بسم الله الرحمن الرحیم

از بچگی عاشق ِ مهمان بودم. دوست داشتم بهترین چیزها را برایشان بیاورم. مهمان‌ها بهترین لحظاتشان را در خانه‌ی ما بگذرانند، راحت بیایند، راحت بنشینند، راحت بخورند، حسابی خوش بگذرانند و خوشحال‌ترین برگردند خانه‌شان!  

بعد از ازدواج، روزهایِ مهمانی، به همه‌ی آن‌هایی که دست‌پختشان معروف بود، زنگ می‌زدم تا بفهمم با همان گوشتِ یخ‌زده‌ی سهمیه ای یا مرغِ منجمد وارداتی که داشتیم، چطور بپزم که بهترین مزه را زیرِ دندانِ مهمانم بیاورد!

یک بار، خانه‌ی نوعروسی دعوت بودیم. خوش‌رو بود و هنرمند. غذا عالی بود، همه تعریف کردند. عروس گفت: «هر وقت می‌خواهم آشپزی کنم سه بار توحید می‌خوانم و فوت می‌کنم. همه از غذا تعریف ... »

من بقیه‌ی حرف‌ها را نمی‌شنیدم، گنجم را برای پذیرایی یافته بودم. (به خصوص افطاری‌های پُرتعداد سال‌های اول ازدواجمان. هر دو بی‌تجربه بودیم. پول دار نبودیم که برویم سفارش کذا و کذا بدهیم یا گران‌ترین‌ها را بخریم، با شوق، بهترین‌های خانه را می‌گذاشتیم برای مهماان) 

روزهای مهمانی، پیازها را برای سوپِ سفید ریز می‌کردم و سه بار توحید؛ بادام، گردو و پسته را باادویه‌ی من‌درآوردیِ فسنجان تفت می‌دادم و توحید؛ برنج پیمانه می‌کردم، با آب گرم می‌شستم، توحید ... . دلم شور می‌زد، برای تک تک موادِ غذایی می‌خواندم و به قابلمه‌ی مسی فوت می‌کردم!   

                                                

عادت نداشتم غذاها را بچشم، سرِ سفره‌، خودم وقت کم داشتم؛ تا یکی یکی سؤال ها را جواب می‌دادم، چی را چقدر ریختم و چطور، وقت جمع کردن بود. از سفره‌ی آقایان هم خبر می‌آوردند. خانم‌های ساکتِ مهمانی زنگ می‌زدند «همسرمان فلان غذا را پسندیده، چه طوری بود؟» با حوصله، با عشق، به دقت، برایشان می‌گفتم. 

ولی یک چیزی را هیچ وقت نشد، نتوانستم، جرأت نکردم بگویم. تازگی‌ها عذاب وجدان گرفته‌ام! بعد ِ سال ها، برای چندمین بار سراغِ دستورالعملِ غذا را میگیرند. هنوز هم می‌ترسم خیلی ریاکارانه و شعاری بشود، آخر ِدستورالعمل بگویم: سوره‌ی توحید، سه تا! صلوات، هرچی توانستید!

اخیرتر، اگر دلِ خراب یاری کند، به خریدها، بسم الله و آیه می‌خوانم به روحیه‌ی خرابِ آن روز خودم؛ احیانا به حالِ ناخوشِ بقیه، که رویمان به مهمان گشاده شود. وسایلِ محبوبِ دخترها را از جلو چشم برمی‌دارم، نشد"وجعلنا" می‌خوانم از چشم کودکِ مهمان پنهان بماند. نکند اخمی ببیند؛ مادرش دل‌نگران دنبالش بیفتد! یاد گرفتم غذا را نذرِ معصومین کنم، به اسمشان. مادر هم سپرده "وضو بگیر،وقتی پیمانه می‌کنی به عدد 5، 7 یا 14 باشد!" هنوز دوست دارم مهمان‌ها خیلی خوش بگذرانند!

و تازه‌تر به لطف خدا، آموخته‌ام، میزبانِ خانواده باشم. انگار همیشه مهمان خانه باشد؛ خیلی و شدید زمین می‌خورم، بلند می‌شوم با امید (:! 

                     

باهم بخوانیم؟ سوره‌ی توحید را؟                                    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ   

وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ.

راست گفت خداوند علیِ اعلی و من کجاست باورم؟ 

 

پ.ن.مجموعه پست‌هایی که امشب، بابتِ وول خوردنشان توی مغزم، بی‌خواب شدم، به نیت ِ نشرِ خیری است که لایقش نبودم و نیستم. خواننده‌ی بزرگوارِ اینجا را همیشه مهمان دانسته‌ام. آن قدر حبیبِ خداست که خواستم واسطه شوم. همین! خدا را خدا را اگر چشمتان را به ضعف‌ها و آلودگی‌های بسیارم ببندد!... فقط نیت کردم به برکتی اگر برساند، دست مرا بگیرند از باتلاق این هفته‌هایم!  


