تبليغاتX
مسیر

قالب پرشین بلاگ


مسیر
از آن چیزهاست که نباید گم شود

گم شدنش یعنی گم شدنم.

خیلی وقت ها

راحت گم می شود

گم می شوم

تا بیایم پیدایش کنم، کلی اهدناالصراط المستقیم ها را نه غلیظ تر تلفظ کردم، نه جدی تر؛

با صفتش است.

که خودش بیاید وسط چه کنم هام، دو دو زدن هام، دور زدن ها یا حتا خیره نشستن هایمِ

پیدایم کند

مسیرم بشود مصیر

بشود الیّ المصیر

 

[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 2:39 ] [ ]
همش سفارشمان می کند که «کل» را ببینیم؛

برای تربیت

می گوید "جزئیات را باید رها کرد. کار سخت کُن اند و گره می اندازند به مسیر حرکت"؛

استدلال می کند که : "از حضرت زهرا سلام الله؛ از جزئیات زندگی شان خیلی کم گفته اند، گشته ام و فقط کل پیدا کرده ام".

نمی دانم چقدر استدلالش درست است ولی مادر که شدم خیلی دلم می خواست از حضرتش از جزئیات روش و سیره شان خیلی بدانم . کمی گشتم و بی نصیب!

حالا این نگاه ِ مبتنی بر کل چه حس خوبی می دهد برای مسیرشان!

گرچه دورم و پای سخت در گل است!

 

پ.ن تاریخ گذشته: سال نوی پربرکتی برایتان آرزومندم!

پ.ن. تاریخ گذشته تر: بزرگواری به نام مریم یک کامنت بی آدرس برای ربط های بی ربط گذاشته اند و خواسته اند راه حل را بنویسم . شرمنده شدم که هرچه فکر کردم در خاطرم نبود راه حل برای چه موضوعی. و شرمنده تر وقتی فهمیدم مدتهاست منتظرند. لطف کنند و یادآوری بفرمایند که رراه حل دقیقا مربوط به چه موضوعی بوده.

[ یکشنبه 1391/01/20 ] [ 5:11 ] [ ]
قبل ترها مطالب مختلفی از روانشناسان شنیده بودم تاثیرگذار ولی تا اجرای اخیر، نشده بود جای درستش را وسط بساط مادری ام پیدا کنم. بد شبی را انتخاب کردم برای نوشتن ولی وقتها به سرعت درگذرند و تا تنور داغ است باید یکسره کنم باقی مانده های مربوط  و نامربوط را. این است که باز به روال جدیدمان من درهم می نویسم و شما به جا بخوانید.

دکتر ک، روحانی است، دستش از احادیث عملی و مصداقی برای تربیت پر است، می گوید(۸۸) از تربیت معنوی بچه ها، می رسد به این حدیث از معصوم (نقلل به مضمون) که باید برعهده بچه ها مسئولیت گذاشت و ازشان خواست تا انجام دهند اگر نه بعدها در زندگی دچار اضطراب می شوند. حیف دقیقش را یادم نیست، واژه اضطراب در موقعیت را ربط می دهم به تجربه زیسته ام. نقل خودم و مادرم برای مهمانداری و هول شدن همیشگی ام چه یک نفر مهمان چه سی و یک نفر. می بینم هرکاری را که به واسطه پافشاری پدر برعهده ام گذاشتند و مسئولش بوده ام امروز و دیروز زندگی چه راحت بودم بابتش، تابستان ده سالگی و آشپزی یک روز در میان را کی باورش می شد به تسلطم اوایل ازدواج. یا وظایفی که به جبر شرایط برعهده ام شدد نسبت به شیرخوارهای خانواده، هنوز هم از همان نسلی که شرایط برای زندگی راحتشان فراهم شد (رجوع کنید به پاراگراف بعدی) دور و برم هستند که سی و دوسال دارند ولی بلد نیستند یک بچه سه ماه و نیمه که گردن می گیرد را بغل کنند یا از روی تشکش برش دارند. اگر به چشم ندیده بودم و تجربه شخصی نبود هرگز باورم نمی شد. تجربه ی همسرم و این که پدرشان اجازه نمیداده به ابزار  دست ببرند، بابت برق کاری و لوله ها و و... در خانه که مبادا آسیبی ببینند، می گذارم کنار توانمندی عمومی و شجاعت و اعتمادبنفس ایشان . به شدت در تناقض است با موقعیت های خانه مان ، برای هر کار تعمیری واقعا دست پاچه می شوند و مستاصل فرض کنید وصل کردن گاز یا کباب پز یا راه اندازی کولر. کسی تا از نزدیک شاهد ماجرا نباشد باور نمی کند.

