اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى سَمیعاً بَصیراً
ای حضرت عشق! ستایش تورا شایسته است که حسین را آفریدی و او را شنوا و بینا گرداندی، چون خودت؛ عاشق رنگ معشوق یافت.
و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی، از مانده ی گل او سرشتی و به شنیدن و دیدن توانمند ساختی و چرا انگار درست نمی شنوم و نمی بینم؟*
وَلَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى خَلْقاً سَوِیّاً
و ستایش برای تو شایسته باشد که حسین را آفریدی و بر مسیر عشقبازی ات. با او چه نیکو آفریدی عشق را همزاد او؛ فتبارک الله احسن الخالقین. و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی از مانده ی گل او سرشتی.
رَحْمَةً بى وَقَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقى غَنِیّاً
و من می پندارم که گرچه تو غنی ای از آفرینش خوبان؛ با آفرینش خون خود، کامم را به شیرینی آن چه عشق می نامند برداشتی. عجب نیکو خلقتی و با نام او عشق بازی می کنم و انگار آفریدی ام تا طعم حلاوتش را بچشم و چه نیکو بهانه ای. فتبارک الله احسن الخالقین! و مرا که حلقه ی بندگی او برگردنم نهادی از مانده ی گل او سرشتی.
رَبِّ بِما بَرَاءْتَنْى فَعَدَّلْتَ فِطْرَتى
ای حضرت عشق! ای آفریننده ی حسین! به آن گونه که آفریدی و خمیر مایه فطرتش عدل بخشیدی، فتبارک الله احسن الخالقین! به سان پدرش که کشته عدالت خود شد.
رَبِّ بِما َنْشَاءْتَنى فَاَحْسَنْتَ صُورَتى
و به آن گونه که صورت نیکویش آفریدی تا دلبری کند و به آن گونه که به حسنت او را آراستی.
(شاهدان کو دلبری زین سان کنند)
رَبِّ بِما اَحْسَنْتَ اِلَىَّ وَفى نَفْسى عافَیْتَنى
به آن گونه که او را نگاهبان بودی و موفق داشتی و پسندیدی که او را قتیل بینی و همراهانش را اسیر و از هر خیری با این پسندیدنت به ما عطا کردی.
رَبِّ بِما کَلاَْتَنى وَوَفَّقْتَنى رَبِّ بِما اَنـَعْمَتَ عَلَىَّ فَهَدَیْتَنى رَبِّ بِما اَوْلَیْتَنى وَمِنْ کُلِّ خَیْرٍ اَعْطَیْتَنى رَبِّ بِما اَطْعَمْتَنى وَسَقَیْتَنى
ای حضرت عشق آن گونه که او را خوراندی و نوشاندی و سیراب شدند خودش و سپاهش از هفتاد و اندی سال تا 6 ماه در آغوش مهر تو، فتبارک الله احسن الخالقین!
رَبِّ بِما اَغْنَیْتَنى وَاَقْنَیْتَنى رَبِّ بِما اَعَنْتَنى وَاَعْزَزْتَنى
و آن گونه که بی نیازش آفریدی و سرمایه اش را خون فرزندانش نهادی و عزتش بخشیدی و ما را به عزت او سرفراز کردی و عزیز داشتی.
رَبِّ بِما اَلْبَسْتَنى مِنْ سِتْرِکَ الصّافى وَیَسَّرْتَ لى مِنْ صُنْعِکَ الْکافى
آن گونه که از مصنوعاتت به حد کافی در اختیار او نهادی؛ صاحب لوا و ساقی و اسب و سیب و خون حنجره و گوش های پاره و خیمه و گاهواره و بند بند های مهر که همه و همه را در طبقی که نمی دانم چه بنامم، پیشاپیش درگاهت به رسم پیشکش هدیه آورد؛ با سر و نه به تن که بَر نی. و نی سواری از ازل شیوه ی عشاق بود.
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ
درود فرست بر حبیبت و خاندان او آن گاه که دخترش رو به پدر هوای شهر حبیب می طلبد پدرجان! رُدَّنا الی حَرَمِ جَدِّنا؛ هوای حرم امن ... تصویرش آتش می زند جان را . و خواهرش رو به حبیب "هذا حسینک" می خواند ...
و این همه را گفته بود در آستانه حرکت و فرونشست آفتاب به افق غربی ِ روز نهم ذی الحجه؛ تا از تو یاری طلبد برای این به قربانگاه آوردن و آمدن.
وَاَعِنّى عَلى بَواَّئِقِ الدُّهُورِ وَصُرُوفِ اللَّیالى وَالاَْیّامِ وَنَجِّنى مِنْ اَهْوالِ الدُّنْیا وَکُرُباتِ الاْ خِرَةِوَاکْفِنى شَرَّ ما یَعْمَلُ الظّالِمُونَ فِى الاَْرْضِ.
بر پیش آمدهاى ناگوار روزگار و کشمکش هاى شب ها و روزها تا روز نهم و دهم و شب یازدهم و صحرا و کودک و خون و آتش و سرهای روی نی و از هراس هاى دنیا و اندوههاى آخـرت نـجـاتش دادی و از شر آنچه ستمگران در زمین انجام دهند، کفایتش فرمودی!
چه خوب کفایت فرمودی که ندید خواهرش جز زیبایی! به برکت دعای عصر نهم ذی الحجه.
و آتش می گیرد جانم از نسیم عید قربان که بوی کاروان را به مشام کربلا رساند و زمین تشنه شد و بی تاب؛ ذبحی عظیم کنار حضرت عشق.
پی نوشت برای حضرت عشق : گرچه نیاز به گفتن نیست و تو خوب می دانی ناتوانی و مرده دلی ام را. خواستم بنویسم نه که نوشته باشم که به برکت حرف حرف این دعا که از میان لب های او به آستانت راه یافت، دم مسیحایی اش زنده گی بخشد مردار دلم را.
* قرار بود طور دیگری بنویسم از ندیدن و نشنیدن هایم ولی انگار تاب واژه های دعا را نیاورده باشم...


