بچه های مدرسه درباره ی دوست پسر حرف زده بودند، قصه سرایی کرده بودند. یکی هم آن وسط خیال بافی های عجیبی کرده بود. این آخری را خوب می شناختم. مادرش و خودش را. چیزی که نفهمیدم این بود که دخترِ ساده ی ما چرا باور کرده و نتوانسته بود تناقضات کلامی را دربیاورد!

اولش که تعریف می کرد، دل آشوب شدم ازین معصومیت های دخترانه ای که برای نابسامانی خانواده های مذهبی و تحصیل کرده ی امروز در خطر افتاده! نه که چیز خاصی باشد، سروته قصه این بود که موجودی هست به نام دوست پسر (نوجوان ما فکر کرده بود: خب چرا اسمش با همسر فرق دارد؟!!). موجودی که اسم بردن ازش در خانواده و مدرسه ممنوع است و هیجان انجام کاری که هیچ کس جراتش را ندارد (یعنی حرف زدن ازین موضوع) می توانست ماجرا را سریالی کند. ادامه ماجرا هم شنیده ها و دیده های بچه ها از بازیگران هالیودی یا کره ای بود.

وقتی داشت تعریف می کرد می توانستم به اندازه ی یک مادر صفر کیلومتر، دستپاچه شوم، بزنم کانال معارف و از زشتی مساله تعریف کنم و خیلی واکنش های دیگر این چنینی. اما اولین مساله ای که بنظر می رسید این بود که تمام مغز و صورت علامت سوال شده اش سروسامان بگیرد، شنیده های راست و دروغش را هضم کند و از همه مهم تر این که راحت درباره ی حدس ها و فرضیه هایش بگوید و آن چه باید بداند را بدون شعارزدگی بدون آویزان شدن به خدا و پیغمبر بداند (این بدونِ آخری توضیح می خواهد، می دانم).

چیزی که با قدری تامل فهمیدم این بود که ذهن ِ دست نخورده ی نوجوان افتاده بود دست گروه همسال، دستِ جدابیت ِ پچ پچ های نوجوانانه و مرموز بودگی مساله!

من یا باید پیش از گروه همسال، بهانه ی چنین گفت و گوهایی به فراخور سن و محیط فراهم می کردم که نکرده بودم. یا الان که وقتش رسیده بود، فضا را برای یک گفت و گوی خوب و صادقانه؛ تاکید می کنم صادقانه؛ باز می گذاشتم.

و این همه ی سختی ماجراست. به نظرم این جور وقت ها بخصوص، خیلی سخت است که روی همه ی باورهای دینی ات پرده موقت بکشی و مساله را ببری به فاز انسانی و عاطفی و عقلانی آن هم بی اغراق، صادقانه و جذاب! یعنی توی چهره و چشمت هیچ موجی از حسی که نسبت به مساله داری ننشیند! ممکن است یعنی؟

نمی دانم. حداقل می دانم آدم خیلی موفقی نیستم و عموما چهره و چشمانم، لو می دهد.

حرف زدیم. بیشتر او گفت و تلاش کردم شنونده ی خوبی باشم.

وقتی نوبتم شد، خیلی سعی کردم همه ی نگفته های لازم را یکهو منتقل نکنم. روی پله ی وسط منبر مسلسل دست نگیرم و رگبار حدیث و آیه از جهنم و بهشت حواله اش نکنم. آن روز خیلی بی مقدمه ماجرا شروع شد. به خیلی چیزها فکر نکرده بودم، آمادگی کاملی نداشتم و فرصت خیلی خوبی که پیش آمده بود را تا حدودی از دست دادم. در عوض فرصتی شد برای فکر کردن به سوال های پرپیچ و تاب بعدی او و جواب های من. فرصت هایی که از تهدیدهای بعدی به دست می آمد...

درباره ی سوال های خاص بچه ها، از سه سالگی تا بلوغ، حرف زیاد است. این پست مقدمه ی این حرف هاست. حرف های سخت و ضروری. حرف هایی که می توانید از زیر گفتنشان و شنیدنشان در بروید و واگذارش کنید به مدرسه و معلم و کتاب و گروه همسال و رسانه و هزار دوست و دشمن دیگر. حرف هایی که می شود واسطه ی هشدارها و آموزش های عاقلانه برای مراقبت های مربوط به سلامت روان و سلامت جنـسی فرزندمان باشد یا وسیله ای برای سواستفاده دیگران و آسیب های جبران ناپذیر.

چیزی که به اندازه ی گفتن و شنیدن این حرف ها مهم است، نوع گفتن و روش طرح است. من سال ها به این موضوع فکر کردم و قدری خواندم و شنیدم. اخیرا به واسطه ی کارگاه یک خانم روان شناس با ابعاد مساله بهتر آشنا شدم و با همه ی سختی ِ نوشتن ازین موضوع و طرح آن در این جا، وظیفه دانستم نوشتنش را.

تمام تلاشم را خواهم کرد که مطلب را با سلامت نوشتار بدون لطمه خوردن به مفهوم منتقل کنم. با همه ی احترامی که برای تک تک کسانی که متن را می خوانند و کامنت می گذارند، قائلم؛ خواهش می کنم در کامنت ها رعایت حدود استفاده از عبارات و کلمات را داشته باشند. اجازه بدهند کامنت ها به نحوی باشد که اگر نوجوانی به هردلیلی گذارش به اینجا افتاد، دچار آزردگی و درگیری ذهنی نشود. (ما مسئول زبان و قلم خویشیم)

پ.ن. با تمام همان احترام: با تشخیص خود کامنت هایی که دارای عبارات نامناسب بدانم را تغییر خواهم داد.

پ.ن. یکی از موضوعات مربوط به پست "درخواست از خوانندگان"!


برچسب‌ها: سوال های کودکان و نوجوانان, گفت و گو با فرزندان
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 21:11  توسط   | 

شما جای من، حتا اگر بعد 3شنبه ای باشه که کلی پست توی ذهنتون متولد شده و 4شنبه صبح را اشغال کرده؛ به چنین جایی برخورد کنید، دلتان می آید معرفی نشود؟  

 http://www.bacheshiebas.blogfa.com/

برای نوجوانان ها سرگرمی جالبیست، مرحبا به نویسنده!