انقدر دارم ازین مثال ها. اگر بدانم مفید است می نویسم همین ها و مابقی را با جزئیات تا بلکه بتوانم همه ی این ربط عجیب را به همان ملموسی که برای خودم هست.

دکتر گ، سالها تجربه و تخصص در روانشناسی را آمیخته با نگاهی اسلامی و تجربه اش را در جلساتی مفصل توضیح می داد )حوالی سال ۷۷-۷۸)، میانش رسید به توضیح مشکلات جوان های امروز که از نسل مادر پدرهای هستند که انقلاب کردند، می گوید : ما پدر مادرها تلاش کردیم سختی هایی که نسل مان داشت، برای بچه هایمان هموار شود، همه شرایط را برای این نسل آماده کردیم و خودمان از همان نسلی بودیم که برای درس خواندن باید کار می کردیم تابستان و زمستان، پولدار و فقیر، مذهبی هم بودیم و یادگرفته بودیم روی پای خودمان بایستیم. مثلا خود من ودوستانم که در دبیرستان علوی درس خواندیم و اتفاقا وضع مالی خانواده هم خوب بود، زمستان ها برف پارو می کردیم تا مخارج تحصیلمان را خودمان بدهیم. بهمان سخت گذشته بود و خواستیم بچه هایمان را بیشتر دوست داشته باشیم، راحت تر باشند، وقت بیشتری برای درس خواندن داشته باشند... این بود که نسلی بار آوردیم که حاضر نیست مسئولیت کار خودش را به عهده بگیرد. درس خوانده اند ولی پس کار پیدا کردن بر نمی آیند، دخترهایمان پس جمع بین بچه داری و مهمان داری یا ... ازدواج هم که می کنند همش ناراضی اند، چه دخترها چه پسرها! آمار غیررسمی طلاق در کشور شاهد ماجراست!

آقای میم وکیل است. پدر یکی از دوستان فاطمه . تعریف می کند از زیاد شدن وحشتناک طلاق و سرایتش به همه سنین (یاد آمار غیر رسمی طلاق می افتم که ده سال قبل دکتر گ ازش حرف میزد و هشدار می داد). می پرسم (۱۳۸۹) کدام رده سنی بیشتر است. می گوید جوان تر ها. در جواب به چرایش می گوید : دلایل هر کدام ازین زوج ها یک چیز است سر مسائل مختلفی رجوع م یکنند و کار به جای باریک جدایی می افتد ولی نکته ی اصلی که به نظر من آمده این است که : نه دخترها، نه پسرها حاضر نیستند مسئولیت قبول کنند، دختر می گه من وظیفه ندارم کار خونه کنم، باید درسمو بخونم، به کارای شخصیم برسم، {می پرسم: حتا بچه مذهبی ها!}   اصلا دیگه فرقی بین مذهبی و غیر مذهبی نیست، پسرهاا هم میگن چرا باید فلان خرج را بدهیم فلان کار را بکنیم و  نبودن کار و گرانی و ... بهانه است راستش این است که دلشان می خواهد مثل زمان مجردی شان راحت باشند، خوش بگذرانند، نسل ما هم (حدود سی و هفت هشت سال دارند) دوست داشت آزادی را، دوران مجردی برای همه شیرینه حتا پدربزرگ هامون ولی سختی مسئولیت خرج و مخارج زندگی به شیرینی هاش می ارزه و این چیزیه که پسرهای امروزی نمی تونن بفهمنش انگار هیچ درکی از لذت سختی کشیدن و بار مسئولیت برای عزیزان را ندارند، ...

