نماز امروز یکشنبه ذی القعده:

 

دوتا دو رکعت، در هررکعت بعد از حمد، 3تا سوره توحید،   سوره1فلق، 1سوره ناس بعد از اتمام این چهار رکعت، 70مرتبه استغفار، به طوری که استغفار آخر به عبارت لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم ختم بشه

و سپس این دعای کوتاه خوانده بشه:

یا عزیزُ یاغفار اِغفِر لی ذنوبی و  ذنوبَ جمیع المومنین و المومنات فانه لا یغفر ذنوبَ الا انت

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۰۱ساعت 12:21  توسط   | 

دارم فکر می کنم به تربیت شما آقا! 

و هزار مفهوم دیگری که این ور و آن ور شنیدم و همه جمع شدند و حالا همین روزهای نزدیک میلاد شما که هوای زیارتتان دست بردار دلم نیست؛ نخ تسبیحشان را یافتم! 

همین جا و همینک که برای نوشتنِ دیگری از شما بی هوا رو به مشرق ِ خانه نشستم؛ و دیگرتری سهمم شد! 

... 

از سال 74 تا 94 می شود 20 سال. به حساب من بعضی روزها و لحظه ها به قدر سال ها گذشته. همه ی لطف شما این بود که پیش از 74 پایبندتان شوم که برای همه ی شدائد این سال ها یک حانه ی امید داشته باشم! 

جایی که وقتی توی لحظه های سخت، فقط شیرینی مرگ می توانست نوری به رهایی داشته باشد؛ یاد ِ پیرامون ِ ضریحتان امید را زنده کند! 

من همه ی این سالها، گاهی یک بار، گاه بیشتر و گاه کمتر آمدم و همانجا؛ بالای سر که به نماز می ایستند و پایین پا که از شیرین ترین سلام های عالم را تقدیم می کنند؛ و حتا توی زاویه های دیگر صحن و حیاط های نو و قدیم؛ التماس کردم که رها شوم! 

به عقل نارسِ هنوزم؛ نمی دانم چی توی هوای حرم این همه می توانست یک مستاصل را امیدوار کند!   

توی نوشته های این و آنی که به معجزه ی شما رها و رضوان شده بودند، غبطه خورده بودم!  

هی آمده بودم حرم و التماس کرده بودم  

 التماس کرده بودم برای خودم 

و برای ملتمسان "فقط دعا" کرده بودم! 

دو سال پیش در یک سفر خیلی سخت ِ ماه مهمانی آمدم حرم، بارهای دلخوری را زمین گذاشتم و بیش و پیش از خودِ رنج دیده ام، برای رنج دهندگان دعا کردم!  شما یادم دادید!

سال بعد آمدم و باز بار زمین گذاشتم و باز  ...  

سال بعدتر، وسطِ یک طرحِ پژوهشیِ بی ربط؛ شنیدم "کسی که زائر شود و درخواستی نکند، چیزهای عجیبی گیرش می آید". شما خواستید!

... 

 غدیرِ گدشته، آمدم و فقط برای "دیگران" زائر شدم و التماس کردم، بی آن که به من سپرده یا حتا دانسته باشند! 

...

بیست و سوم امسال بعد از یک احیای دشوار، یادم دادید که برای ملتمسان حتا ـ که بار قبل نائب الزیاره شان بودم ـ "فقط التماس کنم که فرج شود!  

خیلی سخت بود؛ که ساعت استجابت دعا که آدم فکریست قدرِِ آینده عمر و فرصتی دارد یا نه، در جوار شما با تمام رنج های نو به نو بنشینم روبه روی ضریح و بگویم: آقای من! نه خواسته ای برای خودم دارم نه ملتمسان دعا؛ فقط آمده ام برای فرج التماس کنم!!  

با همین دستان خالی و قلب وارونه، هر چند که در زشتی های درونم نوری به فرج نباشد!!!

آدمی که یادش دادید با دست های خالی و قلب وارونه رو به قبله بنشیند سر سجاده برای فرج، هر روز شرمنده تر می شود؛ ولی مایوس نه!! 

