ای کاش عوض ِ چرخ زدن توی پاساژها و لابه لای مردنماهای امروزی ِ کاسب؛ می افتادیم دنبال ِ ایفای حق ِ همسرانمان؛ به فرزندانمان یاد می دادیم حرمتِ امرِ پدرشان را؛ یادشان می دادیم ولایت پدر تا آخر عمر جاری است!  

 

کاش برکات ِ پدیرش ولایت پدر و همسر را می دانستیم! 

کاش!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت 17:25  توسط   | 

آمدم ماجرای اولین تنبیه ریحانه را بنویسم؛ پرید! 

رفتم توی آرشیو به یاد سال های پیش رسیدم به این احادیثی که پیش از 13 رجب انتخاب کرده بودم: وقتتان به نوشته های پست هدر نرود؛ فقط احادیثش را ببینید! 

+  7روز مانده به روز ِ میلاد 

+  6 روز مانده به میلاد 

 

 

+ 

+ 

+ 

+


برچسب‌ها: ذکر
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ساعت 9:23  توسط   | 

اگر پول دار شدم؛ همین قدری که بتوانم یک طرح پژوهشی به یک آدم ِ عاقل سفارش بدهم؛ 

می روم یک آدم عاقل پیدا می کنم که برای خانم های این سرزمین اولویت های وظایفشان را در بیاورد! 

از کجا؟ 

 قطعا از مسیر وحی و عقل! 

دق کردم از بس غصه ی این خانم و آن خانم را خوردم که نمی دانند حقشان و تکلیفشان را! 

بعد می روند سنگی در چاهی می اندازند که هزار تا عاقل نمی توانند درش بیاورند! 

 

پ.ن. آیا برای آقایان چنین سفارشی لازم نیست؟ 

قطعا که لازمست و بسا اولی تر ولی من که مرد نیستم تا غصه خورشان باشم! در ضمن همین چند تا محرم و فامیلی که نم نمک غصه شان را می خوریم بسِ مانند!!! 

  

نمی فهمم نهادهای اجتماعی چه می کنند! این همه سازمان و ارگان دولتی و عمومی به چه مشغولند! پژوهشگاه خانواده؛ نهادهای مدعی ِ خانواده و ... 

حتا نمی فهمم حوزه های علمیه بخصوص بخش های خواهرانش مشغول چه هستند!


برچسب‌ها: حق و تکلیف
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ساعت 16:8  توسط   | 

 کمی نعمت شماری پیشواز رجب. 

(:

 یک جفت کبوتر چاهی گیج و یک زوج قمری کودن داریم هی می آیند توی تراس روی نازک ترین جای ممکن که برگ هم نمی ایستد, خانه بسازند! 

هی چرخ می زنند توی فضای لای گلدان ها و شمعدانی های بینوا، برگ برگشان می کنند، بلکه یک خانه ای برای عائله دست و پا کنند! شاخه های آورده شان را می ریزند روی زار و زندگی ِ ما! نه می فهمند، تراس یخچال کمکی ماست، نه می فهمند این لباس ها با چه آب و وقتی این همه سفید شده اند!!!!

حرصم را در آورده اند، آن از کپه کپه کودسازیشان روی تراس و هرچه در آنست و بوی مرغ داری گرفتن ِ زندگی، این از مونث های بدبختی که به امید این دو تا حیرانند!  

 

بیایید خدا را شکر کنیم که همسرانمان کبوترچاهی و قمری نیستند وگرنه مثل این دو تا مونثِ بی نوا که از اواخر بهمن تا حالای آخر فروردین سه ماهست توی فضای تراس سرگردان مردانشانند؛ آواره ی کوچه خیابان بودیم!  

 

پ.ن. همسر محترم هر تدبیری بود برای برهم زدن زندگی های نیمه شان کردند؛ یکیشان آمد عدل کنار ِسر ایشان روی طناب نشست؛ تهدیدشان کردند که "الان کبابتان می کنم!" ولی دریغ از ذره ای التفات.  

هر کسی راه حلی می دهد بنا به روحیاتش: یکی گفته سبد بگذار گوشه امنی برایشان، دیگری تشویق می کند که پرنده توی خانه خوبست! عده ای پیشنهاد ِ تور کشی ِ تراس را داده اند ما هم ماندیم معطل؛ هنوز دلم نمی آید ته مانده ی سفره را گوشه ی تراس نتکانم!

پ.ن. خوشا رجبیون!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ساعت 10:8  توسط   | 

این یک تبریک است و درود:   

برای همه ی زنانی که کوچکترین شباهتی به حضرتشان دارند؛  

برای همه ی زنان و مادرانی که همه سال و سال ها هدیه دادند و هرگز هدیه نگرفتند 

برای همه ی زنانی که تا سپیده ی فردا چشم انتظار یک تبریک ساده خواهند ماند 

برای همه زنانی که به مصلحتی طعم مادری را نچشیدند ولی مادریشان را نثار دیگران کردند  

و هزاران درود تقدیمِ

مادرانی که واسطه ی فیض ِ خوبان شده اند و همه ی مادرانی که وجود خوبان این عصر را مدیونشانیم!  