آقای وکیل هم جوان است و بی ربط به آقای دکتر ک و گ مایه ی حرفش ولی ثمره ی تلاش یک نسل را نشان می دهد. نسل مادر پدرهایی که به تلاش و زحمت خودشان تحصیل کردند و کار و کار و کار و کار تا بچه هایشان هر چه راحت تر و بی دغدغه تر درس بخوانند و امتحان بدهند و نمره ی خوب و دانشگاه و سرویس و ... تا این که

 

 

 

 

 

.... ادامه دارد انشاالله

این گسیختگی را ببخشید! بابت شرایط من است و وقت محدود!

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 1:56 ] [ ]
باورش سخت هم که باشد، نشد که ننویسم

که از مهر تا حالا ، چه همه روزهای هر هفته ، هی دلم سراغت را گرفته و نهیبش زدم که : شاید خودش بخواهد بهترش باشد، همه ی وقت هایی که همه رخت ها را در دلم شسته اند انگار!

هی پریدم هزارلای دلم را بجورم بلکه بفهمم کجای این شورزار شده بس که شورت را زده، رد بگیرم حکایتت را! دریغ از آب و هاون!

بعدتر هم که گوشی بی سیم  و باقی قضایا هی وسط این مکالمه دلم خواسته کنارت می بودم بجای اشرق و اغرب مخابرات پایتخت! نشد!

از همان روز تا همین تماس قبلی خدا می داند چندبار آمدم تا تماس و نهیب زدم که کجا!خودمونی فرض کردی خودتو زیادی؟

تماس آخر داد می زنه سوال کردن های پشت سرهمت و احوال پرسی و همه جمله ها که الحمدلله را از چشمی باید خواند که دیدنی نیست و شنیدنی!

همه تلاشت برای آن که مدرک دستم ندهی قبول! من وسط بیداری های شبانه و شیر دادن ها، دعای نصفه ام را به کاریت نمی آید که حواله کنم؟

همه این فاصله های زمانی و مکانی تا خواندن امشبم کاش کنارت بودم تا به قول خودت :بغلم کند و بگوید: «می‌دونم که خوب نیستی، چی شده حالا؟!»

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 1:7 ] [ ]
مطالب مربوط ادامه دارد با تجربه های دیگران، حواشی و پیامدها، ....

اولین مطلب٫پاسخ به کامنت های مهم و نکته دار بزرگواران خواهد بود ان شاالله.

از این که کماکان مشارکت دارید بی نهایت ممنون!

[ چهارشنبه 1390/11/26 ] [ 7:1 ] [ ]
۱. دو شب قبل: وقتی شام خوردن دونفرمان تمام شد توی فاصله ای که منتظر نفر سوم بود، بشقاب ها را یکی کرد و آماده بردن. این یک قدم دیگر به جلو بود. توجه او به این که چه کارهایی را می تواند پیش از پایان وعده غذایی انجام دهد. که خودش یادش بود وظیفه اش را و مثل قدیم بلافاصله بعد از خوردن غذایش بدون توجه به سفره و دیگران بلند نشد برود، تا مجبور باشیم با هزارجور بالا پایین کردن چشم و ابرو و درشت و ریز کردن حدقه و پلک ها بهفمانیم حالا وقتش نیست. فرصت خوبی بود که تشویقش کنم بابت این که بلند نشد و صبر کرده تا خوردن همه افراد دور سفره حفظ شود. موقعیت مناسبی برای حرف زدن از حرمت سفره ( استفاده طلایی از فرصت ها راز موفقیت است اگر نه حتا استفاده از بهترین و جذاب ترین روش ها وقتی ما و فرزندان درون موقعیت نباشیم تقریبا بی فایده است.)

۲. دیشب: از بیرون خسته آمده مهمان هم به زودی می رسد، تکالیفش زیاده پیش دستی می کنم که امشب با من وسایل را گذاشتم روی میزریحانه بغلمه و دارم بدو بدو می کنم که قبل از رسیدن مهمان ها شام صرف شود.  به نبودن کناری های سالاد اشاره می کنه که : حالا اگه با من بود می گفتین چرا نیاوردی خودتون ...