برچسب‌ها: معرفی وبلاگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 11:41  توسط   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/24ساعت 8:54  توسط   | 

آدم های مودب را دیده اید؟ نشست و برخاستشان، حرف زدنشان، ناراحت شدنشان، عصبانیتشان، برافروختگیشان، خوشحالیشان، غم و هیجانشان حتا. قاعده های دلنشین دارد. دلت می خواهد بنشینی به تماشا، اصلا گاهی دوست داری چند وقتی همسفرشان بشوی.

توی همه ی این سی و چند سال آدم باادب دیده ام و دلم خواسته بنشیم به تماشا. اما هیچ وقت نشده ازشان بپرسم کجا ادب شده اید؟ چه کسی و چطور ادبتان کرده؟ فقط آمدم نشستم و با خودم فکر کرده ام که این آدم چطور این همه مودب شده؟ تا توانسته ام پارامترهای مودب شدنش را زیرورو کرده ام.

دیروز اما، داشتم با همه ی حسرت زیارت این روزها، استکان های چای و شیر مراسم ِ اربعین را می شستم و به قرار و قاعده های مراسم فکر می کردم: علامت روی زنگ ورودی. کاغذهای توصیه به حفظ سکوت راه پله ها برای مراعات همسایه ها. میزبان ِ ایستاده ی درب ورود لبخند به لب که برای هر تازه واردی ولو آن که پس از پایان مراسم برای گرفتن نذری سرمی رسد، برمی خیزد تمام قد و به خدام سفارش می کند موکد که "پذیرایی کنید! پذیرایی کنید!" طفلی خدام که باید بساط جمع و جورشده را باز پهن کنند.

کفش های مرتب جفت شده برای برگشت مهمانان.  

قاعده برای چای ریختن، برای سینی، برای گذاشتن فنجان ها، برای تعارف کردن،  

اصرار به گذاشتن پیش دستی حتا برای تعارف یک خرمای ساده!  

دور نریختن ته مانده ها! دست خورده ها!  

و خیلی چیزهای دیگر.  

یادم آمد به آدم های مودبی که دیده بودم، آن هایی که از همه ی حرکات و سکنات و حرف زدنشان ادب می بارد.

یکی همین خانم سین (مربی 5شنبه ها)، که به قدر عمری ازش یاد گرفته ام، آخرین باری که مهمانش شدم توی یک سینی مسی قدیمی چای آورد، گفته بود، با این سینی 20 و چند سال جلوی مهمان های روضه منزل پدری شان چای گذاشته اند. 

یکی حرم خانم، که گاهی برای کمک می آید و من شیفته ی مرام و منشش هستم، با لهجه ی لری که وقت تعریف کردن خاطراتش می گوید: "سمیه خانم به ابرفضل! به همون منبری که برای روضه درست می کنم!..."   که سخت کار می کند و ده شب روضه ی دهه ی اولش با سخنران و چند روضه خوان و نود مهمان پابرجاست!  با قاعده هایی برای پذیرایی!

یک وقتی برایتان از قصه های روضه هایش بگویم!

ازین اربعین به بعد از آدم های مودب بپرسم چندسال توی خانه روضه داشتید؟ چندسال پای مجالسِ روضه ی خانگی ادب شدید؟   

 

پ.ن. برای ادب کردن خودم، ادب کردن امانتی ها! 

پ.ن. برای ادب شدن منی که سال ها از روضه های خانگی فراری بودم، از مجالس وعظ زنانه و هنوز هم فراری ام! 

پ.ن. مهمان بودم نه میزبان! و هنوز هم بعضی مجالس ِ به نام ِ روضه ی زنانه  جرات نمی کنم پابگذارم!

 


برچسب‌ها: سقایت آب و ادب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/23ساعت 13:17  توسط   | 

دیشب آخرین تیرکمانم را زدم، گفتم برای اولین بار بعد از 19 سال که: مهریه ام سفر کربلاست، عندالمطالبه! 

خندید که من همین الان مبلغش را می دهم، ولی اجازه نمی دهم!  

 

می بینید آقا، یعنی منِ زن این قدر دستم خالیست که پسِ صداقم هم نمی توانم مخفی شوم! 

 

+  نمی دانم وقتی رفتم برای خداحافظی از هاجر حرف از همین نوا زد یا نوای دیگری از آقای مطیعی! 


 

وقتی می نوشتم : "پسِ صداق نمی توانم مخفی شوم" ؛ فکر کردم واضح است که معنایش گله گذاری از همسر نیست؛ معنایش خواستن به رفتن الان و اربعین نیست؛ بلکه یعنی من آن قدر دورم که نمی رسم به شما و این به تمام یعنی "معکما" نبودنِ من.


برچسب‌ها: اربعین
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/18ساعت 8:29  توسط   | 

از سیاسی نوشتن بیزارم ولی خب آقای رئیس قوه مجریه، بخشی از قطعه ی سخنرانی شما درباره ی زیرمیزی و روی میزی شدنش، درد روی درد بود! خب شما هم که فقط وصف کردید جناب، درد روی درد و درد. همین!  

 

انصافا آن قدر که گناه برگردن قوه قضائیه است، بر گردن دیگری هست؟ 

بله و نه! بله به فرمایش حضرت امیر! کفر حکومت ها را از بین نمی برد ولی ظلم چرا!

و نه به فرمایش دیگرشان که مردم لیاقت زمام داران را دارند و ... و کلکم راع و کلکم مسئول .. و  

همه ی ما که برای پیش برد کارمان : گفتیم مجبوریم! 

دختران عزیز/خانم های محترم : لطفا نعم العون پدران/همسرتان باشید در اطاعت خدا، کمک کنید به مردانتان که پس ِ این وضع برآیند! با تقلیل خواسته ها!  