و هزار هزار درود تقدیم خدیجه مادرِ فاطمه ام ابیها:

اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الصِّدِّيقَةِ فَاطِمَةَ الزَّكِيَّةِ حَبِيبَةِ حَبِيبِكَ وَ نَبِيِّكَ‏ وَ أُمِّ أَحِبَّائِكَ وَ أَصْفِيَائِكَ الَّتِي انْتَجَبْتَهَا وَ فَضَّلْتَهَا وَ اخْتَرْتَهَا عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ‏

اللَّهُمَّ كُنِ الطَّالِبَ لَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ اسْتَخَفَّ بِحَقِّهَا وَ كُنِ الثَّائِرَ اللَّهُمَّ بِدَمِ أَوْلاَدِهَا
 

اللَّهُمَّ وَ كَمَا جَعَلْتَهَا أُمَّ الْأَئِمَّةِ الْهُدَى وَ حَلِيلَةَ صَاحِبِ اللِّوَاءِ وَ الْكَرِيمَةَ عِنْدَ الْمَلَإِ الْأَعْلَىفَصَلِّ عَلَيْهَا وَ عَلَى أُمِّهَا صَلاَةً تُكْرِمُ بِهَا وَجْهَ مُحَمَّدٍ (أَبِيهَا) صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‏ وَ تُقِرُّ بِهَا أَعْيُنَ ذُرِّيَّتِهَا وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّي فِي هَذِهِ السَّاعَةِ أَفْضَلَ التَّحِيَّةِ وَ السَّلاَمِ‏

 

پ.ن نمی فهمم وقتی امام آن را روز زن نامیدند چگونه به روز زن به عنوان همسر و مادر منحصرش کردیم؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۱ساعت 16:40  توسط   | 

 یا  ما مادرهای شکارچی!

1. از کم سعادتی های بزرگ من این که موفق نمی شوم با بچه ها قرآن بخوانم و گوش بدهم. فقط گاهی از طرف حضرت حق (لابد به واسطه ی دعای مادری، دوستی ... ) یکی محکم می زنند پس ِ گردنم و یادم می افتد؛ اع قرآن خواندنی با بچه ها هم می شود داشت!  

اگر اشتباه نکنم سال قبل همین حوالی از آن پس گردنی های محکم خوردم و تصمیم گرفتم قبل از خواب برای ریحانه یکی دو سوره کوچک بخوانم. با همان زبان نصف و نیمه ولی همیشه درازش اعلام کرد: ازینا نخون دوس ندالم!  (در کل در برابر شنیدن هر متنی که معنی اش را نمی فهمید، مقاومت می کرد) 

من با چند موسیقی و صوت مختلف امتحان کردم و پیاپی ضایع شدم، ضایع شدنی. از آن جا که پس گردنی مزبور خیلی محکم بود، به دلم افتاد بهش بگویم : "بذار برات سوره کوثر بخونم". {کوثر، دختر با نمک و بسیار دوست داشتنی و بخصوص سایلنت آن زمان ِ خاله سعیده، که ریحانه یک دل نه صد دل، عاشقش بود. ( آیکون مامان سواستفاده چی همواره همزاد منست! (:  )

ریحانه : کی؟ توثر؟ توثر ِ خاله سعیده؟ 

من : بله. بسم الله الرحمن الرحیم انا اعطیناک الکوثر فصل لربک وانحر ان شانئک هو الابتر

نه یک بار و سه بار که بارها و بارها مجبورم کرد کوثر را تا قبل از بخواب رفتنش بخوانم. آن شب و تا چند شب فقط باید آیه ی اول که "کوثر" داشت، را می خواندم.

گذشت و به برکت ِ اسم کوثر، به ذهنم رسید از علاقه شدید ریحانه به زیتون، استفاده کنم!   

بعد در یک آخرِ شب از هفته های پاییزی که به فیل و خرطومش علاقمند شده بود؛ کلاه سوم سرش رفت و به شنیدن سوره ی فیل معتاد شد.  

اوایل با همه ی یک کلامی ِ مختص آن زمانش مجبورم می کرد فقط همان آیه ای را بخوانم که کلمه ی مورد علاقه اش را دارد. ولی کم کم آرام می گرفت تا بقیه ی آیات را هم بشنود!

حالا چند ماهی بود که از کوثر شروع می کردیم و به قصه ی ابابیل ختم می شد! 

چند هفته پیش یکی از شب ها: 

ریحانه : مامان توثر و بخون!   

من: بسم الله الرحمن الرحیم انا ...

ریحانه : حالا فیلو بخون 

 بسم الله الرحمن الرحیم .. 

ریحانه : روغنو بخون 

!!!! روغن چیه مامان!؟ 

ریحانه : روغن دیگه همون که با سالاد می ریزیم و آب غوره!  (حالا ماه ها بود که زیتون نخورده بود در عوض سالاد و روغن زیتون را خیلی دوست داشت)

آهان منظورت روغن زیتونه !!!  (:  باید بگی سوره زیتون رو بخون.  بسم الله ... 

ریحانه : مامان خیارو بخون!!!!!  

خیار دیگه چیه مامان جان؟! خیار نداریم! اینو دیگه مطمئنم نداریم.

ریحانه: خیار؛ خیار دیگه؛ خیارو بخون!  

کی برات خونده؟ 

ریحانه : هیش کی؛ حیش کی نخونده. خودت باید بخونی، بخون، خیارو بخون! 

 

تا من باشم برای خواندن قرآن، دست به دامن عواطف و علائق بچه نبرم!   

 

ماه هاست که ریحانه بی اصرار ِ بی جهت بر حفظ و تکرار، سوره کوثر را حفظ است.  

 

این را نوشتم تا از سعیده ی خیلی عزیز و آقای ج بابت انتخابِ زیبایشان و از کوثرِ نازنین، بابت ِ دوست داشتنی بودنش تشکر کنم؛

و یادم بماند انتخابِ نام نیکو چه برکاتِ پیش بینی نشده ای به همراه دارد!

همگی در حصنِ پروردگارِ حضرتشان (سلام خدا بر آنان)! عید پیش رو، مبارک و پربهره!  

