این چند تا کامنت یکی از بچه های عزیزم است که در وبلاگم (به جز مسیر) گذاشته بود. (معلم جدید این بچه ها را خوب می شناسم. آدم نازنینی است و بسیار توانمند. اوایل سال که بچه ها گله اش را آوردند توی آن وبلاگ، برایشان نوشتم چه معلم توانا و متخصص و البته خوش قلبی نصیبشان شده ...)
چقدر آدم باید غصه بخورد برای این نگاه های "از بالایی" که زیر بارش له می کنیم. از وقتی این کامنت را خواندم، آوار غصه روی دلم هوار شده، بابت نمونه ی این نگاه های "از بالا" که در مدت تدریسم کرده ام، ناخواسته بدون هیچ نیت ناسالمی، با کلی دقت که مثلا داشتم تا دل های نازک و آلبالویی شان را نشکنم ...
اللهم اغفر لی ... کلها ![]()
۱.. سلام علیکم بر خانم ل... نازنین
! امروز انشا داشتیم و برای اولین بار متنمان را که یک معرفی کتاب بود و چند جلسه پیش سر کلاس نوشته بودیم را خواندیم. خانم معلم انشا هم بسیار کیف کردند و لذت بردند و کمی از حرص خوردن دست کشیدن(چون از اول زنگ هیچ کس یه معرفی کتاب درست ننوشته بود) و همه برایمان دست زدند و ما نگاه کردیم و خانم معلم انشا گفتند خوب بود و از این جور صحبت ها. اندکی بعد خانم معلم انشا فرمودند که مریم خانم شما به چه دلیل نوشته بودید که "این کتاب به درد یک روز سرد زمستانی می خورد" ما هم که تنها منظورمان از این نوشته این بود که کتاب جوری است که یکدفعه باید خوانده شود این را گفتیم. اما خانم معلم انشا در کمال خونسردی پرسیدند که راستش رو بگو خودت متنت رو ننوشته بودی! ما هم که احساس می کردیم خونمان دارد جوش می آید گفتیم که خودمان نوشته ایم آن هم در کلاس خودتان رو جلوی روی خودتان(البته این آخرش را نگفتیم) خانم معلم انشا هم گفتند که: به تو نمی یاد از این متنا بنویسی و جوری نگاه کردن که خر خودتی من فهمیدم خودت ننوشته بودی. البته ما کمی دیر منظور خانم معلم انشا را فهمیده بودیم و گرنه آن قدر عصبانی می شدیم که در نگه داشتنمان کار حضرت فیل بود. یاد آن خانمی افتادیم که چون معلم انشاش گفته بود خودش متنش را ننوشته دو روز گریه کرده و با خود خندیدیم(
) که ملت چه قدر بیکارند و گریه نکردیم. و نشستیم سر جایمان و برای نشان دادن اعتراضمان اعتصاب کرده و بقیه زنگ به کار های خودمان پرداختیم و با این ور و اون ور کلاس صحبت کردیم. و تازه آن موقع فهمیدیم که چه قدر(چه قدر را با تاکید بخوانید) دلمان برای شما تنگ شده است و چقدر(باز هم با تاکید) دلمان می خواهد که یک معلم انشای واقعی جای معلم انشایمان را بگیرد.
برایم مهم نیست که معلم انشایی که جای شما را گرفته چه جایزه هایی برده یا چه مدرسه هایی درس داده است و چه قدر باحال و با سواد و باهوش است. تنها چیزی که برایم مهم است این است که ما این روز ها انشا نمی خوانیم انشا را حفظ می کنیم به نظرم هیچ وقت در طول تاریخ پیش نیامده که نویسنده بیاید و فکر کند که چرا در داستانش فلاش بک می زند نمی آید بگوید که: چون خواننده اطلاعات کاملی از اون شخصیت نداشت لازم بود که مقداری تناقض و اطلاعات در اختیارش قرار بگیره ... و یکسری
۲.(ادامه نظر قبل این بلاگ جون می کنه تا یه پارگراف رو ارسال کنه)
حرف هایی قلمبه سلمبه ی دیگر که هیچ چیز ازشان یادم نیست.
من دیگه باید برم. فردا امتحان ادبیات داریم. از یکشنبه عقب افتاده ![]()
۳.تنها دلیل این تهمت ناروا این بود که در حفظیات معلم انشا گنجانده شده بود که جمله ی"این کتاب به درد یک روز سرد زمستانی می خورد" یعنی این که آدم زمستان نمی تواند برود بیرون می نشیند کتاب می خواند. انگار من بیکارم بشینم معنی جمله حفظ کنم![اوغ]
آه....
من از چهارشنبه ها متنفرم! ![]()
آه.....معلم انشای همیشگی....(شکلک افسوس) آخه چرا جاتون رو با این خانم معلم انشای با سواد همه چیز دان باهوش باحال بی نظیر عوض کردین.
آخــــــــــــــــــــه چــــــرا......! ![]()
پ.ن. این دخترم همیشه ردیف های آخر می نشست و همیشه لبخندی نیشخندوار روی لبش بود و نگاهم می کرد، طوری که فکر می کردم تک تک سلول هایش منتظر است تا مرا به سخره بگیرد. فکر می کردم از کلاس انشا و معلمش بیزار است و هرکاری می کند تا ... . کمتر پیش می آمد نگاهش کنم و با یک حلقه ی ۱۰ ـ۱۲ نفری دورش مشغول حرف و موشک پراکنی و نامه نگاری و نقاشی کشیدن و هزارکار دیگر نباشد. یک بار هم به جرم بهم ریختن کلاس آوردمش جلوی کلاس،افاقه نکرد و از همان جا ده ها پیام مخابره کرد با لب و ابرو و گوشه چشم بعد رویش را گرداندم به دیوار و شروع کرد به دستکاری یک برگه اطلاعیه که مجبور شدم آنرا بِکَنم.وقتی مشغول بازی با جای میخ های روی دیوار شد، سرش را کردم رو به سقف کلاس و خودم روده بر شدم از خنده و خم و راست می شدم و دنبال جایی برای ولو شدن محترمانه بودم که بمب قهقهه بچه ها... عادت داشت تکالیفش را سرکلاس بنویسد. البته نه همیشه و فقط گاهی. وقتی بلند می شد و انشایش را می خواند ؛ اگر شیطنت اجازه داده بود که تمرکز کند؛ آدم انگشت به دهان می ماند که توی ذهن و قلم این نوجوان ۱۱ ـ ۱۲ ساله چه می گذرد. نوع استفاده اش از واژه ها ، چینش عبارت ها و جمله ها، سبک متن و هزار زیر و بم دیگر که انگار توی خونش بود و نمی شد که به تک تک شان فکر کرده باشد.
چشم ها را باید شست ...