  

* اگر آقای خامنه ای چنان پیغامی برای سمینار نداده بودند؛ آن وقت نمی شد معیار عینی داد دست "غربزن ها" که : بله که می دانند، ولی چه کنند یک تنه؟ http://www.leader.ir/langs/fa/index.php?p=contentShow&id=12698

 


برچسب‌ها: فساد اداری
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/18ساعت 8:10  توسط   | 

یکی می شود من،  

می نشیند روی راحتی کلیک  می کند و از خواندن باورهای مشترکش با دیگران ذوق می کند؛ در توهم انسانیت! 

یکی می شود سردار سلیمانی، 

که سرداران عراقی بگویند ما تازه معنی خیلی چیزها مثلا شجاعت را داریم یاد می گیریم 1!  

که مردان و زنان کردستان توی کوچه ها از آوازه نامِ رشادتش در کوبانی بگویند و دل گرمیشان به سرداران 2 ...

که  ...

که ...  

 

پ.ن. داشت از قشنگی شیار و زیبایی چ می گفت. گفتم چ خیلی سنگین بود. همین طور چند دقیقه ای نگاهم کرد. کاش بهش می گفتم انتظار نداری الان بگویم ازین که انسانی این همه باشد و من این همه "هیچ" دست و پازده در هیچ بنشینم به تماشا و اشک و لذت که؟!  

 1. بخشی از نقل قولی شفاهی

2. ماه ِ پیش شاهد زنده گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/17ساعت 10:48  توسط   | 

لطفا به بچه هایتان آن قدر لطف نکنید که لطف دیگران را وظیفه ببینند! 

برای تشویق؛ برای هدیه دادن؛ برای جایزه؛ برای مجازات؛ برای ندید گرفتن اشتباهاتشان، برای دراختیار قرار دادن، برای احترام گذاشتن، برای ...!

که بعدها لطف نزدیکان برایشان بی ارج شود،

 که همه ی زندگی شان بشود توقع پیدا و پنهان،  

که نتوانند از آورده های دیگران برایشان و داشته های خود لذت ببرند.

 فکر فرزند خود نیستید، فکر سلامت جامعه باشید.

 لطفا!  

 

دکتر گلزاری یا برجعلی ـ یادم نیست ـ در جلسات آموزش مادران مدرسه طلوع چیزی شبیه این گفته بودند: وقتی برای دختر خود سرویس جواهر آنچنانی می خرید؛ حواستان نیست که اول زندگی  آینده اش چه حجمی از توقع از همسرِ ابتدای راه را در او ایجاد می کنید!  بگذارید بعدها بتواند از محبت های همسرش و دیگران لدت ببرد ...

آقای دکتر تشریف بیاورید و سیل ِ امکانات دیجیتالی و غیر دیجیتالی این نسل را پیش از ازدواج ملاحظه بفرمایید! 

برای دختر و پسر؛ مادر و پدر و مادربزرگ ها و پدربزرگ ها و اگر بشود عمه و عمو و خاله و دایی ها در خدمت شده اند برای برآوردن خواسته ها، از خوردنی و پختنی تا پوشیدنی و بوییدنی و دیدنی و شنیدنی و لمس کردنی! می توانستیم تخیلاتشان را هم تامین می کردیم!  

پ.ن. امان از: می خوایم پس فردا خدای نکرده عقده نداشته باشه که فلان چیزو بچگیش/خونه باباش نداشت، امان!!!! 


برچسب‌ها: از رنجی که می بریم
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/15ساعت 13:4  توسط   | 

 

شاید یعنی در کمینِ منی، حواست پیش من است که گمت نکنم؛ نشانه اش؟ 

همین اشک هایِ پسِ رنج هایم؛

از رنجی به رنج ِ دیگر شدن؛

دعاهایی که استجابتش موکول است!

 


برچسب‌ها: کامنت های بی پاسخ
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/15ساعت 12:16  توسط   | 

یعنی تکمیلِ تکلم تو یعنی چیدن جمله ها کنار هم.  

 یعنی گفتنت از خواسته هات: ازینا برام می خری؟ بعدن؟  

یعنی مهربونی کردنت: ازینا دوست داری مامان؟ برات می خرم! بذاررررررررر امممم بزرگ بشم بعد اممممم ... 

کی می داند توی این من من کردن های تو چه نقشه ها و نقش هایی نهفته است. 

سه سالگی یعنی نقشه کشیدنت برای آینده 

سه سالگی یعنی تکمیل استقلال طلبی های کودکانه ات! دست ندادنت به دست پدربزرگ برای پایین آمدن از پله! رد کردن کمک دوروبری ها برای پوشیدن و درآوردن لباس!

سه سالگی یعنی برای رفتنت به جایی که دوست داری اشک بریزی که توهم بیا؛ بابا هم بیاد؛ آهری هم بیاد. 

سه سالگی یعنی بگی: "اخم تردم؟ آخه دارم فتر می تنم" وقتی شب میخوای یادت بیاری فلان قصه را تا تعریفش کنی!  

سه سالگی یعنی دنبال قاعده گشتن هات، برای فکر کردن، برای بیرون رفتن، برای ماتیت زدن، برای بستنی ِ ممنوع خوردن 

سه سالگی یعنی تمرین فهمیدنت از خوبی و بدی، زشتی و زیبایی  

یعنی وقتی فیلم ها و صحنه های خشن هر شب  را برای به دست آوردن ِ همراهی پدر می بینی، دست بگذاری جلوی چشمت رو برگردانی و حتا چشمانت حوض فیروزه ای شود که: خشنه مامان! چقدر آقاهه تارِ بدی کرد، چقدر تارِ بدی می کنن همو می زنن... خونی شد؟...کشته شد؟ ...

سه سالگی یعنی حتا اگر با لحن سریع بشنوی "مواظب باش نیفتی" بغض کنی و اشک بریزی مروارید مروارید و بگی: "دعبام کرد... دعبام کردی ...  "   

سه سالگی یعنی سنگ های رنگی وسط اسباب بازی تو را یادِ دراژه های ریزی که دایی خریده بیندازد و بپرسی از هموناس که دایی برام خرید؟ دایی خیییییییلی مهربونه خییییلی منو دوس داره! 

سه سالگی یعنی ابروهاتو به علامت فکر کردن توی هم ببری وقتی می پرسی: تیف درمزمو تی برام خریده؟ ... عمه ص ... ؟ عمه ص خیییییلی مهربونه خیلییییییی منو دوس داره!