 2. همین قصه را درباره ذکرها و شور گرفتن آخر هیئت داشتیم. ریحانه از شور گرفتن می ترسید، صداهای سینه زنی و خاموشی چراغ ها و هیجان مداح به هم می آمیخت! توی گوشش می گفتم بیا من و تو "یا فاطمه" بخوانیم! به اسم آاهریش انس داشت! بعد پیشنهاد می داد یا زهرا بخوانیم (به اسم خاله و دخترعمه). سختی قصه آنجا بود که می خواست تسری بدهد به "یا مامان" و " یا بابا" و بقیه فامیل! 

پ.ن. نمی توانم بگویم برای آدمی که همیشه از تکرار فرار کرده، تکرار آیات این چند سوره به اصرار ریحانه چقدر دلنشین بوده است! کی باشد به معجزه بودن مصحف شریف ایمان بیاورم؟ 

پ.ن. و منی که به دعای خیرتان سختِ سخت محتاجم!


برچسب‌ها: نام گذاری فرزند, ریحانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ساعت 17:15  توسط   | 

اگر زنی هستم که بیستمین روز زن را تجربه می کند، به شما خواهم گفت هیچ هدیه ای برای یک زن ارزشمندتر از "اعتماد" نیست!  

با اطمینان به شما می گویم ماندگارترین هدیه ای که به زنِ زندگی خود خواهید داد، صداقت و اطمینان است! حتا اگر ترش رو و بدزبان هستید، حتا اگر دست بزن دارید، حتا اگر با یک من عسل خورده نشوید، اعتماد زن را از خود سلب نکنید! به زن خود دروغ نگویید؛ پنهان کاری نکنید!  

اگر دلتان پیش دیگری مشغول است مرد باشید و پای دردسرش بایستید؛ خودتان به او بگویید که دیگری ای یافته اید! مرد باشید لطفا!   

اگر زنی هستم که بیستمین روز میلاد را تجربه می کند به شما خواهم گفت هیچ هدیه ای ارزشمندتر از اعتماد نیست! با اطمینان می گویم ماندگارترین هدیه ی مردِ شما صداقتش است، حتا اگر هیچ هدیه ای برای شما نخرد!

قدرِ این هدیه ی مردتان را بدانید!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۸ساعت 9:21  توسط  

1. شب عید یکی دو روزی؛ خدا به داد ما رسید و ریحانه نشست پای کارتن های شبکه پویا بلکه بتوانیم زندگی را بتکانیم، روزی یک ساعت مثلا!   

- سلام ریحانه جون 

= من زوروام! 

- ریحانه جون بیا! 

= من زوروام! (یعنی نمیام)   

(دیدنی های عید) :

- اقوام: سلام ریحانه خانم! چه خانمی شده! 

= (بعد از ایما و اشاره ی ما و هلاک کردن خودمان برای جواب سلام دادن) من زوروام، شمشیر گرمزم دارم! 

(بازدیدها):  

- اقوام : سلام زورو خانم!

= زورو نه؛ امپراطور جومونگ!!    

{بزنم لهش کنم ها! نه بابا تقصیر شبکه پویاس دیگه! حالا یکی بیاد منو بزنه له کنه}

2. کله سحر بیدار شده قوزکِ داخلی پاش رو نشون میده. میگم: بخواب مامان! 

- این چیه؟ 

= (اسمش را یادم نمیاد): غضروف ِ مچ پا! 

- (بعد بیرونی که تپل تره را نشون می ده) این چیه؟ 

= (بازم یادم نمیاد) اون یکی غضروفِ مچ ِ پا!  

- مامانش کو؟ 

= بنظرت کو؟ 

- رو پای شماس؛ 

- آهرش م رو پای فاطم ِ (خودش فاطمه رو مخفف کرده)  

- باباشم رو پای باباست (خنده ی قهرمانانه!)  

3.  امشب قبل از خوابیدنش و آزادی من:  

{ریحانه با اشاره به من}: خانمِ بابایی!  

من:درسته، همسرشون هستم! 

- {بلند} نه نیستی!  

= پس کی همسرشونه؟ (کلی جسارت بخرج دادم همچین سوالی کردم)

 - {اشاره به لوستر!}: این! 

( توضیح پدرش درباره مترادف های همسر!!!)

- {خیلی بلند} نه نه نه! مامان، همسر نیست، شما همسری؛ دایی همسره! باباجونم، همسر نیست؛ فقط باباجونِ منه!  

(دایی لپشو می گیره. او هم خوشش نمیاد کسی لپشو بگیره؛ تازه فوری هم پس می گیره می ذاره سرجاش! اگر لپشو نمی گرفت، ایشونم همسر نبود، داییِ اوشون بود! دایی ِ زورو! تازه دایی مجرده و اگه لپشو نمی کشید، حقِ همسر بودن ازش سلب می شد!)

4. ظهر تو مسجد؛ دوست داشت رو صندلی ها نماز بخواند، من و مامان رو هم دعوت می کرد. من قامت بستم و مامان توضیح می دادند براش؛ که یک خانمِ روی صندلی نشین بهش گفت: تو که نباید رو صندلی بشینی. صندلی مال ما چَپَر چُلاقاس!  

ریحانه: بد! بد! بد! 

من سر نماز: ||:   (خدا مرگم به عربی چی میشه؟ برا دفعه بعد می پرسم) 

مامان: (لابد مستاصل از حجم صراحت لهجه) 

خانم: چرا مگه از من بدت میاد من که چیزی نگفتم! من همونم که می خواستم بهت شکلات بدم مامانت نمی ذاشت می گفت برات بَده!  

 ریحانه: مامان جون بریم! این بَده! بریم اونور که کسی نیس! بریم مسجدِ شما.

- {نمازم که تموم شد} مامان این خانم تپله حرفای بدی میزنه! بده خیلی! کاش نمی یومدیم این مسجد! 