این است یاد دادن های شما!!

 

پ.ن برای همه ی زائران ِ آستان ِ رافت و رضا: سلام ما را برسانید ملتمسانه! 

** عنوان می توانست این باشد ... چرا  "التماس دعا" گفتن را سالهاست دوست ندارم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۳۰ساعت 14:58  توسط   | 

ترم پیش یک دانشجو داشتیم از جمهوری های همسایه ی شمالی! به نام Omar.  

بنده ی خدا افتاده بود میان شاگرد برترهای کنکور.  

درس برای کاربلدها هم سخت بود، چه برسد برای این بنده ی خدا که فکر کنم از ریاضی و محاسبه قدر راهنمایی هم نمی دانست!  

با یک خانم دانشجویِ مهمان، برایشان کلاس های جداگانه گذاشتم.  

یکی از جلسه های آخر گفت نگران نمره اش است. مسافر ِ شهر خورشید بود! 

متعجب و مصادره گرانه پرسیدم: زیارت می روید یا سیاحت! ایران شهرهای سیاحتی دیگری دارد!  

گفت: زیارت!  

گفتم چرا؟ مگر می شناسید امام رضا (علیه السلام) را؟ 

گفت: بله خیلی آدم خوبی هستند ولی خب ما نمی گوییم خلیفه باشند! مثل شما! ... 

من انگار جملات بعدی را نمی شنیدم! 

...  

نه آن قدر سن داشت که بتواند با لطایف الحیل راضی ام کند شماره بگیرد و تکالیفش را تلگرامی بفرستد؛  

نه ازین پسر دخترهای لفاظ بود که به هزار ترفند دنبال امتیاز گرفتن از خانم مدرس های جوان هستند!! 

فقط بلد بود از معدن رحمت و رافت به لهجه ی تاجیکی تعریف کند! 

وقتی برگشت زنگ زده بود که نتیجه ی نمره را بپرسد؛ ولی من دوست داشتم حال ِ زیارتش را بدانم!

 

 

  


برچسب‌ها: ذکر
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۳۰ساعت 14:7  توسط   | 

شب اول ذیقعده وسط بی خوابی؛

یادم آمد وقتی دوستم پیشنهاد آقای خواستگار را مطرح کرد، همان شب برای بابا تعریف کردم. چقدر راحت گفته بودم!!

 


برچسب‌ها: پدر دختری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۶ساعت 9:50  توسط   | 

فقط چند دقیقه وقت دارم در حد معرفی اینجا

http://www.flylady.net/d/getting-started/flying-lessons /

1. عارفه قدسی زاده ی عزیز باعث آشنایی من با اینجا شدند.

2. توضیح مختصر: روش های انجام منظم و با کیفیت و از همه مهمتر کوتاه برای انجام کارهای خانه.

تمرین های ساده گام به گام و منظم که به تدریج باید انجام شود.

 

وقت داشتم جز به جز برایتان می نوشتم. فعلا همچنان که برای من دعا می فرمایید که فرج حاصل شود، نگاهی بیندازید تا بعد.

پ.ن. فقط مانده خواجه حافظ شیراز بداند از تنها خوری بیزارم

:) 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ساعت 9:10  توسط   | 

بچگی فکر می کردم کارخانه ماشین سازی را آدم های بی فکر می چرخانند چون توی هیچ کدام از آینه های  ماشین نمی شد خودم را کامل ببینم. نه تمام تنه، نه نیم تنه و نه حتا صورت!  

حالا فهمیده ام ماشین سازها خیلی فکورند، حواسشان بوده که رانندگی یعنی ندیدن ِ خودت! 

آینه هایش هم حکیم اند؛ وسایل دیگر بینی!  

توی هیچ کدامشان خودت جا نمی شوی، بس که باید بقیه را ببینی! 