سه سالگی یعنی می پرسی "از تجا برام نارنگی خریدی؟" و می شنوی "تره بار". یاد ِ جوان فروشنده بیفتی از یک ماه پیش و بگویی: تره بار همون ته آقاهه لپمو درفت و خندید! یعنی رنگ یافتن لبخند مهربانِ آقای دریبه!

سه سالگی یعنی وقتی پدرت چهره درهم کشیده هی دوروبر بپلکی و زیر چشمی نگاهش کنی، بچرخی و بهانه پیدا کنی برای این که در آغوشت بگیرد. از داییت بخواهی تا روی بازوش سربگذاری؛ خوابت ببرد، حواست به پدرِ مهربانِ همبازیت باشد ... حواست به پسری که از پیرمردِ توی فیلم به مهربانی پرستاری می کند، باشد و تکرار فیلم را بخواهی حتا بخواهی شب با پدر همین فیلم را باز و باز ببینی... 

سه سالگی یعنی توقع های نگفته ات از باباجون، عمو، دایی، حاج آقا، مهمانِ خانه ... یعنی مهربانی خواستنت 

یعنی بهانه جویی ات برای پیداکردن نشانه های مهربانی ِ پدر: چیپس برام خریده؟ بابا تو خریدی برام؟ و افتخار کردنت به این و آن "بابا منو خیلی دوس داره برام چیپس خریده دستت درد نتنه بابا برام چیپس خریدی"

سه سالگی یعنی توجه تو به مردها و رفتارهایشان؛ یعنی شکنندگی های تو، یعنی دلِ نازکت! یعنی نگرانی های من!

سه سالگی یعنی شکایت از دختر عمه ی نوجوانت را ببری پیش عمه با بغض: "دستمو سفت دِرفت، دستم خیلی درد درفت عمه!   

سه سالگی یعنی صبح به صبح سراغ پدر گرفتن و عصربه عصر ساعت پرسیدن و لحظه شمردن

سه سالگی یعنی حلقه کردن دست های کوچکت که نمی تواند سر پدر را در آغوش بگیرد و جا دهد 

سه سالگی یعنی آغاز حرف زدنت از فهمیدن هات! از احساساتت! از علائقت! از آرزوهات... 

سه سالگی یعنی نوجوانی ِ کودکی؛ بلوغ کودکیت!   

... نه پرکشیدنت دلبند! 

 

سه سالگی یعنی: تصویرسازی های من، یعنی لحظه به لحظه چشم گرفتنم از دست و رویت، راه رفتن توی خانه و دعا کردن برای آن که به دست و رو و اندام ِهیچ دختری ضرب ننشیند! یعنی روضه خوانی های مدامِ تو و اشک پنهان کردن های من!


برچسب‌ها: ذکر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/13ساعت 9:40  توسط   | 

از خوشحال کننده ترین خبرهای دنیا؛ نومادر شدن است! خوشحال کننده ترش برای آن هاییست که ...

نمی دانم کدام ها، اولی ها، بعداز مدت ها، دومی ها، سومی ها، چهارمی ها ...؟

همه شان!

اصلا حد ندارد به گمانم.    

چند وقت پیش یکی از بستگان خیلی عزیز از خانواده ی همسر، که عروس و داماد در دوران عقد بودند، خبر فرزنددار شدنشان رسید.نمی دانم بگویم چقدر ولی خیلی خوشحال شدم! 

این تنها جاهاییست که من به ناراحتی دیگران؛ که نه به شادی ای که قدردانش نیستند خوشحال شدم!خیلی خوشحال!

به مادر داماد گفتم؛ "عالی بود. تنها خبری بود که می توانست درین بدحالی و روزهای سخت شادم کند. گفتم خداروشکر که تا جوانند و سرشاراز انرژی و سلامتی، مادر/پدر می شوند". جا خورد! خیلی جاخورد! به همه شان گفتم دوروبری ها. هر وقت شد، عروسی، پاگشاها، با همان انرژی فراوانی که از چشمانِ عروس و خنده های داماد می بارید؛ بی خیال بدوبدوهای دوروبری ها برای برقرار کردنِ عروسی ِ زودهنگام! 

 نگران عروسی جلوافتاده، غافل گیری، حرفِ مردم و هزارتاچیز بی خودی بودند که به گمانم ارزش فکرکردن هم نداشت. گفتم: "حرفِ مردم؟ همیشه هست. نیست؟ بعدِ عروسی که سوال پیچتان می کنند عروس باردار شد؟ حرفِ مردم با یک "به جهنّمِ حرف" غلیظ و محکم، رد می شود!" 

داماد آدم خوشحال و سرخوشی بود و هست؛ عروس هم از آن خونسردهای روزگار! حالا فرزندِ دومشان دوساله شده که پدر/مادری 26 ساله دارد و پدر/مادربزرگی 48 ساله (لطفا ماشاالله فراموش نشود)؛ روزهای شادشان پایدار و به عافیت! 

اولین باری که تجربه ی برخوردهای نامهربان با این خبر را داشتم، سال های دهه 60 بود. من کودکی بودم عاشق ِ کودک/نوزاد و دوروبر پر بود ازین خبرها، خانواده دایی ها، عمه ها، خاله ها، عمو و ... ولی چند نفر آدم بودند که بزنند توی ذوق این نومادرهای نگرانِ وضعیتِ اقتصادی و جنگِ آن روزها و حتا توی سرشان ...

بقالِ نادانِ محله هم برای دادنِ سهمِ شیرِ پاستوریزه ی شیشه ای گفته بود فلانی نونن خور اضافه کرده؟ و منِ 11 ساله هی توی راه از خودم پرسیده بودم مگر تو نانش را می دهی بی ادب، شیرت را بفروش!!