= من : {هرچی گِلِ به سرم!} مامان جان خانم تپل نگو،  

-{وسط سخنرانی من} مامان خیلی حرفای بدی می زنه، خیلی!  

=چیز بدی نگفتن که. فقط گفتن صندلی برای ماهاست که چپر چلاقیم یعنی نمی تونیم رو زمین نماز بخونیم! (خطای استراتژیکم و تکرار کلمه)

- مامان جون این خانم چپر چلاقه خیلی بده! خیلی بده! {یعنی تو عمرش دوتا چ و قاف را درست تلفظ نکرده حالا همچین بلبل شده واسه من لفظ قلم حرف می زنه! در ضمن تعویض ِ موضوع گفت و گو را دارین!}

من : ببین چند بار می خواستن بهت شکلات بدن. یعنی مهربونی کردن، یعنی دوستت داره!  

ریحانه: الان بِده خب! 

من : ||:  {هرچی گله به سرم! یعنی چه کنم با فردایِ تویِ زبل! } 

 

توضیح: یعنی اینو نوشتم فقط ادخال سرور باشه؟ خیر! نوشتم که پسش دعوا راه بندازم که آخه چرا کامنت میگذارید انتظار جواب دارید؛ بدون آدرس! آن هم کامنتِ خصوصیِ سوال دار! خب نکنید این کار را با من! گناه دارم! 

 کجا بگردم دنبال آدرس وبلاگ شما؟ دنبال رمز پستی که n روز قبل ارسال شده؟ کجا یادم باشد چی به کدام ه؟ حتا اگر یادم باشد، یک آدرس بزنید تو این نوار آدرس سایت کاری ندارد که! 

من مادر ِ زوروام، رحم کنید! تو کامنتهایتان آدرس وبلاگتان را بگذارید! حتا شما دوستان عزیز!


برچسب‌ها: سه و نیم سالگی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۷ساعت 2:22  توسط   | 

نوجوان وقتی 4 یا 5 ساله بود، دارایی هایِ همبازیش به چشمش آمد. همبازیش هر هفته، کلی اسباب بازی جدید می خرید. پیش می آمد که مدتها دلش چیزی می خواست. به ما می گفت و نمی خریدیم. برای همبازی هم از جدابیت ِ آن چیز می گفت. چند روزی نمی گذشت که همبازی عوضِ یکی، یک مجموعه (کلکسیون) از آن چیز عایدش می شد. از منزل همبازی برمی گشتیم و بنا می گذاشت به گلایه، به مقایسه و گلایه! 

قصه دو بخش داشت: بخشی از  مقایسه درباره ی داشته هایِ همبازی نادرست بود و بخشی درست بود!  

چه خودِ اسباب بازی نادرست بود یا روش ِ به دست آوردنش (هر روز یک اسباب بازی)؛ یا ویژگی تربیتی (برآورده کردن همه ی آرزوهای فرزند به راحتی)!

1. درباره ی بخش نادرست توضیح می دادم؛ از عوارض و عواقب ِ آن مدل داشتن، بسته به سن و درک دخترم می گفتم. مثلا از باربی مثال می زدم "باربی باعث شده بچه های ما کارهای جالب به فکر خودشون نرسه و هی بخوان ببینن باربی چه کارِ جالبی می کنه" . "همبازی بعد از مدتی نمی تونه خیلی موفق بشه چون تلاش را یاد نمی گیره یا یه جایی می رسه که دیگه هیچ چی خوشحالش نمی کنه" .  

2. بزرگتر که شد از سختی های فامیل هایی که دوستشان داشت و موفق بودند، از سختی های کودکی آن فرد می گفتم. (در دید و بازدید به بهانه ای پای آن رنج ها را وسط می کشیدم تا از زبانِ فرد بشنود!)

3. از سختی های کودکی خودم و خاله ها و دایی، که خاطره های قشنگ شده می گفتم. خواهر و برادری دورهم می نشستیم از سختی ها و نداشته های کودکی و الان به طنز می گفتیم. او می خندید. هنوز می خندد و زهرِ سختی های ما و خنده های دورهمی مان برایش نوشدارو می شود.

4.  مقایسه می کردم مقایسه با همه چیز؛ مثال می زدم از داشته هایش در برابرِ داشته های همبازی. 

 "تو دو تا خاله با فاصله سنی کم داری که خیلی با هم خوش می گذرونید؛ همبازی چی؟"  اندازه اتاقت را مقایسه کن با اتاق همبازی. مدرسه ات را با مدرسه او و هزینه هایش؛ ...

5. به مثال زدن ادامه می دهم. تا بتوانم مثال ِ نو می زنم. قدیم می گفت: "اون دفه بعضیاشو هی به خودم دلداری می دم. ولی مامان آدم بعضی وقتا واقعا دلش آب می شه" این را می گفت و  آلوچه آلوچه اشک می ریخت!   

6. گاهی از داستان های آدم های پست قبل برایش می گویم. داشته های آدم ها در برابر سختی ها. نداشته های آدم ها در برابر راحتی هایِ نداشتن. 

 تا برسم به این جا که "هرکسی یه چیزهایی داره و یه چیزهایی نداره. در عوضِ چیزهایی که داره، سختی هایی را باید تحمل کنه 1 و در عوضِ چیزهایی که نداره، راحتی هایی نصیبش می شه 2 .  

معمولا نمی دونیم دیگران چه چیزایی ندارن یا از سختی های داشتن هاشون خبر نداریم. وقتی سختی هاشونو برامون تعریف کنن، متوجه می شیم طاقت سختی آن ها را نداریم! بعد می گیم خدا ممنونم فلان چیز را بهمون ندادی!

 

** توی دیدو بازدیدها و گپ های فامیلی و دوستانه هم داشته های آدم ها را پیش رویشان می آورم و کنارش قصه ی آن ها که حسرت این داشته را دارند!