1. از عهد دقیانوس حرف نمی زنم ها، موضوع مربوط به سال 75 است، 19 سالگی ِ من، انگار همین دیروز بود!


برچسب‌ها: قرآن مأنوس, نوروز, مهمان‌نوازی, نوعروس, مصحف شریف
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۹ساعت 3:51  توسط   | 

بسم الله الرحمن الرحیم 

اگه شهرداری، آب و فاضلاب، صدا و سیما، جماعت راننده ها، نانواها، سوپری ها و  ... تصمیم بگیرن یه پرینت (معادل فارسی؟) از تماس های منزل مادری ما بگیرن، احتمال این که یه کمپین علیه خانواده راه بیندازن، دور از ذهن نیست! چرا؟ بس که با شماره های مربوط به پی گیری تخلفات و روابط عومی هاشون تماس گرفتیم! 

مادر معتقدند مقابل ظلم نباید سکوت کرد. معتقدند اگه لحظه ی وقوع ظلم بتونیم مقابله کنیم که هیچ، اگر نه حداقل باید زنگ بزنیم به روابط عمومی نهاد مربوطه و موضوع را گزارش بدیم! حالا می خواد ظلمی باشه که با آموزش بی اخلاقی در سریال شمعدانی (همون که جناب صحت با اعتماد به نفس کامل روی آنتن برد!) رخ داده یا موضوع قطع کردن درختان باغ های تهران باشه یا استفاده ی فلان نان سنگکی از جوش شیرین ...  

در هر حالتی ما بچه ها یا خودشون مأمور و موظفیم به پی گیری. 

 

پ.ن.  بهانه ی این پست وقتی شکل گرفت که کامنت های ذیل ِ این پست را، می خوندم؛ 
اگه چشممون را جلوی بدی ببندیم و بپوشانیم و رد شویم در آن بدی، در رواجش، در عمق یافتن و ریشه دواندنش، در سرطانی شدنش، شدید مسئولیم!!  

کاش همه سکوت نکنیم و به قول دوستمون حاشیه ی امن برای مزاحم نسازیم! 

 

پ.ن. در قبال ِ کارهای خوب هم وظیفه برقراره!


برچسب‌ها: ظلم های اجتماعی, امر به معروف و نهی از منکر, مادرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۷ساعت 10:39  توسط   | 

 یا؛ حرص می خورم، پس هستم! 


برچسب‌ها: مدارس غیرانتفاعی مذهبی, مدارس اسلامی, ثبت نام, دین, معلم دینی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۴ساعت 8:47  توسط   | 


برچسب‌ها: ازدواج مجدد زنان, همسران شهدا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۳ساعت 13:27  توسط   | 


برچسب‌ها: همسران شهدا, ازدواج مجدد زنان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۱ساعت 13:36  توسط   | 

هرچه ریحانه بزرگتر می شود، هرچه روزها بیشتر می گذرد و هر چه بیشتر تلاش می کنم بین دو تا خواهر تساوی باشد؛ برابری بیشتر شکست می خورد!

یک جفت جوراب هیچ کدامشان برابر نمی شود؛ فرض که آن دیگری هم جوراب لازم باشد! یک جفت لاکِ یک قیمت برای رنگ های دلخواهشان پیدا نمی کنم، وسط ِآن همه رنگ! قرمز ایشان و سبز اوشان!

حالا افتاده ام دنبال این که هر چیزی جای خودش باشد؛ عدالت خیلی سخت تر از برابریست، خیلی!

کی گفت زن و مرد مساوی!؟ حتما حال نداشته به عدالت فکر کند!


برچسب‌ها: نقش فرزندان در تربیت والدین, عدالت, تساوی زن و مرد
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ساعت 10:51  توسط   | 


برچسب‌ها: آیت الله نمر باقر النمر
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۹ساعت 10:35  توسط   | 

 


برچسب‌ها: اینستاگرام
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۱۸ساعت 8:39  توسط   | 


برچسب‌ها: شیعیان نیجریه, شیخ زکزاکی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۵ساعت 8:58  توسط   | 

@quranmanoos  


برچسب‌ها: اینستاگرام, قرآن مانوس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۹ساعت 23:26  توسط   | 


برچسب‌ها: درس های تربیتی از سیاست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۹/۰۶ساعت 15:54  توسط   | 

لینک جدول فهرست کالای ایرانی 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۹/۰۶ساعت 15:44  توسط   |