به راستی چه خبری شادی بخش تر از اعطای موهبت ِ حیات و نفخه بخشی الهی است؟ اجازتِ حضور دیگری ای که بار امانت به دوش کشیده و خلیفه الله ی بالقوه است؟

--------------

من فحش خورم ملس است دوستان (:

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/12ساعت 10:12  توسط   | 

نویسنده که متخصص تعلیم و تربیت و روان درمانگر است از خاطره روزی شروع می کند که توی پارک مشغول تماشای بازی دختر 7 و 3 ساله اش در کشتی چوبی است. آن ها در سفری دریایی از فرزندشان مراقبت می کنند. بازی سرشار از ایده های خلاق و رفتارهای دختران با دختران است. بازی می توانسته تا گرسنگی دختران ادامه یابد که مادری با دو پسرش وارد پارک می شود. پسرها با صدای بلند به درون کشتی می روند و دختران دست از بازی می کشند و متوجه صداهای بلند و فریادهای پسران می شوند: "حالا ناخدای کشتی من هستم" " به آن کوسه تیراندازی کن"

پدر کمی غمگین و نگران می شود. با خودش فکر می کند "بله نکته همین جاست وقتی پسرها از راه می رسند؛ دخترها میدان را خالی می کنند عزت نفسشان کاهش می یابد و پسرها به اوضاع مسلط می شوند". و ادامه می دهد: در عین حال که نظر بدی به بازی زیبای پسرها نداشتم ولی می خواستم از دخترانم حمایتی کرده باشم. 5 دقیقه ای دخترانم سعی کردند به بازی برگردند اما با سروصدای پسرها غیرممکن بود. دختر اولم به پسر بزرگتر حرفی زد؛ پیشنهادی داد و شروع به مذاکره ای کردند که از روی نیمکت نمی شنیدم. پسرها کمی آرام گرفتند، حرف زدند و گوش دادند و حرف زدند. دختر اول به دختر دوم می گوید عروسک را به پسرها بدهد. پسر بزرگتر هم به برادرش می دهد تا عروسک را به عقب کشتی ببرد. ده دقیقه بعد از آمدن پسرها چهر بچه بازی جدید را شروع کرده بودند که در مقایسه با بازی دخترها و پسرها در حالت قبلی سرشارتر و پیچیده تر بود و شامل نقش های جدیدی چون شاهزاده، غول، دزد دریایی، کفش سیندرلا و گنج. نگرانی و ناراحتی و حتی خشم پنهانم جای خود را به تحسین می دهد چرا که بچه ها طبیعتشان را با تمام وجود به نمایش گذاشته بودند؛ چیزی کوچک و به واقع بزرگ". نویسنده ادامه می دهد: "بدوا پسرها انرژی فوق العاده ای بروز می دهند اما بعد نوبت به اریابی تدریجی و به دنبال آن راهنمایی جنس مونث می رسد. من به عنوان مرد متاهل هرگز ازین شرایط غافل نیستم. مشاهداتم را با همسرم در میان گذاشتم و او طبق معمول همیشه تبسمی تحویلم داد. او اغلب سریع تر و روشن تر از من متوجه مسائل می شود ولی حرفی به من نمی زند. او گفت" مایک به ندرک اشخاص به لایه های زیرین زندگی دخترها توجه می کنند برابری طلبی زنان قبل تر این کار را می کرد ولی حالا به رویه ها توجه دارد". "

این همه را نوشتم تا بلکه بتوانم بخشی از هدف نویسنده را نشان دهم. کتاب را تازه دست گرفته ام ولی طبق معمول نگرانم که به تاخیر انداختن معرفی به هدف بهتر شدنش منجر به نشدن شود.

شگفتی دختران؛ یا طبیعت دخترانمان را بهتر درک کنیم.  نوشته ی میشل گوریان  و ترجمه مهدی قرچه داغی انتشارات : نقش و نگار.تلفن: 66496249- 66950725 . آدرس: خ اتقلاب. خ 12 فروردین شهدای ژاندارمری شماره 118. چاپ چهارم 1392.  

نویسنده می گوید: چندی پیش از دختر اولم پرسیدم داشتن دختر یعنی چه؟ او در حالی که ژست یک بازیگر گرفته بود جواب داد: یعنی مرا بیش از همه دنیا دوست بداری" و وقتی همین را از دختر کوچکم پرسیدم خنده ای نخودی کرد و گفت :"نمی دونم" و خودش را در آغوش من انداخت... کتاب بر آن است تا شما را در پاسخ دادن به این پرسش  یاری دهد. راستی دختر داشتن یعنی چه؟ ... کتاب حاصل ده سال برنامه ریزی برای نوشتنش و تجربیات مفصل با هزاران مراجعه کننده سالیانه است. " {با خواندن کتاب} در حالی که زندگی دختران را بررسی می کنید تعجب نکنید اگر می بینید درباره ی زنان و بخصوص زنان بالغ یا یائسه اطلاعات جامعی به دست می آورید. زمینه های اعصاب و بیولوژی اجتماعی نشان می دهند که دختران به بلوغ رسیده و زنان سی ساله وجه مشترک فراوان دارند، همین مطلب درباره پسران صدق می کند. ... بعضی زن ها به من گفتند با خواندن کتاب شگفتی پسران 1 ، به اندازه پسرم؛ شوهرم را شناختم ... امیدوارم شگفتی دختران سببی باشد که نه تنها دخترها، بلکه زن ها را بشناسید."

این کتاب اگر با ادعای نویسنده مطابق باشد، نه تنها برای والدینِ دختران که برای مردان و زنان مفید است. خیلی وقت ها مصیبت های زنان ازین جاست که خودشان، ویژگی های فیزیولوژیکی و آفرینشی خود را به خوبی نمی شناسند.

وقت خواندن بخش هایی یاد فرمایش امیر می افتم که "فکر کرده ای جرم کوچکی هستی و در تو عالم اکبر ی است!" و این که پیامبر علم را به "علم بدن و علم دین" تقسیم می کنند و علما بعضا از علم بدن غافلند و اطبا از علم دین!