معمولا سرگذشتی یادم می آید از یکی که جنس ِ مورد حسرت ِ این فرد را دارد و دردسرهای این داشتن. 

می رسم به آن جا که "هر کدام از ما طاقت همین وضعی را که درش آزموده می شویم، داریم، درین وضع چیزهایی یاد می گیریم و قوی می شویم. حتا اخلاق های خوبی پیدا می کنیم ـ مثلا فلان روحیه شما.

ما به احتمال خیلی زیاد تاب و تحمل وضعیت های دیگران را نمی آوریم ولی حسرت ِ دارایی آن ها را می خوریم"! از رنج ها و نداشتن های خودم به طنز می گویم و عاقیت خیرشان . هر دوروی سکه را نمایان می کنم؛  

که بیشترمان نسیانی بزرگ داریم نسبت به داشته های خودمان و نداشته های دیگران!

مقامی هست به نام تبدیل کردنِ تهدیدِ مقایسه به فرصت.  

می شود این مقام را یادِ آدم ها داد، گوشه ی فرصت هایی که به واسطه ی نداشته هایشان، می توانند داشته باشند؛ نشانشان داد. 

گوشه ی تهدیدهایی که داشته های دیگران، می آورد!  

 

* لازم است یادآوری کنم که برای خودم هم قصه می گویم؟ 


 1. اگه پدر ز همه چی براش می خره ... در مقابل برای کارهایی خیلی سخت گیرند مثلا اجازه نمی دن اردو بره! 

2. تمیز کردن و جادادن ان همه اسباب بازی، آب شدن دلِ بچه های دیگه ...  


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید, گپ و گفت
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۵ساعت 9:35  توسط   | 

1. آدم ها مقایسه گرند؛ حتا مصداق این جمله اند: مقایسه می کنم، پس هستم. 

...


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید, گپ و گفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۸ساعت 10:31  توسط   | 

1. حرف منشا خیروشر است! خوبش هم درد سر دارد؛ شنیده بودم سکوت حکمت می آورد مومن و کافر ندارد و گاهی آزموده ام ولی برای دیدارهای نوروز؛ سکوت همیشه ممکن نیست ...


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید, گپ و گفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 8:8  توسط   | 

بعضی فامیل ها این رسم را ورنداختند، بعضی هم به زباله کشیده اند! هرچه بوده سنت ِ پیشینیان و پسندیده دینی بوده ولی وضع کنونی و جیب ِ ما و دیگران چیست؟ ...
برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید, عیدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت 15:54  توسط   | 

1. سالهای سال اسکناس عیدی گرفتن و حساب کتاب های مربوطش را دوست نداشتم، بخصوص از دست بعضی ها! گر چه کی از پول بدش میاد؟!  

...


برچسب‌ها: نوروز, دید و بازدید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ساعت 7:0  توسط   | 

برای دیدن اصل مطلب + این خانه ی پدری خلاق  را ببینید

 

 


برچسب‌ها: وبلاگستان مصطفی رحمان دوست
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 12:40  توسط   | 

1.  از مرد جوانی می گفت؛ "از بچه بسیجی های محل. برای پیدا کردن خانه اصلی منافقین، شده بود هم شکل آن ها، رفته بود توی نقش منافق! اول رفقاش کنارش گذاشتند، بعد اهل محل با دست نشانش دادند و پدر مادر نفرینش کردند. همسرش هم طلاق گرفت! 

ولی او ایستاده بود، پای باورش ایستاده بود!  

وقتی خانه لورفت ـ خانه مرکزی مجاهدین ـ توی مراسم مردی از جنس نور که به نور پیوست؛ حقیقت معلوم شد "

اولین بار که شنیدم بهتم زد! هزار بار سخت تر و سخت تر از روی مین رفتن و جان دادن؛ معامله آبرو بود!   

2. سه شنبه خانم دکتر حاج عبدالباقی از شهادت گفت: عزم داشتن؛ پای حرف ایستادن؛ قوامون بودن؛ از وصف های شهید است. آیات را خواهم نوشت. پای ایران ماندن، 8 سال روی مین رفتن لازم داشت. کسانی همه چیزشان را گذاشتند. 

3. بچگی، تاریخ خواندن عین دق بود. همش فکر می کردم: چرا قاجار فقط یک ولیعهدِ "مرد" داشت!؟ چرا قبلش؟ چرا مردم؟ چرا بعدش؟ چرا هیچ کس هیچ کاری نکرده؟ از جایی، اجداد ایرانی ما هیچ چیز جز سرافکندگی برای ما نگذاشتند!  

همان بچگی قصه ی آلمان و ژاپن بعد از جنگ، برایم مهم بود. دوست داشتم بفهمم این ها بعد از باخاک یکسان شدن همه چیزشان، چه کردند که حالا همه دنبال جنس آلمانی و ژاپنی هستند؟(اواخر دهه 60). پرس و جو  کردم تا دیدم یک نسلی یک وقتی تصمیم گرفتند با سختی، بسازند و کار کنند! رفاه را بگذارند کنار! 

4.  ما کدام نسلیم برای قرن 15 و 16 شمسی و کتاب های تاریخ نوادگان خود؟ نمی دانم!

اما مطمئنم سهم نوادگانِ ما، دست دولت و رهبر و ... نیست. سهمشان از افتخار و غرور دست تک تک ماست! فرزندان ِ فرزندان ِ  فرزندان ِ ریحانه کتاب های تاریخ خود را ورق خواهند زد تا ببینند، نسلی بوده در گذشتگان؛ بعد از شهدا؛ که پای حرفش ایستاده باشد؟ نه با شعار! که با مال و جان و آبرو. ببینند کدام آدم های تاریخ ایران حاضر شدند مالشان را کف دست بگیرند و روی مین بروند! روی مین ِ خرید کالای ایرانی. وسط سال های تورم و تحریم. کدام نسل حاضر شدند با انگشت نشانشان بدهند، جهیزیه و زندگیشان را به تمسخر بگیرند ولی پای حرفشان ایستادند؟ عزم کردند.

