب نذاری" .  نمی دانم دخترها چه خواهند گفت. روابطم با دوستامون قطع می شه. این حال خوب و آرامش برام می مونه یا تغییر می کنه. نمی دونم ؟ اعظم و چندتایی دیگه گفتند نمایشگاه حجاب مانتوهای شیک داره ولی نمی دونم کی و کجا؟ یکی هم می گفت یه مغازه تو 7 تیر شال روسری های قشنگی داره. رفتیم امامزاده صالح یه چادر خریدم موقت سرم کنم تا مانتوی خوب گیر بیارم."

آخرش گفت: " ببین سمیه تو که دستت می رسه و به اینترنت و ... به اونا بگو حالا هم  که یکی پیدا شده و می خواد حجاب درست بذاره نمی دونه کجا باید بره {خرید}  ".

وظیفه من بود بنویسم و از همه کمک بخواهم گرچه باورم این است که همان "اهل تقوا و مغفره " عید فطر کمکش می کند و راهش را باز خواهد کرد ولی دوست داشتم کامنت های این پست را برایش پرینت بگیرم و او دوست دارد دعاهای دوستانش همراهی اش کند. کاش وسط همراهی های کامنت ها آدرس و تلفن فروشگاه و نمایشگاه هایی که او را به هدفش نزدیک کند باشد!

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 10:29 |
حیفم آمد قبل از سفر به تک تک دوستان نسپرم که در قنوت نماز عید فطر یاد من باشند.

آوای مست کننده ی این قنوت های دلنشین ودیعه ای است که باید نگه داشت تا روزی که صف های نماز عاشقانه ی عید فطر به قامت امام منتظر بسته شود. نصیب همه شود حضور در این صفوف الهی!

پیشاپیش عیدتان مبارک.

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 2:11 |

قبل از هر سفری بسته به شرایط، حس و حالی غالب می شود . گاهی کارهای عقب افتاده که همه شان هم دارای فوریت هستند، گاهی مهیا شدن برای شرایط خاص سفر، به ندرت هیجان سفر به مکان جدید،خیلی وقت ها شرایط خانواده ای که قرار است مهمانشان باشیم و خرید هدیه و بستن شیر گاز و پنجره ها، خالی کردن خراب شدنی های یخچال و حتا بیرون گذاشتن بازیافتی و غیربازیافتی ...؛ اضافه کنید که روزی چند ده بار هم فاطمه هزار تا سوال تکراری می پرسد که : کی میریم؟ چند روز مانده؟ کی برمیگردیم؟ چند روز می مونیم؟ اونجا می گردنمون؟ ( منظورش بازرسی بدنی ه) کدوم کیفمو بیارم؟ کدوم عروسکم و بردارم؟ اونجا برانم چی می خرین؟ می ریم خرید؟ برای زهرا (دختر عمه و رقیب ) چی سوغات می خریم؟ می شه یه چیزی بخریم که من دلم نخواد؟ ...

{انصافا تکرار جواب های این سوال های هیجان انگیز بس نیست برای این که آدم احساس کند مغزش رو تو بازار مس گرهای کرمان جاگذاشته؟ عجب صبری خدا دارد؟!}

چند روز مانده به حرکت، هر کدامشان به اندازه ی آوار خراب می شود روی این دل مرده. حالا ماه رمضان با این بدن های نیمه جان و جانی که اسیر دل مرده شده و قول و قرار با مدرسه و جلسه و دانشکده و فلان پژوهشکده و دکتر و عکس و دارو و البته بستن ساک و تدارکات سفر. یاد آقای ... مسول واحد تدارکات ... دانشجویی بخیر تو سفر هر اتفاقی می افتاد میرفتیم سروقت خانمش . حالا دلم می خواست در ِ واحد تدارکات سفرهای خانوادگی را تخته می کردم و بی هیچ دغدغه با حفظ پرستیژ دنبال شماره صندلی روی بلیط می گشتم. آدم دلش لک می زند برای سفرهای بی دغدغه، که فقط مسئول سیاحت و گشت و گذار دلش باشد؛ مرده یا زنده. برای این سفر چقدر بیشتر دلم می خواست بی هیچ دغدغه فقط باری برمی داشتم برای این دل مرده که آماده ی سفر شود.

این سفر پیش رو فرق دارد انگار. مدت زیادی است که صحن و سرای امام "ع" قسمت مان نشده. روزهای آخر ماه مبارک، مهمان امام رئوف شدن عجیب قصه ای شده. همه ی این پست را نوشتم فقط به این قصد که بنویسم برای این سفر خواستنی و دوست داشتنی سلام رسان همه ی آن ها که دلشان هوایی حرم آقا ست ، هستم ان شاالله. دعاهای همه ی دوستانی که کامنت "لطفا /التماس دعا" گذاشتند را هم کادو پیچ کردیم به جای هدیه تقدیم ِ آستان کرامت ِ صاحب خانه کنیم ان شاالله.

سه روز آخر ماه مبارک ، صحن مسجد گوهرشاد اعتکاف است. ما هم از شما "لطفا دعا" برای این که توفیق یار شود.

 پ.ن. مدت زیادی، هر آشنایی، دوستی راهی مشهد بود، بند دلم پاره می شد و بی اغراق حسرت می خوردم که کاش ... . از همان اولین مسافر که سخت بهش سپردم: "لطفا دعا" تا همین هفته ی پیش که به زهرا اس ام اس زدم : سلام برسان و بگو کسی سخت منتظر است ... خیلی طول کشید. فقط یکبار این اواخر دوست مجازی به شدت بامرام "فاطمه " پیامکی زد که گرچه متنش رو به یاد ندارم ولی حال و هوایی چشم انتظاری ام را تکان اساسی داد. بعد هم هربار حرم بود خبر می داد. این طور شده بود که انگار سفیری داشته باشی خوش سخن نزد سلطان، بهتر از خودت عرض ادب و ارادت کند. آرزو می کنم خدا یکی از این دوستان قسمت تک تک تان کند که اساسا خوش نعمتی است؛ خواستنی و دوست داشتنی. 

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 2:18 |
برای آن ها که دستانشان پر شده و بهره ی دو دهه ی را برده اند ، نوشتن برای این شب ها حال و هوای دیگری دارد.

خودم را که نگاه می کنم ، باید دل ببندم به انه لا ییاس من روح الله  ...   و همه ی عبارت های دوست داشتنی مناجات هایی که وصف اسما و صفات صاحب خانه را یاد مهمان می دهد.

برای این شب های وصف نشدنی همه ی مناجات هایی که وقتی و ساعتی به دل نشسته، راهشان باز است. الغوث های جوشن، فرازهای ابوحمزه، عبارت های جامعه کبیره یا حتا عرفه ... . 

سفره های آسمانی با شکوه  فراوانش هرچه در حصار روح مهمان بگنجد یا نگنجد را برشمرده، گفته اند به اندازه وسع ات برداری یا رزقت را فزونی بخشند ... باتوست. این گوی و این میدان ... .

پی نوشت.قدرتان پررونق و التماس دعا !

 

+ نوشته شده توسط سلام (س.لام) در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 14:20 |