عناوین فصل های کتاب:

فصل اول: نقدی محترمانه دارد بر نظریه های فمینیستی، فصل دوم طرز کار مغز دخترها، فصل سوم دنیای پنهان. در بخش دوم به "آن چه دخترها نیاز دارند" می پردازد : مادر هنرمند (از حمله آموزش نزاکت، اهمیت انجام کار منزی شروع رندگی معنوی، برخورد با ناله کردن، برخورد با اندوه دخترتان، نبرد برسر لباس پوشیدن) ، هدایای پدر (از جمله، هدیه نظم و انضباط و خویشتن داری)، پاکدامنی و تجربه، سفر شیرزن، و بالاخره زنانه بودن و معنی آن، زندگی کردن بدون فمینیسم ممکن است یا نه و نقش مقدس زنان در هزاره جدید از جمله عناوین پایانی کتاب است. عناوینی که تک تک زیرعنوانهایش وسوه برنگیز و کشاننده است.


به عنوان یک دختر، یک زن، یک خواهر، یک مادر، یک همسر، یک مربی، یک مدرس، یک قوم و خویش، ... همه جا نقش ها و تفکرات زنانه؛ مقابله جویانه و مردانه و ستیزه جویانه ... را دیده ام. گاهی برخی نقش ها را به جد برعهده گرفته ام و با دنیای زن ستیز مقابله کرده ام و مردها را عقب رانده ام! مستقل بودم و نبودم، حق خود را گرفته ام و ازش دفاع کرده ام، و در برابر مردان ِ زن ستیز به تمام قد ایستاده ام. گاه هم عقب نشسته ام و ظلم را تماشا کردم اگرچه به زعم خودم دومی ناچیزتر بوده. خوانده ام، شنیده ام، دیده ام و به قدر همه ی ناتوانی و نادانی ام؛ فهمیده ام؛ زن بیش از هر چیز باید زن باشد و زن بودنش را محترم بداند، تا ....خیلی چیزها بشود. برای دختر بودن برای پدرش، خواهری کردن برای برادرش و نقش های همسرانه و مادرانه تا نقش های اجتماعی و از همه مهم تر برای خودش. برای خودِ خلیفه الله اش، باید نقش وجودی اش را بشناسد!  

به زعم حقیر؛ این منافاتی با همسرداری اسلامی، مادرگونگی شیعی و انسان بودن به معنای اشرف مخلوقاتی اش ندارد. این کتاب به نظر می رسد گوشه ی خیلی کوچکی از نیاز و لزوم توجه به این شناخت و خود شناخت را به همراه دارد و یا لااقل دریچه ی خوبی برای آن است!  


پ.ن کی گفته یک آقا، یک پسر، یک فرزندِ مادر به اندازه ی نقش های خودش و وظایفش در برابر مادر، خواهر، همسر و دختر و حتا هم شهری و هم وطن و هم دنیا ازین دانستن بی نیاز است؟ اگرچه هنوز کتاب را به تمامی نخوانده ام و نمی توانم تضمینی برای سلامتِ حدود و رعایت مرزهای مطالب مطرح شده بدهم.

پ.ن. همین حالا چندین نقد دارم برای نویسنده. معرفی کتابِ اندیشمندان شیعی هم مساوی صحتِ تمامی مطالب نیست چه رسد به روان درمانگر و متخصص تعلیم و تربیت در امریکا ولی عادت کرده ام تا توانم بگذارد، با افراد و حرف و نظرشان در دنیای خودشان مواجه شوم، و بعد برای خودم و زیست جهانم نسخه ی شخصی بیابم.

یادآوری مهم : خواندن مطالب کتاب برای دختران نوجوان توصیه نمی شود. ولی مطالعه بخش شگفتی مغز دختران برای این گروه مناسب است. 

1. کتاب اول این نویسنده با نام شگفتی پسران که ظاهرا موفق و پرفروش بوده  و با عنوان پسران نوجوان ترجمه شده از همین مترجم و انتشارات. 

بخش های ایتالیک باورهای شخصیم است.


برچسب‌ها: درباره ی دختران, درباره بلوغ, معرفی کتاب, شگفتی دختران, فمینیسم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/10ساعت 9:59  توسط   | 

"سلام  ...
ربطی به پستت نداره ها:
این شعر مال مولویه. به نظرم خنده داره. ولی تلنگر خوبیه:

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی
باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی

عمل بهش سخته اما شاید تکرار این تلنگرا به نفوذ کردنش کمک کنه. "

 

 پ.ن. خیلی شاکرم که کامنت های خصوصی ای با این همه برکت هست! مثلا یکی هم اینجا داشت درباره کتاب شیخ مفید. خدا نویسندگان را در زمره ی شادکنندگان پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و فرزندشان به عافیت بدارد الهی!


برچسب‌ها: دیگِ دنیا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/09ساعت 11:29  توسط   | 

پیش نماز مدرسه ی نوجوان، بین دو نماز از بچه ها پرسید این آیه یعنی چه؟

پچ پچ و ریز ریز خندیدن به ترک دیوارهای اطراف ...

خودش ادامه داد؛ "من پنج معنیش رو براتون می گم:

یعنی وقتی می رین مسجد فرزندانتون را هم با خودتون ببرید.

یعنی اخلاق خوب و خوش رفتاری و علم را با خوتون به مسجد ببرید.

یعنی زیور آلات و ... "

یک بخشی از صحبت را از دست دادم ولی نتیجه ای که آقای روحانی گرفتند این بود که "توی مسجد گوش بدهید و حرف نزنید. به پدرهاتون بگید ..."

 

برنامه آموزشی برای ما گذاشتند، همان روز مدرسه نماز جماعت هم دارد! شیطنت های این 4 کلاس دختر هفتم هشتمی وقت نماز دیدنیست!  پشت در نمازخانه انبار می شوند روی سروکول هم، سرک می کشند داخل که آیا حاج آقا می بیندشان بی چادر در بروند ته صف ها، برسند به قفسه ی جانمازها! 

بدوبدو شال پیچان دور کله، جانماز دل و جگر زلیخا شده به دست می دود صف اول!    

آن یکی ها وسط نماز صدتا چیز بی معنی دارند که ریز ریز خنده هایشان را ادامه بدهند و قپ قپ کنند و پسوندش سرفه!   

مکبرشان با گونه های گل انداخته مدام صورتش را جمع و جور می کند که ریز ریز خندیدن ها بهش سرایت نکند!