توضیح: می خواستم از تجربه ضررهای خرید جنس ایرانی، معضلات خدمات پس از فروش و ... بنویسم! از دروغ و نامردی تولیدکننده؛ از بخور بخورهای مدیران صنعت خودرو، پاداش های کلان و دزدی و جیب های طماع! می خواستم حرف دل کامنت ها، متضرر شدن از خرید ایرانی و نگرانی از وضعیت اقتصادی، را بنویسم. ولی قصه ی مردی که با جان و آبرو و خانواده اش رفت میانه ی منافقان تا جان های بسیاری را نجات دهد؛ جلوی چشمم است! آیه های شهدا نیز!

بعدا نوشت:  

1. از بچه های جنگ پرسیده ام: چرا داوطلب مین می خواستید؟ جواب دادند: امکانات نداشتیم!

2. کودکیم فکر می کردم مخترع می شوم و یک خدمتی به مملکت می کنم. بخصوص بعد از سخنرانی های امام برای جوانان و روی پای خود ایستادن. بعد دیدم هیچی نشدم؛ این شد که مجبورم کالای ایرانی بخرم بلکه جبران هیچی نشدن هایم؛ کم کاری هایم، بشود!   

3. ما که بنا نداریم روی شاهان قاجار را سفید کنیم؟ داریم؟ مثلا نوادگانمان بگویند: ... برسرشان! نفت و ارز مملکت را بابت عمره و گشتن ترکیه و دبی و مالزی و بهم پز دادن، بفنا دادند، رفت!  

چه فرقی دارد؟ خوشگذرانی و عیاشی شاهان با رفاه زدگی رعایا!؟

4. و یادم آمد: آیا متدیّنین، همه به این مهم اهتمام دارند؟ فرهیخته‎ای که دغدغۀ معرفت دینی دارد، حزب‎اللهی‎ای که والپیپرش روی قاسم سلیمانی و عماد مغنیه است و منبر پناهیان و ماندگاری اش {قضا نمی شود}... اگر فقط آن‎ها رعایت می‎کردند، آیا وضع چنین بود؟ اهل عمل، ولایتی ها، مخاطبانِ اول این پیام کجایند؟

«شما می‏‎روید یک جنسی را از بازار تهیه کنید، یک لباس؛ یا فرض بفرمایید یک وسیلۀ خانه؛ نوع داخلی‏‎اش هست، نوع خارجی‏‎اش هم هست؛ یک مقداری به خاطر تبلیغات خارجی، یک مقدار به خاطر پُز دادن به این که این جنس خارجی است، یک مقدار به خاطر رسوبات فرهنگی قبلی که جنس داخلی فایده‏‎ای ندارد و یک مقدار هم شاید به خاطر مرغوب‎تر بودن جنس خارجی؛ این مرغوبتر بودن هم ممکن است یکی از عوامل باشد، لیکن به هر حال تعیین‏‎کننده نیست، شما آن را انتخاب می‏‎کنید. یعنی چه کار می‏کنید؟ ---> یک کارگر ایرانی را بیکار می‏‎کنید و یک کارگر غیر ایرانی را به کار وادار می‏‎کنید.» در دیدار دانشگاهیان سمنان ۱۳۸۵/۰۸/  ۱۸


برچسب‌ها: خرید کالای ایرانی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ساعت 17:23  توسط   | 

همت یعنی این! یعنی نجوای عزیز و بزرگواری این جدول را طراحی کنند و بفرستند و باز ویرایش کنند و بفرستند.

قدردانی* یعنی این که هر کدام به عدد بهره ای که می بریم دعایشان کنیم و همت کنیم به معرفی به دیگران!  

+ آخرین نسخه جدول کالاهای ایرانی (جمعه 22 اسفند 93 : برگه های فایل Excell حاوی: توضیحات، لینک ها، فهرست محصولات مندرج در پست اصلی، محصولات کامنت ها، جهیزیه و لیست سایت تولید میهن است.

و همت عالی ریحان  عزیز برای استخراج محصولات از 50 کامنت اول در ادامه مطلب  

از عطش شکن عزیز  به واسطه اعلام آمادگی خالصانه برای کمک بینهایت ممنونم ولی نخواستم مشمول رنج دادن نگاراسادات شوم!  (:

* از آن وقت هایی که تشکر زبانی خیلی فاصر است!


برچسب‌ها: کالاهای خوب و بد ایرانی, خرید, خرید برند, چی بخریم, چی نخریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ساعت 10:31  توسط  

این کمترین قدردانیست، از همراهی در نوشتن پست و لینک پیوندها نیز کلی دعای خیر و درود بر غیرت ایرانی تان!  

بیشمار سپاس!