(جدل کردن بچه ها چندین وجه دارد، گذشته از مختصات سنی، آموزش فیلم ها و سریال ها و جامعه پر از تنش و کش مکش امروز، جنبه برخورد ما مهم تر است. به نظرم اگر توی این مدت دست از ایده آل گرایی ام برداشته بودم و فرصت طولانی تری برای ترمیم نواقص بهش داده بودم الان این برخورد را نمی دیدم. یک نکته خیلی مهم دیگر هم هست که باشد به وقتش، وقتی طلبش بود.

یک اصلی وجود دارد و آن این که والدینی که دقیق هستندو تلاش می کنند کارهاشان را به بهترین وجه انجام بدهند و این خصلت هاشان مربوط به ایده آل گرایی است باید بیشتر جلودار خودشان باشند در قبال تصحیح خطای بچه ها (گفته شده بچه های اول خانواده عموما ایده آل گراتر از بقیه اند) 

۳. همین الان که ساعت ۴ بامداده کنار دستم وسایل شام روی میزه، سه چهار تکه بیشتر نبوده ولی کلهمش مانده! گذاشتم برای صبح، نمی دانم صلاح است وقت بدو بدوی صبحش پافشاری کنم که کار را جمع کند و برود؟ بگذارم بماند تا وعده بعد که پس فرداست؟ یا ...

 

پ.ن. کامنت پلی نکته جالبی دارد: من خانواده های فراوانی دیدم که بابت این بحث و جدال بچه ها (بخصوص دختر و پسر) سر کار خانه به ستوه آمدند و گاها بی خیال کمک آنها شدند. فقط از بچگی یادم هست که خانه ی عمه ام این قائله خیلی جالب جمع شده بود. با تقسیم گردشی وظایف!حالا که دقت می کنم می بینم آن جا مساله مسئولیت پذیری به دقت ولی در کمال آرامش اجرا می شد، یادم هست که خیلی خیلی برام عجیب بود که چرا دخترعمه هام و برادرشان از کاری که به عهده شان بود هیچ شکایتی نداشتند، به نظر می رسید عمه جان فقط غذا درست می کنند!

از این که با کامنت هاتون قوت قلب می دهید ممنون ولی حکایت همچنان باقی و نویسنده ناراضی است!

 

[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ 4:29 ] [ ]
ماجراهای اجرایی:

وعده اول: فاطمه سریع سه بشقاب و قاشق چنگال و دبه ماست (!؟) را گذاشت روی میز. نمک نان و ... را فراموش کرد. غذاخوردنش که تمام شد، بلند شد برود. یادش آوردیم که باید چه کند. نه همه ـ وسایل را گذاشت روی سطح open که با میز نیم متر فاصله دارد. خرده نان ها ماند توی سفره! و پلاستیک نان و یک دستگیره.

وعده دوم هم به همین منوال: مضاف به این که هنوز شام خوردن یکیمان تمام نشده شروع کردن به جمع کردن. و در جواب به اعتراض ما سگرمه هاش رفت توی هم: می خوام برم فیلم ببینم.

وعده بعد ـ خواب مانده بود و از ساعت مناسب تکالیفش گذشته بود ـ با اعتراض و ناراحتی گفت: مامان وسط تکلیفامه. ساعت زدم! نمی تونم حساب کنم بعدش خودت باید ساعتشو بزنی ها! (منظورش این بود که عوض 5 دقیقه آماده کردن سفره، 3 ساعت انجام تکلیف هاش را برای معلمش جلوتر اعلام کنم. اگر یک هفته قبل بود من با توجه به چهره ی کوفته ی پدر، خواب آلودگی ریحانه و آوای حزین معده ی خالی خودم  و حفظ اعصابـ  یا می گفتم "این بار اشکال نداره من به جات انجام می دم" و یا بی توجه به  زیر آبی رفتنش، "باشه من ساعتو درست می کنم " می گفتم به فرض این که منظورش محاسبه ی مدت زمانه و در هر دو حالت مهرم حلال می شد و جونم آزاد!

گفتم: نه! ما منتظریم و گرسنه!

بار دوم و حتا بار سوم که با بغض و اعتراض گفت: باشـــــــــــــــــــــــــــه! میارم ولی خودم شام نمی خورم!