برای من به اصرار سجاده اش را مرتب می کند و یک مهر و زیری بر می دارد می آید کنار! 

حاج آقا نمازی می خواند به سرعت که نگو! 

نوجوان توصیه می کند "ولش کن فُرادا بخون به پاش نمی رسی! سعدی را دیدی؟ سهرابو چی؟"

مربی ِ مسئول بچه ها را دعوا می کند که ... 

من فکر می کنم کاش وقتی حاج آقا می رفت خانم معلم های میان صف های نماز به احترامش بر می خواستند 

کاش یک پارتیشن چوبی ایرانی ازین 4 دره های متحرک می گذاشتند پشت سر حاج آقا! 

نمازهای سه شنبه ظهر می چسبد به قاعده ی همان 4 کلاس دختر هفتم هشتمی!  


برچسب‌ها: فرزندان و مسجد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 11:7  توسط   | 

به تلنگری؛ دارم فکر می کنم وقت گفت و گوهایم با فرزندم، بخصوص نوجوان؛ پای "خدا" کی وسط می آید؟ 

 اهل قسم خوردن نیستم؛ اگرنه باید می نوشتم برای اثبات حقانیت "م" 

برای اثبات درستی ِ باورم؟ 

برای توجیه خراب کاری آدم ها؟

برای این که نمی توانم مجابش کنم غلط و درست را؟ 

چقدر وقت خوشحالی چقدر وقت غم چقدر وقت نصیحت و سرزنش و موعظه و ... ؟ 

مدتی بروم ببینم کجا و چقدر خرجت کردم ؛ خدایا!

  

 سو برداشت نشود لطفا! قصه ی توحید و جاانداختن صفات و سنت های خدا، قصه ی دیگریست!

گاهی، چیزهایی می شنوم که پیوند می خورد با هزار تجربه و شهود قدیمی و حال؛ حرفم هست و نیست! حیفم می آید ننویسم اینجا و نمی توانم منبع بدهم؛ سخت است و وقت گیر.


برچسب‌ها: گفت و گو با فرزندان
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 18:19  توسط   | 

 

آن کس که بداند 

و  

نتواند 

در آتش حسرت سیر بسوزد! 

 

پ.ن گاهی فکر می کنم کاش بعضی چیزها را نمی دانستم؛ بس که پای عمل آدمی بسته می شود به محیط انسانی و پیرامونی. بلافاصله حلقه های دانستن (زنجیرها، زنجیره ها، از کل به جز آمدن و برعکس، تشکیل مجموعه های بهم پیوسته ی آگاهی) به ذهنم هجوم می آورند که : پس ما چه؟ 

لذت یافتن ِ شان بخصوص که گاهی برای عمل، حتا اگر جزها یا کل ها یا بخش ها را نتوانی، دیگران وابسته ی ممکنشان را می توانی! 


برچسب‌ها: آگاهی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/03ساعت 11:11  توسط   | 

نارنگی و پرتقال ترش :

1. آب گیری برای :

1.       غذا: معمولا گوشت سفید با مرکبات ترش خوش طعم/عطر می شود (مرغ، ماهی).  

 زمان اضافه کردن به غذا مهم است و این که بدون هسته باشد که غذا را تلخ نکند. تجربه شخصیم این که دم آخر که آب غذا تمام شده اضافه شود تا فقط چند دقیقه ای بجوشد و آب مرکبات به خورد غذا برود.

2.       سس :(به شرط بدغذا نبودن اعضای خانواده): سس سالاد، سس الویه، سس قرمز کنار غذا، سس اسنک، ... چه با سس سفید/قرمز چه بدون آن! (ما بدون اقسام کارخانه ای استفاده می کنیم).   

3. آب گیری با عسل. شکر را سم سفید می گویند که تا می شود حذر باید!

2. در ناچاری برای خورش قیمه و بادنجان و بامیه یا لوبیا پلوهم استفاده کردم و کسی هم متوجه نشده. قاعدتا برای خوراک قابل استفاده باشه.

3. شمال از آب نارنج، رب درست می کنند که عالیست اما آزمایش نکردم ببینم با مرکبات ترش که مقدارش زیاده و باید طولانی مدت استفاده شود، هم ممکن است یا نه.

4. خشک کردن برای پذیرایی مهمانان بخصوص نوروز: اتاق تاریک روی شوفاژ یا بخاری در حالت پیلوت. بهترین حالت از وسط بریدن یا حلقه است که روی توری (پارچه های پرده ای قدیمی) قرار بگیرد، نشد سبد، نشد سینی غیر استیل، بشقاب، مهم آن است که ترکیب آب مرکبات با ظرفی که حرارت دیده تولید ماده ی مضر نکند. پنکه هم هست که برای وقتی که کلی چیز برای خشک کردن واجب داشته باشید در یک اتاق منطقی می شود.

5. کمپوت: برای خانواده هایی که به کمپوت علاقمندند. مادرم کمپوت پرتقال درست می کنند که خیلی مشتری دارد. معمولشان اینست که شکر و میوه و آب را می ریزند توی قابلمه و می جوشانند تا میوه از خامی خارج شود. اگر کسی مشتری باشد باید مدت زمان پخت را بپرسم. پرتقال را درسته پوست بکنید مثل سیب. برش های پرتقال را مثل برش های آناناس دایره ای بزنید. حلقه حلقه . 

انار ترش را دانه کنید برای:  

1. آبگیری و مخلوط با شکر یا نمک و یخ . بعضی ها با کمی از دانه های انار می جوشانند و با نمک نگهداری می کنند. همین آب انارهای مغازه ها. 

2. آب گیری برای پختن مرغ: معرکه است. یک طعم بی نظیر و وصف ناپذیر است. برادرم مرغ را سرخ می کند و در آب انار با ادویه و مخلفات سبزیجاتی کامل که قبلا تفت داده شده، می پزد! حوصله داشته باشد، مرغ را شکم پر می کند با سبزیجات و می گذارد توی فر. داخل ظرفش آب انار می ریزد، مدتی که گذشت؛ مرغ را داخل ظرف ِ فر آن رو می کند و دوباره آب انار می ریزد تا طرف دیگر هم طعم بگیرد.  