برچسب‌ها: قدردانی همراهی در خرید کالای ایرانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ساعت 15:28  توسط   | 

برای اولین بار دلم می خواهد خواهش کنم اول یا حتا دوم، پست قبل را بخوانید: 

وقت نیست؛ وسع ندارم قلم بزنم به حس ِ شما؛ که غیرتتان را به جوش بیاورم. وقت شما مهم است، قصه سرایی دوست ندارم، ولی: 

دو سالست بناست ماشین را عوض کنیم؛ همان که کناره بزرگراه گذاشتمان، همان بی ترمز ِ کاربراتی ایرانی، پرس و جوها تمام شده ولی نصایح اطرافیان و ترغیب مدام به خرید ماشین های خارجی نه! من سفت ایستاده ام، به نرمی گفته ام؛ خارجی سوار نمی شوم. دوست ندارم چشم هیچ کس، دل احدالناسی ... . باز ستدلال می آورند، عصبانی می شوند، "ایرانی کجا بود!؟ نه کیفیتی نه جنسی نه تضمینی نه ... با وضع مهره های کمر با زانو ، که مردی برای تعمیر و ... همراهت نیست؟ خودروساز پول الکی می خورد! "

می گویم "قبول! حق باشماست، ولی حتا یک کارگر، یک کارگر ایرانی بیشتر سرکار باشد، مرا بس است! یک قطعه ساز حتا!  "

یاد خاطرات همسر می افتم از تولیدی کوچکی که با دوستان زده بودند و به بلای مافیای داخلی، پیش از ازدواج جمع شد. یاد ِ برق ِ چشمانی که وقت تعریف از کیفیت و تلاش پس از جنگشان می درخشید. یاد این که بارها شنیده بودم: "کاش یک قطعه را نگه می داشتیم، نشانت می دادم"

دوستان، برادرِ خودم و حتا گاهی همسر به شوخی، به خنده، به کدورت: "خودروی ایرانی معنا ندارد، کیفیت و قیمت هم". من هنوزم نه ی نرم و محکم با لبخند! (شده ایرانیِ چند سال قبل) 

برای لباس بچه ها، کفش، کیف، خوراکی، شوینده ها، پارچه ها، لوازم خانه، کادویی و هر آن چه بتوانم، خیلی باید بگردم تا جنس ایرانی مناسب از همه نظر پیدا شود! ما حصل این سالها خیلی بوده ولی الان همین هایی که در ذهن دارم می نویسم. شما هم بیایید خوش غیرتی کنید، هرچه بلدید بنویسید، همراهی کنید. 

فرض کنید برای تک تک شما دعوت نامه کامنتی گذاشتم. دست به قلم شوید و هر جنس ایرانی خوب و فروشگاهی که می شناسید معرفی کنید. بگذارید بشود یک مجموعه از اجناس خوب و خوش قیمت و با کیفیت و حتا شیک در سراسر کشور! که امتحانش را پس داده، برای آن ها که رگ گردنشان برای حتا بیکار نشدن یک کارگر، شب عیدی می تپد!  برای بهترین انتخاب از بین این ها http://www.tolidemihan.ir  

ادامه مطلب تجربیات منست؛ به سلیقه، پسند و شرایطم؛ و این که عموما دو یا چند برابر دیگران چیزنگه  داریم.


برچسب‌ها: خرید شب عید, خرید, مارک, برند, از کجا نخریم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 5:24  توسط   | 

نمی دانم چطور می شود این قصه را گفت. موضوع خیلی قدیمی ِ نو! دو ساعت هر چه کردم خواب به چشمم ننشست از بس فکر کردم چطور بنویسم؛ پاک یادم رفت شنبه هر دو استاد راهنما منتظر گزارشم خواهند بود. تهش گمان کردم یکی نمی شود؛ شاید دوتا پست! 

1. قصه از کجا شروع شد؟ 

نمی دانم چندنفر با این خاطرات مرز مشترک دارید. روزهایی که کرم ِ دست نبود!سالی یک بار روی دفترچه بسیج اقتصادی یک قوطی کرم نیوا اعلام می کردند. یک جفت جوراب پشت درز دار مشکی ِ ضخیم از آن ها که روی پایین انگشتان سوراخ های خیلی ریز داشت. مردم می رفتند توی صف برای این دو قلم! پودر ماشین شوما گیر نمی آمد، کالای خاص بود. پارچه چادری به سختی گیر می آمد و ...

2. من ِ دبستانی چطور حواسم به این چیزها بود؟ 

به برکت یک خانواده مادری ِ مرفه ِ شاه دوست ِ ضدِ رژیم ِ طاغوتی (فحش آن زمانی انقلابی ها) که حسب ِ علاقه ویژه شان، غیرت داشتند مرا هم ببرند توی تیم خودشان! هر مهمانی ِ خانه پدربزرگ، همه ی تلاششان را می کردند ثابت کنند گوشت را می خریدند دوزار کیلو کیلو کباب می کردند! حالا شده فلان قدر. کره گیر نمیاد. نفت نیست ... برای دفاع استدلال می کردم : بابابزرگ سکه بوده فلان قدر، حقوق فلان قدر! حالا شده بهمان قدر خوب به هم میاد دیگه! کل دنیا طلا مهم بوده. بعد ایشون بحث می کرد که نخیر فلان جنس عالیِ ِ آمریکایی بود فراووون حالا نیست! ... من می ماندم و چالش جدید تا مهمانی بعدی.

همین؟ نه قطعا! به برکت مادرم.  

تکه کلام مهم آن سالها و اکنون مادرم، رگ ِ غیرتش، دو جمله بود: 

"پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! " 

غیرت که می نویسم یعنی غیرت ِ مردانه؛ یعنی رگِ گردن! نه ازین شعارهای بیلبوردی ایرانی، ایرانی بخر! 

عدل وسط خانواده ای که همان وقت ها همه ی پزشان این بود که از روی بوردا برای بچه هایشان لباس آمریکایی سفارش بدهند و از آن طرف بفرستند و هنوز هم بحث نوروزهایشان برندهای تندیس و میرداماد و ... است.  