پا روی هرچی احساس مادرانه و پدرانه که نه قربونت برم ساعت ده شبه هلاک میشی مادر از گشنگی گذاشتیم و گفتیم : اشکال نداره شام که تموم شد برای جمع کردن سفره صدات می کنیم.

بغض بچه ی گرسنه ی مشق ننوشته  ترکید و در حالی که با قدم های سریع راه میرفت و پاهاش با آهنگ غیظ به زمین کوبیده می شد بساط نصفه نیمه ای مهیا شد.

جمعه صبح ـ خودش صبحانه نخورده بود به خیال این که مجبور نیست بیاورد و ببرد. وسایل همان شکل روی میز ماند و مهمان سرزده مان هم میز را به همان شکل رویت فرمود و ما به روی مبارکمان نیاوردیم که لنگ ظهر است و نان های صبحانه روی میز خشک می شود. وعده بعد با آه و افسوس با پدر هم ناله شدیم که "آخی حیف این نان سنگک تازه ی دوور کنجدی! تا حالا کسی از خوردن نان خشک نمرده عوضش بیشتر می جویم غذا بهتر هضم میشه"

توی این دوهفته هربار یه قصه داشتیم:

1. کوچه ی علی چپ با ناراحتی : مامان میشه بگی باید چی ببرم؟  بلد نیستم .

من اشتباه می کنم و با عصبانیت : یعنی چی؟ نه که نمیشه مسخره است! همونایی که این چند وقت بردی.

باگریه (اگر آرامشم را حفظ کرده بودم باخنده) دست به دامن پدر: بابا مامان نمیگه منم نمی دونم چی باید ببرم

پدر میشن آب روی آتیش: باباجان بشقاب قاشق ماست نان و ...

2. چرب زبانی دخترانه: مامانـــی جونم میشه کمکم کنی خانممون گفته ازت انتظار دارم تکالیفتو خیلی عالی انجام بدی؟ وقتم کمه ها.

من : قربونت برم نه نمیشه مسئولیت شماست حیفه خرابش کنم

3. غرولند نوجوانانه: اه اه حالم به هم می خوره از سفره پاک کردن! چندشم میشه به دستمال سفرش دست بزنم اینا لکه چیه پاک نمیشه؟ من فقط آشغال درشتا رو بر می دارم! به من چه خرده هاش ریخت رو زمین !

ما: آخی طفلکی حالا مجبوری زمینم جمع کنی آخی

4. تیپ عقلای فیلسوف: خودمونیم من هم گشتم عجب مسئولیت سختی را انتخاب کردم. بابا میشه جاروبرقی کنم، عوضش دیگه لازم نیست این خانمه بیاد جارو رو بزنه به در و دیوار. پولمونم هدر نمیره. 

پدر : نه عزیزم شما نگران نباش خدا بزرگه

5. بچه مثبتِ زیر آبی برو: مامانی جونم می خواین من کمکتون کنم؟ این سفره را هم بعدا پاک می کنیم (این "ی" مشکل داره ها توجه دارین که)

من: بله اتفاقا خیلی کمک لازم دارم. لطفا وقتی کار سفره کامل (این آخری را با تاکید می گم) تمام شد بیا کمک.

6. موقعیت سنجانه: مامان حالا که کارنامه ام اینقدر خوبه میشه امشب سفره را پاک نکنم.همین یه بار. خواهش می کنم.

من: هه هه هه

7. عوض بدل کنان : رو به ریحانه: بیا بغلم عزیز دل خواهری ! قربونت برم! مامان من ریحانه را گرفتم داشت بهم ذوق می کرد دلم نیمد میشه سفره را جمع کنین؟! فقط همین امشب.

ما: خوش به حال ریحانه جون چه خواهری داره هم حواسش بهش هست هم می خواد بعد بذاره خواهرشو  و وظیفه شو انجام بده

فاطمه : واقعا که ...

8. من صبحانه نمی خورم شمام نخورین مامان! دیر میشه ها باید زود بریم خونه مامان جون اینا. (منزل مادربزرگ پدریش را رو به پدرش می گه که دیر میشه و خوشبختانه ایشون حواسشون هست)

پدر: نه بابا نیم ساعته فرقش! عجله ای نیست!