بخشی از آب انار را هم برای سس نگه می دارد که با رب گوجه ی سرخ شده در روغن، و سبزیجاتی مثل، جعفری ریحان، پیازچه، قارچ و ادویه مخصوص درست می کند. 

همین کار را برای خورش بادنجان هم می شود.  

شاید آبش را بتوان در بطری آب معدنی/نوشابه فریز و به مرور استفاده کرد.

3. با میوه های خشکی مثل انواع آلو، آلبالو و ذغال اخته و ... بپزید، تبدیل می شود به نوعی آلوچه ازین ها که درکه و فرحزاد خداد تومان آلوده  و فسقل مثقالش را می فروشند به خلق الله! آخر سر می توانید زرشک هم اضافه کنید یک قل بزند. 

(هم با دانه ی انار و هم آب انار هردو می شود) 

4. داخل کمپوت مخلوط یا فقط انار بریزید (این هم خیلی مشتری داشته) و برای اناری که مقدارش بیش از حد خوردن است و در یخچال نمی توان نگه داشت؛ مناسب است 

5. ترشی انار هم هست که فراموش کرده بودم و سپاس ویژه از فرشته ی عزیز و تشویق ها و همراهی های خوبش! انار دانه کرده که قطرات آبی روی دانه هایش نمانده باشد (کمی هوا بخورد و خشک شود) و کمی نمک و سرکه ی خانگی! 

6. چای انار: این هم مانند چای آلبالوست دم کردنی یا جوشاندنی اش می شود. ولی نه با انار شیرین!

این لینک شربت پرتقال که خیلی ساده بود و با تشکر از محبوب حبیب عزیز این هم لینک خوب ایشان


برچسب‌ها: با میوه های بدردنخور تره بار چه کنیم
+ نوشته شده در  جمعه 1393/08/30ساعت 15:44  توسط   | 

 

خوشا سجده کنندگان؛ خوشا عبادت کنندگان؛

که شمایید سرور و زینتشان!  

دیشب آقای قاسمیان حدود ساعت 10 در برنامه ی "انسان 250 ساله" شبکه ی 5 گفت و گوی تاریخی خیلی خوبی درباره ی مقطع زندگی حضرت سید الساجدین علیه السلام داشتند.
معمولا سایت شبکه های صدا و سیما و نیز سایت تلوبیون امکان دانلود برنامه را دارد.

دیروز کسی از ترجمه فارسی کتاب الاشارات شیخ مفید می گفت. برای علاقمندان به تاریخ اسلام. 

پ.ن بزرگواری لطف کردند و کامنتی گذاشتند با این مضمون: 

"شیخ مفید کتاب ارشاد دارد (الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد) و نه اشارات
که این کتاب رو آقای رسولی محلاتی ترجمه کرده اند "

از لطفشان و احساس مسئولیت برای اصلاح؛ بسیار سپاس گزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/08/28ساعت 9:52  توسط   | 

به نظرتون با یک بسته "به" سبزِ کرم خورده ی ریزِ تره باری چه می شود کرد؟  

خورش که مربوط به خانه ی مادربزرگ هاست و بعید بدانم به طبع جوان ترها بخورد. خودم لب نمی زنم!

بعضی می گویند، مربا، خیلی هم عالی! فوت کوزه گری اش برای خوش رنگ شدن دم گذاشتن 1 ساعته در دیگ مسی با دانه های هل. داروی ناراحتی معده ی ضعیف به تجویز پزشکان متخصص طب سنتی دانشگاه تهران؛ یک قاشق از مربایش بعد غذا!

اما پوست گرفتن و درشت رنده کردن، روی پارچه ی توری و شوفاژ / بخاری خشک کردن، و تفت دادن بدون روغن با هم زدن مدام تا رنگ قهوه ای؛ یک "به چای" خوش رنگ و عطر!  (انتخاب خودم ولی بعد دو هفته هنوز کامل تفت ندادم)

حال کارهای سخت را ندارید؛ توی یک شیشه دردار، سرکه خانگی بریزید، قطعات نگینی به را که روی پارچه نخی نیم/یک روزی آبش گرفته شده، بریزید. به مرور بقیه اقلام ترشی خانگی را اضافه می کنید، پاییز است و تره بار نگران نباشید.  (قبلا تست کردم بی خطره کاملا!) 

کرمانی ها یک آب گوشت محلی دارند مخصوص نذری ایام محرم هم هست، شبیه دیزی های ما ولی به هم می ریزند و سبزی خشک معطر. (بنده هیچ توصیه نمی کنم به بزرگوارانی که مثل خودم با به پخته مشکل دارند!) 

یک موجودی هم هست، به نام  خوراک ِبه آلو ترکیب به و هویج و آلو و مرغ و سیب زمینی و پیاز حلقه شده؛ فاجعه ای است که امتحانش هم نکرده ام و به فضل خدا نخواهم کرد. برای شیفتگان انواع خوراک های راحت!


برچسب‌ها: با میوه های بدردنخور تره بار چه کنیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/27ساعت 3:35  توسط   | 

چندی پیش دوست عزیزی از کدر شدن گفت؛ که شنیدن بعضی حرف ها کدر می کند؛ ذهن را, روح را ...

آخر شب افتاده ام از پای جسم و جان. 

 گفتم: کدر می کند، حرف هایی. گفت: هرچه جز ذکر خدا! 

دیدم: چه زندگی ای ساخته ام که از در و دیوارش همه چیز می بارد، جز ذکر خدا.  


 

اولش برای خودم نوشتم که یادم بماند. سختی دست و پازدن های بی روزی ام را! 

بعد حیفم آمد ننویسم برای نو عروس و دامادها، نومادر و پدرها، ... 

اگر فکر کنیم می شود از بعدِ نو شدن، نو شد؛ سخت در اشتباهیم. بعدِ نو شدن، همانیم که بودیم، همانی که هستیم. نوعروسی که برای روزهای امانت داری اش نقشه می کشد یقین بداند، رزق معنویِ بعدترها، همین حالا وسط اعمال درست و غلط شب و روزش تقسیم می شود.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/27ساعت 0:59  توسط   |