توی خانه ی ما چند گناه ِ زشتِ کبیره ی غیرقابل بخشش وجود داشت: دوست داشتن و دنبال جنس خارجی بودن چون امام گفته بود "ما آنها را تحریم می کنیم". بی توجهی به نگهداری وسیله/ جنسی ضروری که فقط خارجیش وجود داشت. بخصوص درباره خوراکی ها، مادرم معتقد بود /هست "معلوم نیست اینها برای ما چه برنامه ای دارند چی توی ترکیب ها باشد، حتا داروهای شیمیایی"  

3. خب، منِ مادر چه می کنم؟  

* ما برای پیدا کردن جنسِ خوب ایرانی مضحکه ی فروشنده هاییم! دورِ شهر گردیم! ما خواهرانِ غریب ِ بی زار از خرید! بر خلاف عموم خانم ها، اولین سوالی که از فروشنده می کنیم این است: ایرانیست؟ به هم مغازه معرفی می کنیم؛ مارک ایرانی خوب و ... کفش ایرانی فلان جا، ملحفه بهمان جا، مانتو، جوراب، ... 

اقوام مادری چه خبر؟

* * نمی دانم چند سال نوروزها،خانواده ی مادری ِ چای فلان مارک عطر خارجی بخر، که جنس ایرانی برایشان افت دارد و فحش ناموسیست، چای لاهیجان ِ با آب و تاب تعریف کردن درباره ی روش دم و ... و شوخی و خنده ی مادر نوشیدند تا شده اند مشتری چای لاهیجان. هر کدامشان الان یک پا مبلغند! مهمانشان بشوید مغزتان را با شنیده هاشان از محبوب خانم شستشو می دهند تا همان آن بیفتید دنبال ِ چای لاهیجان.   

یعنی شاید 20 سال! 20 سال مادرم از چای ایرانی گفت و نوشید و خوراند و خندید و خسته نشد! خندید و از همه طرف دلیل آورد به سلامت ِ چای ایرانی با یقینِ "محبوب خانمی"!  

فقط چای؟ نه هر آن چه بشود. پارسال با خواهرم دو روز مولوی را دهنه به دهنه گشتند برای خرید لیوان و کاسه بلور ِایرانی. 

و برای هر آن چه نشود؛ مثل سوزن و سنجاق قفلی و چادر، سیاست؛ نگهداری در حداکثر ِ ممکن است!   

قصه ی غیرت مادر و ماحصل ِ فرهنگساز که با یقینش به ثمر می نشیند، مفصل است و قلندر ِ شب بیدار نگران ِ شنبه.  

این همه نوشتم که چه؟ 

شب عید است، زنان به خرید. 

ماییم که "پول نفت مملکتو بریزیم تو جیب اونا!! "   "ارز مملکتو هدر بدیم!! "  

ماییم که فرهنگ سازیم؛ ما همه ی امثال محبوب خانم ها، وسط خانواده ای که جنس ِ غیر برند برایشان فحش است!

پست بعدی هم هست؛ هر آن چه از اجناس ایرانی به هزار گشتن، یافته ایم و یک دعوت ِ هیئتی برای معرفی و نوشتن! 

و همچنان خواست به کامنت های بی پاسخست.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 4:23  توسط   | 

خدایا لطفا:

1. آقای رئیس رضای ردیف اول سالن برج میلاد؛ آن چنان ... آدامس نجود!

2. فیلمبردار از دست به بینی بردن فلان هنرمند بنام و آدامس جویدن رئیس فیلم نگیرد! (یعنی این حرکات زننده تر بود و بدآموزی بیشتری داشت یا پوشش خانم ها؟)

3. دریافت کنندگان جوایز برای اثبات پاکی خودشان، همه را متهم نکنند! خانم ِ محترم؛ وقتی رئیس جمهور پیشین انگشت اتهام به سمت همه ی دیگران برد، خودش متهم شد!

4. وزیر بداند هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد، بداند بقالی که از ماستِ دولت خود تعریف کند آن هم به بهای تخریب پیشینیان، متهم به ماستِ ترش فروش می شود! مشک آنست که خود ببوید آقای وزیر!

5. دعوت شدگان همانا هنرمندان ِ فرهنگ ساز (حاضران سالن)، بلد شوند وسط حرف وزیر هم نه، حداقل وسط حرف همکاران و هم صنفی های خود دست و سوت به نشانه ی قطع کلام نزنند.

6. تملق ِ تملق کنندگان در شان موضوع و فرد مورد تملق باشد.

7. یا صدا و سیما خانم های برنده را سانسور نکند، یا خانم های برنده و مدعو تصمیم بگیرند به قوانین کشور احترام بگذارند یا یک طوفانی بیاید و جشنواره از سیما پخش نشود یا ما دست از خودآزاری خانوادگی و حرص خوردن برداریم!

8. توی مهمانی برایمان "آذر، شهدخت، پرویز و دیگران" که سیمرغ بهترین فیلم نامه و فیلم سال قبل را برده بود نشان ندهند. بگذارند سیمرغ های بلورین ملاک انتخاب فیلم برای سینما رفتن بماند. یعنی این فیلم چه داشت؟؟؟!!! حیفِ پولِ سی دی!!

مسالةٌ: دولتی هست که روی پیشینیان خود را سفید نفرموده باشد!  

  

+ این اقدام تنها شیرینیِ وقت هدر دادن پای تماشای مراسم بود.

سالهاست تماشای اختتامیه جشنواره فجر جز تفریحات خانوادگی شب انقلابی ماست. بعد از ساعاتی حرص خوردن درباره بی کس و کاری مراسم راهپیمایی و بلندگوها و شعارهای بعضا به شدت خنده دار و زباله های زیر پا و بخصوص سخنرانی روسای محترم و از همه بدتر مصاحبه های صداسیما با شرکت کنندگان، شب می نشینیم به تماشای اختتامیه؛ به خودآزاری! 


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, صدا و سیما, فرهنگ و ادبی که بی پدر می شود
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 2:1  توسط   |