9. مقدمه چینی: گفتم امروز تو مدرسه با لعیا چی کار کردیم؟ .... حالام انقدر پاهام درد می کنه که نگو! همش تقصیر این جنوبی خانمه! میشه وسایل یخچالی را من نذارم به خدا پام خیلی درد می کنه!خواهش!

و می تونم همین طور براتون بشمارم تا خود صبح. حیف که حافظه یاری نمی کنه. نتیجه این که هرچه کرد و می کند تا بتواند این کار را تغییر دهد و تبدیل کند از کانال من، پدر را راضی کند یا برعکس. ولی می بیند ما قرص ایستادیم که "همینه! کاریه که خودت انتخاب کردی."

این وسط بعضی وقت ها بدون چک و چانه زدن (که مرض بچه های عصر اطلاعات است) کارش را تمام و کمال انجام داده، حتا شده که زیر میز را هم جمع کرده یا با مقداری جوش شیرین تلاش کرده لکه های سفره را پاک کند (کیفیت). یک روز حتا بدون پیشنهاد ما گوجه و خیارشور را به زیبایی خرد کرد و گذاشت کنار غذا (وسعت). قبلا کسی که سر غذا نبود از این که کدام سمت سفره/رومیزی بیشتر ماست و خرده نان و ... ریخته می شد فهمید فاطمه کجا نشسته و حلق آویز شدن بنده و توسل به هر راهی نمی توانست به این سرعت وضعیت را تغییر دهد. اما حالا او به من می گوید: مامان مثل این که شما خیلی از دستتون نان میریزه ها!!!

منتها این اوج ها همیشگی نیست، یعنی سوای بحث اقبال و ادبار، تثبیت نشده و باید ما مرتب با دقت و حوصله برنامه بریزیم برای این که او از مشغله فراوان و حواس پرتی ما برای نصفه سرهم بندی کردن کار استفاده نکند.

یعنی تا حالا:

مرحله 1: انجام سطحی مسئولیت بدون اعتراض شدید

مرحله 2: اعتراض به مسئولیت انتخاب شده و بلند شدن روی دست ما برای کوتاه کردن ما (این کوتاه کردن اصطلاحیه که جدید یاد گرفتم و خیلی ازش خوشم آمده به نظرم کاملا مناسب عصر بچه ذلیلی است)

کوتاه نشدن ما

مرحله 3: استفاده از همه راه های ممکن برای کوتاه کردن ما و حتی المقدور انجام ندادن  بخشی از مسئولیت  (الغریق یتشبث {املاش درسته؟} بکل حشیش)

انصافا این مرحله صبر ایوب می خواهد. نگاه نکنید که من محض ادخال سرور زهرش را گرفتم و نوشتم هر کدام از این 8 شماره بالا پتانسیل خراب کردن یک شب را داشته و اتفاقا خیلی شب ها را هم خراب کرده همان شب هایی که من کم آوردم بابت بی خوابی و خستگی زیاد یا پدر بابت کسالت و ... ما هنوز در همین مرحله ایم و اگر شد می نویسم باز هم از پست و بلندش.

احتمالا این مرحله بتواند تا چند ماه بسته به مقاومت بچه ها ، تبعیت پذیری شان و رابطه بین پدر و مادر طول بکشد. این دو مورد آخر خیلی خیلی مهم است و من اخیرا تجربه جالبی بابتش دارم. کاش بشود و بنویسمش.

فقط اگر بشود صبور بود و با آرامش این مرحله را رد کرد، طعم شیرین پیروزی زیر دندان خواهد بود.

مرحله 4 : طبق پیش بینی پیروزی است ولی باید دید.


ادامه دارد ...




[ شنبه 1390/11/15 ] [ 7:50 ] [ ]
درباره وبلاگ

گفتی: مسیرها به سویم؛ بعدد انفسکم.
مولودِ مسیرهای گذشته ام و مادر ِ مسیرهای آینده.
پس:
هدایتمان کن به مسیر مستقیمت، ای نور ...
امکانات