  

پ.ن. حالا فکر می کنم راننده های امروزی خیلی بی فکرتر از ماشین سازهای کودکی ام هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۹ساعت 16:10  توسط   | 

 

همزادیابی باید چیزی شبیه به همزادپنداری باشد

Koochak.blog.r 

با بی شمار تشکر و احترام برای معرفی اینجا


برچسب‌ها: مادر دختری
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۵ساعت 7:3  توسط   | 

با تشکر از آقای الف نویسنده وبلاگ صواع 

این جا را ببینید! 

چند سالیست بیش از قدیم و جدی تر با تکثرگرایی در وسایل و لباس و حتا خوراک جسمی و فکری درافتاده ام، اما در عمل بسیار ناموفق تر از تصورم بودم!  

این ماه ها خیلی دنبال روشی بودم که بدون نمرکز و وقت زیاد برای خلاصی از شر شلوغی های پیرامونی و به قول این وباگ مینیمال سازی استفاده کنم!   

چیزی که برای زندگی امروزی و به خصوص کودکان و تمرکزشان ضرورت / اولویت دارد.

در بررسی مختصر فعلی حدس می زنم زیربنای فکری من و عارفه قدسی زاده ی بزرگوار، تفاوت هایی داشته باشد. هنوز وبلاگ و صفحه شان در اینستاگرام را زیر و رو نکردم؛ 

ولی به روال و عادت حیفم آمد تنهاخوری کنم!   

باشد که مفید افتد!

 

پ.ن خواهش می کنم کامنت ها را با آدرس بگذارید 

تمام آدرس ها و لینک هایم را بلاگفا بلعیده!!! ):


برچسب‌ها: معرفی مسیرانه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت 15:57  توسط   | 

1. از اولین وقفه در بلاگفا، مثل آدم هایی که کسشان یک هو از پا می افتد شدم. هی می روند می آیند سر می زنند ببینند چه خبر؛

روز دوم و سوم از دکتر و پرستار سراغ می گیرند؛

و یک جایی که خبر های آخر آمد؛ حسی شبی مرگ داشتم!

نه این که بلاگفا یا مسیر مهم باشدها! نه!

ولی یک مرتبه نبودنش، بی خبری اش، درست مثل مرگ بود!

با خودم می گفتم آن همه کامنت! آدرس های دوستان، نکات خصوصی که ازشان کپی نگرفته بودم، شماره ها و ...

درست مثل همه ی دارایی های اعتباری دنیایم ...

فکری ام که وقت رفتن چقدر حسرت دارم!

 

2. نبودن بلاگفا و اتفاقات خوب:

کلی وقت ذخیره کردم! رفتم سراغ فرزندان پیشینم در پلاس و فارسی بلاگ و پرشین بلاگ! چیزهایی نوشتم؛ و معنی آزادی از نگاه های آشنا را چشیدم! عجب نعمتی!

و اتفاقاتی نو افتاد در اینستاگرام و شبکه های مجازی!

...

و فکر کردم به مهاجرت از بلاگفا، به مقصد حتا!

 

و ...

 

 آخرین دهه این ماه، مسافر خورشیدم؛

دعا هم که التماس نمی خواهد!

 

پ.ن. یک نسخه پشتیان دارم و قصد کردم مطالب را پشت سرهم بفرستم. درین فاصله فرصت نداشتنم و پاسخ گو نبودم را به بزرگی ببخشایید!

لحظه هاتون پربهره، قدرهاتون بعافیت!

 

پ.ن دوستان لطفا آدرس خود را در کامنت بگذارید؛ تمام لینک ها و آدرس ها را هم از دست داده ام!

مهم : پیش از دست دن به هرچیزی در وبلاگتان اول این جا را بخوانید تا بتوانید مطالب را باز گردانید.اگر هم دست زده اید و مطالب رفته، همین جا درباره روش توضیح داده!

http://ironmard.blogfa.com/post/35

 


برچسب‌ها: ایام
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۳ساعت 14:40  توسط   | 

یک سال از مطالب نیست!

انگار فرزند یک ساله ات را ازت گرفته باشند!

من، مریم مقدس طفل ذهنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ساعت 11:3  توسط   |